{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاقلی بودم که عشق امد امانم را گرفت..

عاقلی بودم که عشق امد امانم را گرفت..
بندبند جسم وجان واستخوانم را گرفت..

لال گشتم تا که عشق امد به ایوان دلم..
در ازای این محبت او زبانم را گرفت..

با اشاره من بدوگفتم که خوشحالم ولی!!
او بحالم گریه کرد, شوق نهانم را گرفت...

کور و کر بودم نفهمیدم که عقلم را ربود...
باجنون امدسراغم وای, ایمانم را گرفت...

من شدم کافر پرستش کردم او را تا خدا..
اوخدایم گشت و از من اسمانم را گرفت...

بر زبان راندم بگویم حرف دل را با کسی...
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت...

خواستم با او بگویم راز این قلب حزین..
هجر امد مهلت و وقت و زمانم را گرفت"....
دیدگاه ها (۱)

همین که هستی ...همین که در سرای دلم راه میروی ...همین که گاه...

ای تو غایب زبرم حاضرِ جانم شده ایمرحمِ زخمِ دل و روح و روانم...

با نگاه اولت عاشق و شیدا شد دلماز همان روز نخست غرق تماشا شد...

همیشه در خیال من ز شعله گرمتر تویی...چه گرم دوست دارمت ...

عاقلی بودم که عشق امد امانم را گرفت..بندبند جسم وجان واستخو...

عاقلی بودم که عشق امد امانم را گرفت..بندبند جسم وجان واستخو...

عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفت..بندبند جسم وجان واستخوا...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوان...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط