{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمام تنم میلرزد…

تمام تنم میلرزد…
از زخمهایی که خورده ام!!
من از دست رفته ام…شکسـ ــ ـ ـته ام
می فهمی؟؟
به انتهای بودنم رسیده ام
اما…!
اشــــــک نمیریزم
پنهان شده ام پشت
لبخـــندی که درد میــــکند


دیدگاه ها (۱)

یه وقتایی باید رفت…!اونم با پای خودت…!باید جاتُ تو زندگی بعض...

نسل ما هرگز پیر نخواهد شد، چرا که ما جوانی نکرده ایم به قدر ...

نمـــــیـدانــــی ،چه دردی دارد !وقـــتـی حــــالـم در واژه ...

ای نا رفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتما...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

پارت پنجاه‌ودوم | «بهش دست نزن»جئون جونگ‌کوکمردی که لارا رو ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما به یون خیره شد.ـ «یعنی چی؟...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت سی‌ونــهم 𓆪 🖤🥀صدای مرد در تاریکی پیچید.ـ «با...

پارت ۳۹ تهیونگ چند قدم پشت سر لینا رفت.ـ لینا، وایسا.لینا بر...

P : 19

P : 19

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۷جونگکوک دستش را از روی دستگیره ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ صبری کنیم تا ستم او چه می‌کند؟ با ای...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۴ات با شنیدن حرف جونگکوک، آرام ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط