{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 پیام‌های ساعت سه صبح

📖 پیام‌های ساعت سه صبح

پارت اول: «بیداری؟»

اِما دو سال بود که اسم دِنیل رو از زندگی‌ش پاک کرده بود.

البته این چیزی بود که خودش به بقیه می‌گفت.

هر وقت سوفی اسمش رو می‌آورد، اِما شونه‌هاشو بالا می‌انداخت و می‌گفت:

ـ بیخیال بابا، دو سال گذشته. دیگه تموم شده.

ولی خودش می‌دونست تموم نشده.

چون هنوز شماره‌ی دِنیل توی گوشیش بود.

شماره‌ای که دو سال بود حتی یک بار هم زنگ نخورده بود.

اِما هیچ‌وقت دلیل پاک نکردنش رو برای خودش هم توضیح نداده بود.

شاید چون پاک کردن شماره یعنی قبول کردن اینکه دِنیل واقعاً دیگه برنمی‌گرده.

و اِما هنوز ته دلش منتظر بود.

نه اینکه هر روز کنار در بشینه و منتظرش بمونه.

فقط یه گوشه‌ی کوچیک از قلبش هنوز می‌گفت:

«شاید یه روز...»

اون شب هم مثل خیلی از شب‌های دیگه بارون می‌بارید.

اِما روی تخت دراز کشیده بود و به صدای بارون گوش می‌داد.

نزدیک ساعت سه بود که خوابش برد.

اما فقط چند دقیقه بعد با صدای لرزش گوشی از خواب پرید.

چشم‌هاشو مالید و گوشی رو برداشت.

ساعت سه و هفده دقیقه بود.

یک پیام از شماره‌ی ناشناس.

«هنوز وقتی بارون میاد کنار پنجره می‌ایستی؟»

اِما همون‌جا خشکش زد.

چند بار پیام رو خوند.

قلبش تندتر زد.

این جمله رو فقط یک نفر می‌دونست.

دِنیل.

دو سال پیش، وقتی هنوز با هم بودن، یه شب بارونی اِما کنار پنجره ایستاده بود.

دِنیل از پشت سرش اومده بود و پرسیده بود:

ـ تو چرا همیشه وقتی بارون میاد اینجا وایمیستی؟

اِما خندیده بود.

ـ چون دوست دارم.

ـ چی‌شو؟

ـ نمی‌دونم... صدای بارونو.

دِنیل هم کنار پنجره ایستاده بود.

ـ پس هر وقت بارون اومد، منم میام کنارت.

اِما همون موقع خندیده بود و گفته بود:

ـ قول؟

ـ قول.

ولی دِنیل قولش رو فراموش کرده بود.

یا حداقل اِما این‌طور فکر می‌کرد.

دو سال بود که بارون می‌بارید و دِنیل کنارش نبود.

اِما با دست‌های لرزون جواب داد:

«دِنیل؟»

پیام دیده شد.

ولی جوابی نیومد.

اِما چند دقیقه منتظر موند.

بعد گوشی رو گذاشت کنار.

«نه... امکان نداره.»

اما خوابش دیگه نبرد.


---

شب بعد، ساعت سه و چهار دقیقه، دوباره پیام اومد.

«امروز از جلوی کافه‌مون رد شدم.»

اِما بدون اینکه فکر کنه جواب داد:

«تو دِنیلی؟»

چند ثانیه بعد:

«آره.»

اِما نفسش رو حبس کرد.

«کجایی؟»

«همین اطراف.»

«چرا برگشتی؟»

این بار جواب دیرتر اومد.

«دلم برای اینجا تنگ شده بود.»

اِما با عصبانیت نوشت:

«برای اینجا یا برای من؟»

دِنیل جواب نداد.

اِما گوشی رو پرت کرد روی تخت.

ـ باز شروع کرد...

ولی ته دلش خوشحال بود.

دِنیل برگشته بود.

حداقل به نظر می‌رسید برگشته.


---

روزها گذشت.

پیام‌های ساعت سه تبدیل شده بودن به بخشی از زندگی اِما.

هر شب دقیقاً ساعت سه، گوشی‌ش روشن می‌شد.

گاهی دِنیل فقط می‌نوشت:

«بیداری؟»

و اِما جواب می‌داد:

«آره.»

گاهی تا نزدیک صبح حرف می‌زدن.

درباره‌ی چیزهای کوچیک.

دِنیل هنوز یادش بود اِما قهوه‌ش رو بدون شکر می‌خوره.

یادش بود از فیلم‌های ترسناک می‌ترسه.

یادش بود وقتی عصبیه با انگشت‌هاش روی میز ضرب می‌گیره.

یک شب اِما پرسید:

ـ تو چرا هنوز همه‌ی اینا رو یادت مونده؟

جواب اومد:

ـ چون هیچ‌وقت فراموشت نکردم.

اِما چند دقیقه به صفحه خیره موند.

بعد نوشت:

ـ پس چرا رفتی؟

سه نقطه روی صفحه ظاهر شد.

چند ثانیه بعد ناپدید شد.

دوباره ظاهر شد.

آخرش فقط یک جمله اومد:

ـ یه روز بهت می‌گم.

اِما عصبی شد.

ـ من از این جمله متنفرم.

ـ کدوم جمله؟

ـ «یه روز بهت می‌گم.»

ـ چرا؟

ـ چون هیچ‌وقت اون یه روز نمی‌رسه.

جواب دِنیل خیلی کوتاه بود:

ـ این بار می‌رسه.


---

بعد از چند هفته، اِما کم‌کم دوباره به دِنیل وابسته شده بود.

خودش هم از این موضوع می‌ترسید.

چون می‌دونست ممکنه دوباره ناپدید بشه.

یک شب بهش گفت:

ـ می‌ترسم دوباره بری.

دِنیل جواب داد:

ـ این بار نمی‌خوام برم.

ـ «نمی‌خوام» با «نمی‌رم» فرق داره.

دِنیل چیزی نگفت.

اِما ادامه داد:

ـ من یه بار دیگه طاقت ندارم.

چند دقیقه بعد پیام اومد:

ـ پس بذار قبل از اینکه دیر بشه، ببینمت.

اِما قلبش ریخت.

ـ کی؟

ـ فردا.

ـ کجا؟

ـ همون کافه.

ـ ساعت؟

ـ پنج.

اِما لبخند زد.

برای اولین بار بعد از دو سال قرار بود دوباره دِنیل رو ببینه.
دیدگاه ها (۰)

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت دوم: «قرار»روز بعد، اِما از صبح ه...

این دوتا رو تمرین کنید سه تا حرف دیگه و سه تا صدای دیگه چند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط