#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟗
«یک هفته بعد»
همه دور میز شام نشسته بودند که یونگ هو همینطور که با دستمال دور ل.بش رو پاک میکرد گفت.
یونگ هو:تهیونگ.
تهیونگ در حالی که داشت با چاپستیک هاش گوشت رو بر میداشت بدون بلند کردن سرش گفت.
تهیونگ:بله.
یونگ هو:قراره تا چند روز دیگ برامون مهمون بیاد.
تهیونگ سرشو اورد بالا و به پدرش خیره شد و سوالی پرسید.
تهیونگ:کی قرار بیاد.
یونگ هو:عموت و میرا.
همین دو کلمه بس بود تا چشمای تهیونگ گرد بشه.
تهیونگ:چی.؟!
یونگ هو:خب پسرم چی نداره اومدن به ما سر بزنن.
جونگکوک:وایسین وایسین، تهیونگ عمو داره.؟
تهیونگ:اونم چه عمویی.
یونگ هو:تهیونگ(لحن کشدار و چشم غره)
تهیونگ:پدر اون اگه عموی من میبود وقتی بچه بودم میرا رو بر نمیداشت ببره، اونم چون اگه با من باشه دختر یکی یدونش بدبخت میشه(عصبی)
جونگکوک:میرا کیه.
تهیونگ:دختر عموم.
یونگ هو:میدونم پسرم، اروم باش مثل همیشه میان و چند روز میمونن و میرن خونشون.
تهیونگ:ولی اون موقع ها تنهایی میومد نه با میرا.
مری:مگه کجا زندگی میکنند که میان و میرن.
یونگ هو:آلمان.
تهیونگ با صورتی کلافه و اشفته از جاش بلند شد و رو کرد به همه.
تهیونگ:من دیگه میل ندارم نوش جونتون.
یونگ هو:تهیونگ.
تهیونگ:پدر میرم اتاقم.
با گام های اروم اما محکم و اشفته به سمت اتاقش رفت.
بعد از این همه سال قراره دوباره عشق بچگیش برگرده و این براش خیلی سنگینه. چرا این همه ی سال با پدرش به کره نیومده که الان میخاد بیاد. کلافه و کمی عصبی خودش رو روی تخت ولو کرد و دستی به صورتش کشید، ذهنش از هر موقعی الان کلافه تر به نظر میرسید.
جونگکوک:تهیونگ چرا انقدر به هم ریخت مگه عموش و دختر عموش چیکار گردن.
یونگ هو:اوه داستانش مفصله مربوط به دوران نوجوانی تهیونگه.
جونگکوک:خب مگه چیشده بود.
مری:پسرم چرا انقدر کنجکاوی.
یونگ هو:نه بزار بپرسه حق دونستن دارین شما.
جونگکوک:عمو میشه بگین.
یونگ هو:خب داستان مربوطه به وقتی که تهیونگ 19 سالش بود و میرا 17. اون و میرا دوستای خیلی خوبی بودن و همه چیزشون رو به هم میگفتن و اینجور چیزا، ولی این دوتا یجورایی حسشون نسبت به هم تغییر کرد و باهم رفتن تو را.بطه. اما چون بردارم سر دخترش با کسی شوخی نداشت و مادر میرا هم تو بچگی فوت کرده بود، بیشتر از همیشه مراقب دخترش بود.
یونگ هو نفس نفس عمیقی کشید و با افسوس حرف زد.
یونگ هو:برادرم با راب.طه ی این دوتا مخالف بود ولی اینا هم کم نمیاوردن و هعی میگفتن که نه ماهمو میخوایم. بالاخره برادرم با هزار جور دروغ به میرا اون رو با خودش برد آلمان و الان هرسال میاد به دیدنم ولی تنها، میرا رو با خودش نمیاورد، ولی نمیدونم چیشده که بعد از این همه سال خواسته بیارتش.
کمی از قهوش نوشید و نگاهش رو به اون دو داد.
مری:وایی تهیونگ یعنی چی کشیده.
یونگ هو:الان چند سال از اون قضیه میگذره و تهیونگ هنوزم از عموش نفرت داره.
جونگکوک با شنیدن این داستان ذهنش پر شد از اسم میرا، الان باید حسادت میکرد یا برای این دو ناراحت میبود، خودش هم نمیدونست که چش شده.
یونگ هو:برادرم میرا رو با هزار جور حرف برد، گفت قول میدم چند ماه بمونیم و بعد زود برگردیم گفت میریم یک مسافرت کوچیک اما وقتی اونجا رسیدن دیگه بر نگشت.
جونگکوک:وقتی دیگه برنگشتن تهیونگ چیشد.
یونگ هو:اهه تهیونگ چند مدت مدرسه نمیرفت و افسرده شده بود ولی بالاخره از این فکر که یه ادم موفق میشه و میره خودشو به عموش ثابت میکنه شروع به درس خوندن کرد.
مری:تهیونگ خیلی گناه داشت، ولی عموش چرا اینطور کرد.
یونگ هو:برادرم میگفت که اینا هنوز بچه ن و نمیدونم عشق و راب.طه یعنی چی، و برای هردوشون بد میگذره.
جونگکوک:م.من میرم پیش تهیونگ، شب بخیر.
با قدم های تند و گیج خودشو به اتاق تهیونگ رسوند، نمیدونست در بزنه یا نه، یا اصلا بره داخل.
با هزار جور فکر بالاخره تمام جرعتش رو جمع کرد و در زد.
جونگکوک:میتونم بیام هیونگ( اروم)
تهیونگ:بیا کوک.
با احساس عجیب در رو باز کرد و نگاهشو به تهیونگ داد که میون تاریکی اتاق روی تخت خوابیده بود.
جونگکوک:میتونم بشینم.
تهیونگ:این چه حرفیه بشین دیگه.
جونگکوک یکم اونور تر کنار تهیونگ نشست، خودشم دلیل این دوری رو نمیدونست ولی یک حس عجیبی میگفت فاصلتو باهاش حفظ کن.
توی افکارش غرق بود که تهیونگ از مچ دستش گرفت و کشیدش توی بغلش.
جونگکوک هینی کشید و متعجب به تهیونگ خیره شد.
تهیونگ سر پسر رو روی س.ینش گزاشت و بویی از موهاش گرفت و بوسیدتش.
تهیونگ:بابا همه چیز رو بهت گفت.
جونگکوک همونطور که سرشو توی سی.نه ی مردش گم میکرد و با دستش شکل های فرعی روی شکم و سی.نه ی دیگش میکشید اره ی ارومی گفت
شرط برای پارت بعد
کامنت ۱۰۰
لایک ۱۰۰ هاهاها🤣🤣
بازنشر ۳۰
میدونم زیاده لما بازم گذاشتم
🤣🤣
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟗
«یک هفته بعد»
همه دور میز شام نشسته بودند که یونگ هو همینطور که با دستمال دور ل.بش رو پاک میکرد گفت.
یونگ هو:تهیونگ.
تهیونگ در حالی که داشت با چاپستیک هاش گوشت رو بر میداشت بدون بلند کردن سرش گفت.
تهیونگ:بله.
یونگ هو:قراره تا چند روز دیگ برامون مهمون بیاد.
تهیونگ سرشو اورد بالا و به پدرش خیره شد و سوالی پرسید.
تهیونگ:کی قرار بیاد.
یونگ هو:عموت و میرا.
همین دو کلمه بس بود تا چشمای تهیونگ گرد بشه.
تهیونگ:چی.؟!
یونگ هو:خب پسرم چی نداره اومدن به ما سر بزنن.
جونگکوک:وایسین وایسین، تهیونگ عمو داره.؟
تهیونگ:اونم چه عمویی.
یونگ هو:تهیونگ(لحن کشدار و چشم غره)
تهیونگ:پدر اون اگه عموی من میبود وقتی بچه بودم میرا رو بر نمیداشت ببره، اونم چون اگه با من باشه دختر یکی یدونش بدبخت میشه(عصبی)
جونگکوک:میرا کیه.
تهیونگ:دختر عموم.
یونگ هو:میدونم پسرم، اروم باش مثل همیشه میان و چند روز میمونن و میرن خونشون.
تهیونگ:ولی اون موقع ها تنهایی میومد نه با میرا.
مری:مگه کجا زندگی میکنند که میان و میرن.
یونگ هو:آلمان.
تهیونگ با صورتی کلافه و اشفته از جاش بلند شد و رو کرد به همه.
تهیونگ:من دیگه میل ندارم نوش جونتون.
یونگ هو:تهیونگ.
تهیونگ:پدر میرم اتاقم.
با گام های اروم اما محکم و اشفته به سمت اتاقش رفت.
بعد از این همه سال قراره دوباره عشق بچگیش برگرده و این براش خیلی سنگینه. چرا این همه ی سال با پدرش به کره نیومده که الان میخاد بیاد. کلافه و کمی عصبی خودش رو روی تخت ولو کرد و دستی به صورتش کشید، ذهنش از هر موقعی الان کلافه تر به نظر میرسید.
جونگکوک:تهیونگ چرا انقدر به هم ریخت مگه عموش و دختر عموش چیکار گردن.
یونگ هو:اوه داستانش مفصله مربوط به دوران نوجوانی تهیونگه.
جونگکوک:خب مگه چیشده بود.
مری:پسرم چرا انقدر کنجکاوی.
یونگ هو:نه بزار بپرسه حق دونستن دارین شما.
جونگکوک:عمو میشه بگین.
یونگ هو:خب داستان مربوطه به وقتی که تهیونگ 19 سالش بود و میرا 17. اون و میرا دوستای خیلی خوبی بودن و همه چیزشون رو به هم میگفتن و اینجور چیزا، ولی این دوتا یجورایی حسشون نسبت به هم تغییر کرد و باهم رفتن تو را.بطه. اما چون بردارم سر دخترش با کسی شوخی نداشت و مادر میرا هم تو بچگی فوت کرده بود، بیشتر از همیشه مراقب دخترش بود.
یونگ هو نفس نفس عمیقی کشید و با افسوس حرف زد.
یونگ هو:برادرم با راب.طه ی این دوتا مخالف بود ولی اینا هم کم نمیاوردن و هعی میگفتن که نه ماهمو میخوایم. بالاخره برادرم با هزار جور دروغ به میرا اون رو با خودش برد آلمان و الان هرسال میاد به دیدنم ولی تنها، میرا رو با خودش نمیاورد، ولی نمیدونم چیشده که بعد از این همه سال خواسته بیارتش.
کمی از قهوش نوشید و نگاهش رو به اون دو داد.
مری:وایی تهیونگ یعنی چی کشیده.
یونگ هو:الان چند سال از اون قضیه میگذره و تهیونگ هنوزم از عموش نفرت داره.
جونگکوک با شنیدن این داستان ذهنش پر شد از اسم میرا، الان باید حسادت میکرد یا برای این دو ناراحت میبود، خودش هم نمیدونست که چش شده.
یونگ هو:برادرم میرا رو با هزار جور حرف برد، گفت قول میدم چند ماه بمونیم و بعد زود برگردیم گفت میریم یک مسافرت کوچیک اما وقتی اونجا رسیدن دیگه بر نگشت.
جونگکوک:وقتی دیگه برنگشتن تهیونگ چیشد.
یونگ هو:اهه تهیونگ چند مدت مدرسه نمیرفت و افسرده شده بود ولی بالاخره از این فکر که یه ادم موفق میشه و میره خودشو به عموش ثابت میکنه شروع به درس خوندن کرد.
مری:تهیونگ خیلی گناه داشت، ولی عموش چرا اینطور کرد.
یونگ هو:برادرم میگفت که اینا هنوز بچه ن و نمیدونم عشق و راب.طه یعنی چی، و برای هردوشون بد میگذره.
جونگکوک:م.من میرم پیش تهیونگ، شب بخیر.
با قدم های تند و گیج خودشو به اتاق تهیونگ رسوند، نمیدونست در بزنه یا نه، یا اصلا بره داخل.
با هزار جور فکر بالاخره تمام جرعتش رو جمع کرد و در زد.
جونگکوک:میتونم بیام هیونگ( اروم)
تهیونگ:بیا کوک.
با احساس عجیب در رو باز کرد و نگاهشو به تهیونگ داد که میون تاریکی اتاق روی تخت خوابیده بود.
جونگکوک:میتونم بشینم.
تهیونگ:این چه حرفیه بشین دیگه.
جونگکوک یکم اونور تر کنار تهیونگ نشست، خودشم دلیل این دوری رو نمیدونست ولی یک حس عجیبی میگفت فاصلتو باهاش حفظ کن.
توی افکارش غرق بود که تهیونگ از مچ دستش گرفت و کشیدش توی بغلش.
جونگکوک هینی کشید و متعجب به تهیونگ خیره شد.
تهیونگ سر پسر رو روی س.ینش گزاشت و بویی از موهاش گرفت و بوسیدتش.
تهیونگ:بابا همه چیز رو بهت گفت.
جونگکوک همونطور که سرشو توی سی.نه ی مردش گم میکرد و با دستش شکل های فرعی روی شکم و سی.نه ی دیگش میکشید اره ی ارومی گفت
شرط برای پارت بعد
کامنت ۱۰۰
لایک ۱۰۰ هاهاها🤣🤣
بازنشر ۳۰
میدونم زیاده لما بازم گذاشتم
🤣🤣
- ۸۴۹
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط