{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter:1

Chapter:1
Part:56


بعد نیم ساعت اشک ریختن آروم شدو به صندلی پشتش تکیه داد.
لیوان آبی جلوش گرفته شد.
مین سوک بود.
آب و ازش گرفت و کمی ازش خورد.

مین سوک یه صندلی آوردو جلوش نشست.
مین سوک:الان بهتری؟

دیار همون‌طور که آبشو رو میز میذاشت سرشو تکون داد.
اما دروغ بود.
واقعا حالش خوب نبود.

مین سوک:کمکی از دستم بر میاد؟
دیار همون‌طور که با چشمای خمار شده به روبه روش نگاه میکرد سرشو به اینطرفو اون طرف تکون میداد.
سپس چیزی رو کاغذ نوشت و به مین سوک نشونش داد.«میخوام تنها باشم»

مین سوک نفسی از رو کلافگی کشید و گفت:خیلی خب..باشه..من دیگه میرم
سپس به سمت میز رفت و کلاهشو از روش برداشت.

از مغازه بیرون رفت.
دیار اشکاش دوباره جاری شدن.

-------

6:20

وقت رفتن به خونه بود.
آماده شد،در مغازه رو قفل کرد و به سمت خونه راهی شد.

پیاده قدم میزد و با احساساتی مبهم به روبه روش خیره بود.
چرا همه بهش آسیب می‌زدن؟
چرا فکر میکرد جونگکوک از یه دختر ساده،معمولی،و از همه مهمتر دختری که نمیتونه حرف بزنه خوشش میاد؟

خیلی احمق بود که این فکر رو میکرد.
جونگکوک یه مرد عالی و بی نقص بود.
می‌تونست هر دختری که میخواد رو داشته باشه.
لزومی نداشت به دیار علاقه مند بشه.
اون بیرون کلی دخترای چشم رنگی،خوشگل،خوش‌هیکل وجود داشت،چه لزومی داشت عاشق یه دختر عجیب بشه که حتی نمیتونه حرف بزنه.

همون‌طور که اشک می‌ریخت به اینا فکر میکرد.
دیدگاه ها (۶۴)

Chapter:1Part:57-----------``3:15 شب`` تو تختش وول میخورد و ...

Chapter:1Part:58-------``۷:۴۵ صبح`` هوا روشن شده بود و دیار ...

Chapter:1Part:55«ده روز بعد»10مارس_مشغول درست کردن دسته گل س...

Chapter:1Part:54بعد از اینکه کلی لوازم آرایشی از تانیا خریدن...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۲۶صبح روز بعد همشون روی میز صبحانه ...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:⁴⁹ماشه کشیده شد ولی توسط اریک قصد کشتن مین‌...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:⁴⁸جنا همین طور بورام رو آماده میکرد و بورام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط