{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟

آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟
پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟
آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي ؟
دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي ؟
تو که تصوير گر قصه ي فردا بودي؟
تو که آبي تر از آن آبي دريا بودي؟
آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اي ؟
کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اي ؟
آخرين بار که بر مزرعه من باريدم.!
روي دستان تو من شاپرکي را ديدم.!
تو چرا خشک شدي، او چرا تنها رفت ؟
من که يک سال نبودم چه کسي از ما رفت ؟
اين سکوتت که مرا کشت صدايي تر کن.!
اين منم آبي باران تو مرا باور کن؛
باور از خويش ندارم که چنين مي بارم؛
بگذر از اين تن فرسوده کز آن بيزارم؛
نه دگر بارش تو قلب مرا سودي هست؟
نه براي تب من فرصت بهبودي هست؟
آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود؟
دلش انگار به حال دل من سوخته بود؟
شاپرک رفت،دلي مرد،عزا بر پا شد؛
رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد؛
آري اين بود تمام من و اين بيداري!
جان باران چه شده از چه پريشان حالي ؟
برو که آدمکي منتظر باران است؛
او که با شاپرک قصه ي ما خندان است؛
من و اين مزرعه هم باز خدايي داريم ....
دیدگاه ها (۳)

دوست دارم سهیلا جونم که منو به این چالش دعوت کردی خیلی جالب ...

خطایت هر چ بود آدم..... ب جرم سیب دزدیدن تورا از خویش پر داد...

تمام تومـــــــــال من استو من خودخواهمدر مالـــــــکیت تومن...

پـس کـی تـمــآم میـ شـود..شـبـهـــایی کــه.. دور از تــو.. ب...

فراتر از خویش

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۴" در آغوش رویای آبی ات "...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣتو تکان نخوردی. لب‌ه...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏صدای باران از پشت شیشه‌های کاف...

میبخشی پارت ۴

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

رقص سایه‌ها | پارت نهم: «دست‌هایِ نامرئی در میانِ طوفان»چند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط