p1
p1
اتاق پر از تنش بود. **JK** با دست به **Jimin** و **V** اشاره کرد.
جونگکوک (سرد و خشک): «اتاقش رو نشون بدین. فردا صبح زود جلسه معامله اسلحه است. بهش بگین اگه سوتی بده، همونجا کارش تمومه.»
کلارا** آب دهنش رو قورت داد. سعی کرد لبخندِ شجاعانهای بزنه، ولی دستاش زیرِ میز مشت شده بود. لرزشِ پاش رو زیرِ صندلی قایم کرد.
جیمین و **تهیونگ** بلند شدن. کلارا رو تا اتاقِ مهمان بردند. هنوز نرفته بودند داخل که جین با یه سینیِ قهوه پیداش شد.
جین** (با تعجب): «اینجا چیکار میکنین؟ مگه مترجمِ جدید نیست؟»
تهیونگ (خندید، با شیطنت): «آره، مترجمِ عزیزمون. فردا جلسه است، بهتره آمادگیِ کامل داشته باشه وگرنه جوث تکهتکهش میکنه!»
جین** ابرویی بالا انداخت و رفت. جیمین و **تهیونگ** هم از اتاق خارج شدن و در رو بستن. اما **کلارا صدای خندههاشون رو از پشتِ در میشنید.
جیمین(با صدای آروم ولی شنیدنی): «اصلاً هیچی بلد نبود! دیدی چطوری رنگش پرید؟»
**
تهیونگ* (خندید): «میدونم. ولی امیدوارم زود نمیره. واقعاً دخترِ بامزهایه، حیف نیست زود سر به نیست بشه؟»
جیمین** (قهقهه زد): «آره! بیچاره کم مونده بود همونجا سکته کنه. ترس قشنگ تو چشماش بود!»
صدای قدمهاشون دور شد. **کلارا** تکیه داد به در و نفسِ حبس شدهاش رو بیرون داد. پاهش سست شد و نشست روی زمین. «خدایا... من اینجا چیکار میکنم؟»
هنوز جمله تموم نشده بود که صدایِ آرومِ باز شدنِ درِ اتاق بلند شد. جونگکوک بود. بدونِ اینکه در بزنه اومده بود تو. چشمای سیاهش تو تاریکیِ اتاق برق میزد. میدونست که کلارا صدای اونا رو شنیده، میدونست که مترجمِ واقعی مُرده، و از دیدنِ این موشِ کوچولویِ ترسیده لذت میبرد.
**جونگکوک** (آروم، با لحنی که تنِ آدم رو میلرزوند): «خوش گذشت؟ شنیدنِ حرفاشون؟»
کلارا سریع بلند شد. «من... من فقط...»
*جونگکوک یک قدم جلو اومد. بویِ تلخِ سیگارش کلِ اتاق رو پر کرد.
**جونگکوک** (پوزخند زد): «فردا قراره یه نمایشِ خیلی جالب داشته باشیم. سعی کن دیالوگهات رو خوب حفظ کنی، مترجم...»
چشماش رو ریز کرد و رفت بیرون. کلارا فقط موند و یه اتاقِ تاریک و کابوسی که تازه داشت شروع میشد.
تصور کوک
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰***
اتاق پر از تنش بود. **JK** با دست به **Jimin** و **V** اشاره کرد.
جونگکوک (سرد و خشک): «اتاقش رو نشون بدین. فردا صبح زود جلسه معامله اسلحه است. بهش بگین اگه سوتی بده، همونجا کارش تمومه.»
کلارا** آب دهنش رو قورت داد. سعی کرد لبخندِ شجاعانهای بزنه، ولی دستاش زیرِ میز مشت شده بود. لرزشِ پاش رو زیرِ صندلی قایم کرد.
جیمین و **تهیونگ** بلند شدن. کلارا رو تا اتاقِ مهمان بردند. هنوز نرفته بودند داخل که جین با یه سینیِ قهوه پیداش شد.
جین** (با تعجب): «اینجا چیکار میکنین؟ مگه مترجمِ جدید نیست؟»
تهیونگ (خندید، با شیطنت): «آره، مترجمِ عزیزمون. فردا جلسه است، بهتره آمادگیِ کامل داشته باشه وگرنه جوث تکهتکهش میکنه!»
جین** ابرویی بالا انداخت و رفت. جیمین و **تهیونگ** هم از اتاق خارج شدن و در رو بستن. اما **کلارا صدای خندههاشون رو از پشتِ در میشنید.
جیمین(با صدای آروم ولی شنیدنی): «اصلاً هیچی بلد نبود! دیدی چطوری رنگش پرید؟»
**
تهیونگ* (خندید): «میدونم. ولی امیدوارم زود نمیره. واقعاً دخترِ بامزهایه، حیف نیست زود سر به نیست بشه؟»
جیمین** (قهقهه زد): «آره! بیچاره کم مونده بود همونجا سکته کنه. ترس قشنگ تو چشماش بود!»
صدای قدمهاشون دور شد. **کلارا** تکیه داد به در و نفسِ حبس شدهاش رو بیرون داد. پاهش سست شد و نشست روی زمین. «خدایا... من اینجا چیکار میکنم؟»
هنوز جمله تموم نشده بود که صدایِ آرومِ باز شدنِ درِ اتاق بلند شد. جونگکوک بود. بدونِ اینکه در بزنه اومده بود تو. چشمای سیاهش تو تاریکیِ اتاق برق میزد. میدونست که کلارا صدای اونا رو شنیده، میدونست که مترجمِ واقعی مُرده، و از دیدنِ این موشِ کوچولویِ ترسیده لذت میبرد.
**جونگکوک** (آروم، با لحنی که تنِ آدم رو میلرزوند): «خوش گذشت؟ شنیدنِ حرفاشون؟»
کلارا سریع بلند شد. «من... من فقط...»
*جونگکوک یک قدم جلو اومد. بویِ تلخِ سیگارش کلِ اتاق رو پر کرد.
**جونگکوک** (پوزخند زد): «فردا قراره یه نمایشِ خیلی جالب داشته باشیم. سعی کن دیالوگهات رو خوب حفظ کنی، مترجم...»
چشماش رو ریز کرد و رفت بیرون. کلارا فقط موند و یه اتاقِ تاریک و کابوسی که تازه داشت شروع میشد.
تصور کوک
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰***
- ۱۲۸
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط