{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت دوم میان دو آتش گمشدن آسا

قسمت دوم: **میان دو آتش – گم‌شدن آسا**

صحنه آغاز
هوا هنوز بوی دود و باروت می‌داد. صدای آژیرِ مرکز تحقیقات قطع شده بود، اما فضای سنگینی باقی مانده بود.
جونگوک نفس‌زنان از زمین بلند شد، نگاهش را به اطراف چرخاند… آسا نبود.
تهیونگ هم که روی زانو افتاده بود، خون از کنار لبش می‌چکید.

جونگوک:
«کجا رفت؟!»

تهیونگ با خشم نگاهش کرد:
«تو بردیش… این بازی‌هاتو خوب می‌شناسم.»

جونگوک:
«اگه من می‌بردمش، الان اینجا وقت تلف نمی‌کردم!»

نورهای اضطراری خاموش شدند. سکوتی عجیب فضا را گرفت.
تهیونگ از جیبش یک وسیله کوچک فلزی بیرون آورد؛ یک ردیاب حرارتی.

تهیونگ:
«آخرین بار سیگنال آسا همین ساختمون بود… اما ردیابش قطع شده. یعنی یکی خیلی ماهرانه خاموشش کرده.»

جونگوک:
«یا کسی که بهش خیلی نزدیکه…»

تهیونگ اخم کرد:
«داری چی می‌گی؟»

جونگوک بی‌حوصله گفت:
«آسا هر ردیابی رو مخفی نمی‌کنه، مگر اینکه *خودش بخواد گم بشه*.»

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد.
این جمله مثل سردیِ آب یخ بود.

---

سکانس بعدی
خیابان خلوت – نیمه شب

آسا با دست‌های کمی لرزان در صندلی عقب یک ون مشکی نشسته بود. چشم‌بندش را تازه برداشته بودند. مردی ناشناس رو‌به‌رویش نشسته بود؛ کت چرمی، نگاه سرد، و یک نشان فلزی روی یقه‌اش.

مرد:
«تو باید از اونجا دور می‌شدی. اون دو تا فکر می‌کنن برای تصاحب تو می‌جنگن ولی…»
کمی جلو آمد.
«تو کلید پروژه‌ای هستی که هر دو طرف رو سقوط می‌ده.»

آسا با صدای آرام:
«من قرار بود فقط رمز رو محافظت کنم. نه اینکه وسط جنگ دو نفر گیر بیفتم.»

مرد لبخند زد:
«این فقط شروعه دختر. و تو… نقش بزرگ‌تری داری.»

---

بازگشت به جونگوک و تهیونگ
هر دو، ناخواسته کنار هم ایستاده بودند. دشمنانی که الان مجبور بودند همکاری کنند.

تهیونگ:
«فکر نکن این یعنی باهات دوست شدم. فقط می‌خوام آسا رو پیدا کنم.»

جونگوک:
«همین کافیه. راهی می‌شناسم که بفهمیم کجا بردنش.»

تهیونگ:
«مطمئن باش این بار اگه پای تو وسط باشه، نمی‌ذارم فرار کنی.»

جونگوک فقط لبخند محوی زد:
«پس سعی کن عقب نمونی.»

---

سکانس آخر
پایان قسمت دوم با یک تصویر:
ونهی که آسا در آن بود، وارد یک تونل مخفی و عظیم زیرزمینی می‌شود. نورهای سفید و خطوط قرمز روی دیوار، نشان از یک مرکز فوق‌سری می‌دهد.

مرد ناشناس می‌گوید:
«به جایی قدم گذاشتی که هیچ‌کس ازش زنده بیرون نمی‌ره… مگر اینکه انتخاب درستی کنی.»

آسا با ترس پنهان‌شده اما چهره محکم:
«و اگر انتخاب نکنم؟»

مرد:
«اون موقع… دو نفر که برایت می‌جنگند، اولین قربانی‌ها خواهند بود.»

نور صفحه خاموش می‌شود.

**پایان قسمت دوم**
دیدگاه ها (۱۳)

دࢪۅد ڒی‍ٮآ هآ؎ مں 🌷سوال پست: پارت سه میان دو اتشو بزاریم؟ ام...

قسمت سوم: **میان دو آتش – تونلِ بدون بازگشت**صحنه آغاز ون د...

داستان حول دو شخصیت اصلی «جونگوک» و «تهیونگ» می‌چرخه که به خ...

بچه ها این اولین فیکمه ک نوشتم لطفا حمایتم کنید اسم فیکمون ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط