{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی بخرد بر

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی بخرد برای مادرش و سفارش دهد تا پست شود وقتی از گلفروشی بیرون امد دختر کوچکی را دیدکه کنار خیابان نشسته و هق هق گریه میکردمرد از او پرسید دختر کوچولو چرا گریه میکنی کودک گفت میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم اما فقط 5سنت پول دارم گل رز 20 سنت است مرد لبخندی زد و گفت با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز میخرم تا به مادرت هدیه دهی..مادرت کجاست؟؟؟دختر دست مرد را گرفت و گفت انجا... آن قبرستان مرد به همراه دختر و یک شاخه گل رز به قبرستان رفتند کنار یک قبر تازه....مرد دلش گرفت به گلفروشی باز گشت..و گفت ... دسته گلم را پست نمیکنم خودم میبرم و 700 مایل رانندگی کرد...تا به مادرش برسد.........✔
دیدگاه ها (۳)

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕جونگکوک:خب لینا من میخام برم سئول( استر...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ¹بلخره انتظار ها به پایان رسید..رقصنده...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رمان تهکوک

فصل دومپارت ششم | شهربازی زیر نور ماهیک هفته بعد...لیانا روی...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 10(لطفا اگه یادتون ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط