امیدوارم که تا الان از این رمان لذت برده باشید
امیدوارم که تا الان از این رمان لذت برده باشید
14 قسمت صد و سی و یکم
غش غش زد زیرِ خنده:
ـ جدی چرا اینجایی؟!
منم خندیدم..
ـ همکاریم...
با تعجب گفت جدی؟!
ـ آره ولی من تو ترکم...
محکم کوبید رو شونه ام:
ـ ترکِ عادت موجبِ مرضِ بچه! بعد از اینجا چکاره ای؟!
ـ فعلاً بعدی وجود نداره...
ـ همه اولین بار میان اینجا از این حرف ها می زنن. معلومه که داره... فعلاً مفت بخور و بخواب.
این و گفت و پهن شد رو زمین و به سقف چشم دوخت. چطور می تونست انقدر راحت بخوابه؟! اونم یه همچین جایی... صداش به گوش رسید:
ـ آخیش! بعد از قرن ها یه جای گرم و نرم نصیبم شده!
نگاهی به موکتِ کهنه و ژنده انداختم. واقعا به اینجا می گفت گرم و نرم؟ پس به توشکِ از جنسِ پرِ من چی می گفت؟!
منم سعی کردم مثل اون راحت باشم. کمی خودم و کج کردم که لم بدم. اما تحتِ هیچ شرایطی نمی تونستم. دوباره سیخ نشستم و شالم و روی دیوار چسبوندم و سرم و روی شالم گذاشتم و سعی کردم که دوباره بخوابم و با خوندنِ چند بار حمد و توحید خوابی پر از آرامش، بدونِ هیچ دغدغه ای و به جون خریدم.
***
با صدای درِ آهنی و صدای پر از هیجانِ فرانک چشمام و باز کردم و بی روح نگاهش کردم:
ـ فرزام پیدا شد.
بعد از چهار روز... باید خوشحال باشم؟! اما تهِ دلم اینظور نیست. شاید کمی برای سالم بودنش خوشحال باشم.
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ خوبه. تبریک می گم. لطفاً هر چی زودتر تکلیفِ من و روشن کنید باید برم به کار و زندگیم برسم.
از لحنم پر سوال پرسید:
ـ هی نگو که خوشحال نشدی...
ـ باید بشم؟!
ـ دیوونه اون حتما یه توضیحی برای این کارش داره. لطفاً بدجنس نشو...
ـ فعلاً که برادرزادۀ شما بدجنسی کردن. حالا خودش کجاست که شما وکیل وصیش شدی؟ لابد پشت در؟
قیافه ای ناراحت به خودش گرفت و با ناراحتیِ مشهودی گفت:
ـ متاسفانه یه تیر به دستش خورده و خونِ زیادی از دست داده و اینکه...
اگه بگم نگران نشدم دروغ گفتم. یه لحظه حس کردم محتویاتِ قلبم خالی شد. با صدایی که از هیجان کمی از حالت معمولی خارج شده بود گفتم:
ـ و اینکه... چی؟!
ـ ولش کن اگه دوست داشته باشه خودش بهت می گه.
نفسم و سخت دادم بیرون و تکیه دادم به دیوار. پس حالش خوبه که فرانک فکر می کنه فرزام بعداً خودش بهم می گه.
حالا که خیالم راحت شد فکر کردم که اصلاً مهم نیست چی شده... این و به زبون آوردم:
ـ هیچی برام مهم نیست. جز روشن شدنِ تکلیفم.
دستش و رو شونم گذاشت و گفت:
ـ درکت می کنم. اما اون الان بیمارستانِ. تازه دیروز غروب پیداش کردن. بعید می دونم فعلاً مرخص شه. ولی اگر هم مرخصش کنن فکر نکنم اجازه داشته باشه بیاد سرکار. اصلاً شاید نگهش دارن.
ـ متین چی شد؟!
ـ گرفتنش... فرزام که از نردبون اومده پایین دیگه کسی متوجهش نشده تا همین دیروز. مثل اینکه تو باغ یه راه زیر زمینیِ مخفی بوده که این چند روز و اونجا سر کردن.
و به دلیلِ محافظتِ شدید چون سرهنگ هم حدس زده هنوز تو باغ هستن ، اینها نتونستن بزنن بیرون. دیگه بعد از چند روز تونستن از طریقِ خونِ خشک شده روی برگ ها که نزدیکیِ همون مخفیگاه بوده بهشون برسن. فرزام دو تا عمل و گذرونده. حالِ خیلی خوبی نداره. اما خب خوب شدنش هر چند تدریجی اما حتمیِ.
سرم و تکون دادم و تو دلم خدارو شکر کردم. حتی اینجوری نامردی کردنش به من، باعث نمی شد براش آرزوی مرگ کنم.
ـ من برم؟ داداشم و مامانِ فرزام و که می شناسی لابد الان تو بیمارستان مثل خروس جنگی افتادن به جونِ هم. نمی دونم چرا این دو تا با هم نمی سازن.
لبخندِ محوی زدم و گفتم:
ـ ممنون که خبر دادی. راستی با فرزام حرف زدی؟ دلیلی برای کارش داشت؟
سرش و تکون داد:
ـ نه هنوز... شاید الان که برم بتونم ببینمش. اوه راستی خونه شما امروز با دستور قضایی آزاد شد و دیگه هیچ مشکلی برای ورود و خروج نیست. داداشم رفته دنبالِ کاراش...
سرم و تکون دادم:
ـ ممنون.
اومد نزدیک و صورتم و بوسید...
ـ مراقب خودت باش عزیزم. یه چیزی بخور. خداحافظ.
قسمت صد و سی و دوم
خواسته یا ناخواسته بعد از رفتنِ فرانک انگار کمی آسوده خاطر شدم و خیالم راحت شد.اگار کمی بیشتر آرامش فکری داشتم و هر چند آشفته اما میزانش کمتر بود. خوب به خودم که دیگه نمی تونستم دروغ بگم من نگرانِ فرزام هم بودم.
تو این چند روزه سعی کردم منطقی رفتار کنم. من یه دزد بود. در هر صورت یه جورایی به جامعه و خودم آسیب رسوندم.
پس باید مجازات بشم و جوابِ کارم و ببینم. هر چند از نظرِ روحی و فکری بارها مجازات شدم و بارها وجدانم به مغز و فکرم حمله کرده. هر چند گاهاً از طرفِ جامعه هم یه مجازات هایی و داشتم. مثل رفتارهای فرزام یعنی تنبیه هاش اما انگار باید حتما دستگاه قضایی برام تصمیم بگیره که من مجبورم چه راضی و چه نارضی قبولش کنم.
البته من هنوزم برای کارهایی که در گذشته انجام دادم پش
14 قسمت صد و سی و یکم
غش غش زد زیرِ خنده:
ـ جدی چرا اینجایی؟!
منم خندیدم..
ـ همکاریم...
با تعجب گفت جدی؟!
ـ آره ولی من تو ترکم...
محکم کوبید رو شونه ام:
ـ ترکِ عادت موجبِ مرضِ بچه! بعد از اینجا چکاره ای؟!
ـ فعلاً بعدی وجود نداره...
ـ همه اولین بار میان اینجا از این حرف ها می زنن. معلومه که داره... فعلاً مفت بخور و بخواب.
این و گفت و پهن شد رو زمین و به سقف چشم دوخت. چطور می تونست انقدر راحت بخوابه؟! اونم یه همچین جایی... صداش به گوش رسید:
ـ آخیش! بعد از قرن ها یه جای گرم و نرم نصیبم شده!
نگاهی به موکتِ کهنه و ژنده انداختم. واقعا به اینجا می گفت گرم و نرم؟ پس به توشکِ از جنسِ پرِ من چی می گفت؟!
منم سعی کردم مثل اون راحت باشم. کمی خودم و کج کردم که لم بدم. اما تحتِ هیچ شرایطی نمی تونستم. دوباره سیخ نشستم و شالم و روی دیوار چسبوندم و سرم و روی شالم گذاشتم و سعی کردم که دوباره بخوابم و با خوندنِ چند بار حمد و توحید خوابی پر از آرامش، بدونِ هیچ دغدغه ای و به جون خریدم.
***
با صدای درِ آهنی و صدای پر از هیجانِ فرانک چشمام و باز کردم و بی روح نگاهش کردم:
ـ فرزام پیدا شد.
بعد از چهار روز... باید خوشحال باشم؟! اما تهِ دلم اینظور نیست. شاید کمی برای سالم بودنش خوشحال باشم.
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ خوبه. تبریک می گم. لطفاً هر چی زودتر تکلیفِ من و روشن کنید باید برم به کار و زندگیم برسم.
از لحنم پر سوال پرسید:
ـ هی نگو که خوشحال نشدی...
ـ باید بشم؟!
ـ دیوونه اون حتما یه توضیحی برای این کارش داره. لطفاً بدجنس نشو...
ـ فعلاً که برادرزادۀ شما بدجنسی کردن. حالا خودش کجاست که شما وکیل وصیش شدی؟ لابد پشت در؟
قیافه ای ناراحت به خودش گرفت و با ناراحتیِ مشهودی گفت:
ـ متاسفانه یه تیر به دستش خورده و خونِ زیادی از دست داده و اینکه...
اگه بگم نگران نشدم دروغ گفتم. یه لحظه حس کردم محتویاتِ قلبم خالی شد. با صدایی که از هیجان کمی از حالت معمولی خارج شده بود گفتم:
ـ و اینکه... چی؟!
ـ ولش کن اگه دوست داشته باشه خودش بهت می گه.
نفسم و سخت دادم بیرون و تکیه دادم به دیوار. پس حالش خوبه که فرانک فکر می کنه فرزام بعداً خودش بهم می گه.
حالا که خیالم راحت شد فکر کردم که اصلاً مهم نیست چی شده... این و به زبون آوردم:
ـ هیچی برام مهم نیست. جز روشن شدنِ تکلیفم.
دستش و رو شونم گذاشت و گفت:
ـ درکت می کنم. اما اون الان بیمارستانِ. تازه دیروز غروب پیداش کردن. بعید می دونم فعلاً مرخص شه. ولی اگر هم مرخصش کنن فکر نکنم اجازه داشته باشه بیاد سرکار. اصلاً شاید نگهش دارن.
ـ متین چی شد؟!
ـ گرفتنش... فرزام که از نردبون اومده پایین دیگه کسی متوجهش نشده تا همین دیروز. مثل اینکه تو باغ یه راه زیر زمینیِ مخفی بوده که این چند روز و اونجا سر کردن.
و به دلیلِ محافظتِ شدید چون سرهنگ هم حدس زده هنوز تو باغ هستن ، اینها نتونستن بزنن بیرون. دیگه بعد از چند روز تونستن از طریقِ خونِ خشک شده روی برگ ها که نزدیکیِ همون مخفیگاه بوده بهشون برسن. فرزام دو تا عمل و گذرونده. حالِ خیلی خوبی نداره. اما خب خوب شدنش هر چند تدریجی اما حتمیِ.
سرم و تکون دادم و تو دلم خدارو شکر کردم. حتی اینجوری نامردی کردنش به من، باعث نمی شد براش آرزوی مرگ کنم.
ـ من برم؟ داداشم و مامانِ فرزام و که می شناسی لابد الان تو بیمارستان مثل خروس جنگی افتادن به جونِ هم. نمی دونم چرا این دو تا با هم نمی سازن.
لبخندِ محوی زدم و گفتم:
ـ ممنون که خبر دادی. راستی با فرزام حرف زدی؟ دلیلی برای کارش داشت؟
سرش و تکون داد:
ـ نه هنوز... شاید الان که برم بتونم ببینمش. اوه راستی خونه شما امروز با دستور قضایی آزاد شد و دیگه هیچ مشکلی برای ورود و خروج نیست. داداشم رفته دنبالِ کاراش...
سرم و تکون دادم:
ـ ممنون.
اومد نزدیک و صورتم و بوسید...
ـ مراقب خودت باش عزیزم. یه چیزی بخور. خداحافظ.
قسمت صد و سی و دوم
خواسته یا ناخواسته بعد از رفتنِ فرانک انگار کمی آسوده خاطر شدم و خیالم راحت شد.اگار کمی بیشتر آرامش فکری داشتم و هر چند آشفته اما میزانش کمتر بود. خوب به خودم که دیگه نمی تونستم دروغ بگم من نگرانِ فرزام هم بودم.
تو این چند روزه سعی کردم منطقی رفتار کنم. من یه دزد بود. در هر صورت یه جورایی به جامعه و خودم آسیب رسوندم.
پس باید مجازات بشم و جوابِ کارم و ببینم. هر چند از نظرِ روحی و فکری بارها مجازات شدم و بارها وجدانم به مغز و فکرم حمله کرده. هر چند گاهاً از طرفِ جامعه هم یه مجازات هایی و داشتم. مثل رفتارهای فرزام یعنی تنبیه هاش اما انگار باید حتما دستگاه قضایی برام تصمیم بگیره که من مجبورم چه راضی و چه نارضی قبولش کنم.
البته من هنوزم برای کارهایی که در گذشته انجام دادم پش
- ۱۹۹.۴k
- ۱۷ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط