در اتاق رو باز کرد ... با سینه شکافته شده برادرش روبه رو
تهیونگ به عقب برگشت و با جیمین روبه رو شد.. کنار تخت نشسته بود .. تمام لباس هاش مشکی بود .. به طرفش رفت که جیمین اون رو پس زد ; میدونی چیه ته .... داری به کسی اعتماد میکنی که از صد تا دشمن بد تره اگه اینطوری پیش بری نفر بعدی خودتی . و به تخت اشاره کرد . از ترس نزدیک بود گریه کنه .. روی زمین افتاد که با صدای قدم هایی پشت سرش کمی جا خورد ... سرش رو بالا گرفت و با جونگ کوک روبه ر شد .. سیگارش رو زیر پاش انداخت .
+ به عنوان جاسوس وارد باند من شدی .. واو تحسین برانگیزه .. تو خیلی نترسی پسر .. اما هر کار اشتباهی تنبیهی داره .. بلایی به سرت میارم که ازاین کارت پشیمون بشی . بعد از تموم شدن حرفش خنده بلندی کرد .. بقیه هم تمسخر امیز به ته خندیدن ... صداشون برای تهیونگ ترسناک بود .. دستاش رو روی گوش هاش گذاشت و داد کشید ; بسه ... بسه .. راحتم بزارید .... ولم کنییییید .... کافیهههههه . .
چشماش رو باز کرد و بلند شد ... اتاق کمی تاریک بود ... نفس راحتی کشید و فهمید کابوس دیده ... در اتاقش باز شد و با جیمینی که نگران بود روبه رو شد ....
ویو جیمین قصد داشتم به ته سر بزنم که از اتاقش صدای داد شنیدم .. دویدم و سریع در رو باز کردم .. رفتم پیشش دستش روگرفتم
* ته خوبی ؟... خواب بد دیدی؟ .. - جیمی .... داداشم . حرفش تموم نشده بود که گریش گرفت . * هی .. چرا گریه میکنی ها ؟... ته بگو چیشده ؟ اشکاش رو پاک کردم ... شروع توضیح دادن کرد . باورم نمیشه که تهیون مرده ... . . .
با کلافگی نگاهی به ساعتش کرد ... چرا انقدر طول کشیده ؟ - چی شد پس؟ .... چرا انقدر طولانی شد؟ خوابم میاد .
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.