{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چوپانی به مقام وزارت رسید. هر روز بامداد بر می خاست و کلی

چوپانی به مقام وزارت رسید. هر روز بامداد بر می خاست و کلید بر می داشت و درب خانه پیشین خود باز می کرد و ساعتی را در خانه چوپانی خود می گذراند.
سپس از آنجا بیرون می آمد و به نزد امیر می رفت.
شاه را خبر دادند که وزیر هر روز صبح به خلوتی می رود و هیچ کس را از کار او آگاهی نیست.
امیر را میل بر آن شد تا بداند که در آن خانه چیست.

روزی ناگاه از پس وزیر بدان خانه در آمد. وزیر را دید که پوستین چوپانی بر تن کرده و عصای چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانی می خواند.
امیر گفت: ای وزیر ! این چیست که می بینم! ؟ وزیر گفت : هر روز بدین جا می آیم تا ابتدای خویش را فراموش نکنم و به غلط نیفتم ، که هر که روزگار ضعف به یاد آرد ، در وقت توانگری ، به غرور نغلتد .

امیر ، انگشتری خود از انگشت بیرون کرد و گفت : بگیر و در انگشت کن ؛ تاکنون وزیر بودی، اکنون امیری...
دیدگاه ها (۴)

آخرین بحث پارت ۲۰

دریاچه خونین : پارت 1صدای در به صدا در آمد. خدمتکار : اجازه ...

ادامه سناریو

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑صبح روز بعد، جیمین زودتر از...

.....پارت چهارم.....

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 48چند روز از برگشتن لوکاس گذشته بود،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط