سلطنت بی رحم
سلطنت بی رحم
پارت ۵۵
آنائل کل شب را در همان بالکن اتاق اش نشسته بود شاهزاده هم دیشب به اتاق اش نیامده بود
آنائل از رویه زمین بلند شد و به سمته اتاق لباس هایش رفت با بیحالی با خود اش زمزمه کرد
آنائل : باید این لباس کوفتی را بکشم
یه لباس سبز رنگ تیره بلند ساده را برداشت و پوشید اش موهایش آشفته اش را پشته
اسلاید ۲ لباس آنائل
اسلاید ۳ موهای آنائل
گردن اش انداخت و رفت رویه تخت اش نشست در خیلی آرام باز شد و بریانا با سینی غذای که تو دست اش بود وارده اتاق شد
بریانا : صبح بخیر
آنائل : صبح بخیر
بریانا سمته آنائل آمد رویه تخت نشست سینی غذا را جلوی آنائل گذاشت
بریانا : بانوی من یه چیزی بخورید دیشب هم چیزی نخوردین
آنائل : میل ندارم
بریانا : اما اینجوری که نمیشه
آنائل : واقعا میل ندارم بعد از دیشب دیگه هیچی نمیتونم بخورم انگار
خنده تلخی کرد و گفت
آنائل : انگار از زندگی رفتم
بریانا : بانوی من لطفا همچین کاری با خودتان نکنید
ملکه و پادشاه آمدن سره میز صبحانه اما بجز گابریلا و فلاویا و کاترینا کسه دیگری نبود
پادشاه با عصبانیت گفت
پادشاه : شاهزاده جونکوک و شاهزاده آدریانو کجان چرا شاه دوخت دانیلا نیامده
فلاویا : بعد از ابرو ریزی که همسر شاهزاده جونکوک کرد حتا شاهزاده جونکوک هم نمیتواند تو چشم های بقیه نکته کند آدریانو که هم باز لج اش گرفته دانیلا هم تا وقتی اون دختره بی چشم و رو نیاد اونم نمیاد
گابریلا چشم غره ای به دختر اش رفت
شاهزاده از کتاب خانه
جونکوک
« باید از ساه دوخت معذرت خواهی کنم من دل اش را شکستم اون هیچی نمیدونست ولی چرا اون لباس را پوشید باید علت اش را بدانم »
خارج شد و به سمته اتاق اش قدم برداشت تا خواست دست گیره در را بچرخاند با صدای یکی در را باز نکرد
کاترینا : شاهزاده کجا میروید
پارت ۵۵
آنائل کل شب را در همان بالکن اتاق اش نشسته بود شاهزاده هم دیشب به اتاق اش نیامده بود
آنائل از رویه زمین بلند شد و به سمته اتاق لباس هایش رفت با بیحالی با خود اش زمزمه کرد
آنائل : باید این لباس کوفتی را بکشم
یه لباس سبز رنگ تیره بلند ساده را برداشت و پوشید اش موهایش آشفته اش را پشته
اسلاید ۲ لباس آنائل
اسلاید ۳ موهای آنائل
گردن اش انداخت و رفت رویه تخت اش نشست در خیلی آرام باز شد و بریانا با سینی غذای که تو دست اش بود وارده اتاق شد
بریانا : صبح بخیر
آنائل : صبح بخیر
بریانا سمته آنائل آمد رویه تخت نشست سینی غذا را جلوی آنائل گذاشت
بریانا : بانوی من یه چیزی بخورید دیشب هم چیزی نخوردین
آنائل : میل ندارم
بریانا : اما اینجوری که نمیشه
آنائل : واقعا میل ندارم بعد از دیشب دیگه هیچی نمیتونم بخورم انگار
خنده تلخی کرد و گفت
آنائل : انگار از زندگی رفتم
بریانا : بانوی من لطفا همچین کاری با خودتان نکنید
ملکه و پادشاه آمدن سره میز صبحانه اما بجز گابریلا و فلاویا و کاترینا کسه دیگری نبود
پادشاه با عصبانیت گفت
پادشاه : شاهزاده جونکوک و شاهزاده آدریانو کجان چرا شاه دوخت دانیلا نیامده
فلاویا : بعد از ابرو ریزی که همسر شاهزاده جونکوک کرد حتا شاهزاده جونکوک هم نمیتواند تو چشم های بقیه نکته کند آدریانو که هم باز لج اش گرفته دانیلا هم تا وقتی اون دختره بی چشم و رو نیاد اونم نمیاد
گابریلا چشم غره ای به دختر اش رفت
شاهزاده از کتاب خانه
جونکوک
« باید از ساه دوخت معذرت خواهی کنم من دل اش را شکستم اون هیچی نمیدونست ولی چرا اون لباس را پوشید باید علت اش را بدانم »
خارج شد و به سمته اتاق اش قدم برداشت تا خواست دست گیره در را بچرخاند با صدای یکی در را باز نکرد
کاترینا : شاهزاده کجا میروید
- ۱۱.۴k
- ۲۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط