*وقتی تولدش بود و بهت خیانت کرد*
*وقتی تولدش بود و بهت خیانت کرد*
part:²
چند ثانیه همانجا خشکت زده بود.
صدای خنده مهمانها از دور میآمد، اما انگار هیچچیز را نمیشنیدی. فقط به جونگکوک خیره شده بودی؛ به کسی که برایش ساعتها وقت گذاشته بودی، برای خوشحالیاش ذوق کرده بودی و حالا روبهروی چشمانت داشت قلبت را میشکست.
آرام برگشتی و خواستی از آنجا بروی.
اما درست همان لحظه صدای جونگکوک را شنیدی:
«صبر کن!»
قدمهایت متوقف شد.
او به سمتت آمد، اما تو حتی حاضر نبودی به چشمانش نگاه کنی.
ـ «اجازه بده توضیح بدم...»
با خندهای تلخ گفتی:
ـ «توضیح؟ درباره چی؟ اینکه چقدر راحت تونستی بهم دروغ بگی؟»
جونگکوک سکوت کرد.
همین سکوت بیشتر از هر جوابی آزارت میداد.
اشک در چشمانت جمع شده بود، اما نمیخواستی جلوی او گریه کنی.
ـ «میدونی بدترین قسمت ماجرا چیه؟ اینکه من امروز فقط اومده بودم خوشحالت کنم... فقط همین.»
نگاهش برای لحظهای پایین افتاد.
انگار تازه متوجه شده بود چقدر ناراحتت کرده.
هدیهای که روی زمین افتاده بود هنوز گوشه حیاط دیده میشد.
جونگکوک آن را برداشت.
دستش روی کاغذ کادوی مچاله شده لرزید.
ـ «من هیچوقت نمیخواستم ناراحتت کنم.»
با بغض جواب دادی:
ـ «ولی کردی.»
این بار نتوانستی جلوی اشکهایت را بگیری.
اشکی که مدتها پشت لبخندهایت پنهان شده بود، حالا بیصدا روی گونههایت میریخت.
جونگکوک یک قدم به تو نزدیک شد.
اما تو عقب رفتی.
ـ «دیگه نیا جلو...»
صدایت آنقدر شکسته بود که حتی خودت هم به سختی میشناختیش.
برای چند لحظه فقط سکوت بینتان ماند.
سکوتی سنگینتر از هر دعوا.
بعد بدون اینکه منتظر جوابش بمانی، برگشتی و از جشن خارج شدی.
پشت سرت صدای جونگکوک را میشنیدی که اسمت را صدا میزد...
اما این بار تصمیم گرفته بودی برنگردی.
ادامه دارد.......
هییی واقعا من کلی رمان و چند پارتی و فیک نوشتم ولی حمایتی نمیبینم و دیگه انگیزه ای برای گذاشتن ندارمممم
فقط همین رمانی که گفت میزارم و دیگه کلا از ویسگون میرمممم
part:²
چند ثانیه همانجا خشکت زده بود.
صدای خنده مهمانها از دور میآمد، اما انگار هیچچیز را نمیشنیدی. فقط به جونگکوک خیره شده بودی؛ به کسی که برایش ساعتها وقت گذاشته بودی، برای خوشحالیاش ذوق کرده بودی و حالا روبهروی چشمانت داشت قلبت را میشکست.
آرام برگشتی و خواستی از آنجا بروی.
اما درست همان لحظه صدای جونگکوک را شنیدی:
«صبر کن!»
قدمهایت متوقف شد.
او به سمتت آمد، اما تو حتی حاضر نبودی به چشمانش نگاه کنی.
ـ «اجازه بده توضیح بدم...»
با خندهای تلخ گفتی:
ـ «توضیح؟ درباره چی؟ اینکه چقدر راحت تونستی بهم دروغ بگی؟»
جونگکوک سکوت کرد.
همین سکوت بیشتر از هر جوابی آزارت میداد.
اشک در چشمانت جمع شده بود، اما نمیخواستی جلوی او گریه کنی.
ـ «میدونی بدترین قسمت ماجرا چیه؟ اینکه من امروز فقط اومده بودم خوشحالت کنم... فقط همین.»
نگاهش برای لحظهای پایین افتاد.
انگار تازه متوجه شده بود چقدر ناراحتت کرده.
هدیهای که روی زمین افتاده بود هنوز گوشه حیاط دیده میشد.
جونگکوک آن را برداشت.
دستش روی کاغذ کادوی مچاله شده لرزید.
ـ «من هیچوقت نمیخواستم ناراحتت کنم.»
با بغض جواب دادی:
ـ «ولی کردی.»
این بار نتوانستی جلوی اشکهایت را بگیری.
اشکی که مدتها پشت لبخندهایت پنهان شده بود، حالا بیصدا روی گونههایت میریخت.
جونگکوک یک قدم به تو نزدیک شد.
اما تو عقب رفتی.
ـ «دیگه نیا جلو...»
صدایت آنقدر شکسته بود که حتی خودت هم به سختی میشناختیش.
برای چند لحظه فقط سکوت بینتان ماند.
سکوتی سنگینتر از هر دعوا.
بعد بدون اینکه منتظر جوابش بمانی، برگشتی و از جشن خارج شدی.
پشت سرت صدای جونگکوک را میشنیدی که اسمت را صدا میزد...
اما این بار تصمیم گرفته بودی برنگردی.
ادامه دارد.......
هییی واقعا من کلی رمان و چند پارتی و فیک نوشتم ولی حمایتی نمیبینم و دیگه انگیزه ای برای گذاشتن ندارمممم
فقط همین رمانی که گفت میزارم و دیگه کلا از ویسگون میرمممم
- ۱.۱k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط