« دانش آموز شیطون من »
« دانش آموز شیطون من »
« پارت هشتم »
همینطور که داشتن غذا میخوردن تهیونگ گفت :
ته یونگ : راستی کوک مگه تو شکمت درد نمیکرد پس چرا غذا درست کردی ؟ ( نگران )
کوک : چیزی نیست ، آخه دلم میخواست برای دوست پسرم یه بار غذای خوشمزه درست کنم ( لبخند )
ته یونگ : ممنونم ولی دیگه وقتی رابطه داشتیم و شکمت درد میکرد غذا درست نکن ، خودم سفارش میدم ( نگران و لبخند )
کوک : باشه ، دیگه نمیکنم ( لبخند )
وقتی غذاشون رو خوردن کوک گفت که فیلم ببینن .
ته یونگ : خب چه فیلمی ببینیم
کوک : آم بی ال خوبه ؟
ته یونگ : مطمئنی ؟ ( نیشخند )
کوک : آ..اره ( خجالت )
ته یونگ : باشه پس
فیلم رو گذاشتن و کوک رفت داخل آشپزخونه که خوراکی ها رو بیاره ، وقتی خوراکی ها رو آماده کرد و آورد گذاشت روی میز که تهیونگ دستش رو دور کمر کوک حلقه کرد و نشوندش روی پاش .
ته یونگ : بیب همینجا بشین
کوک : با..باشه ( خجالت )
ته یونگ : آفرین بانی ( لبخند )
کوک بعد چند دقیقه شروع شدن فیلم روی پای ته یونگ وول میخورد و از داخل سینی خوراکی بیسکویت های شکلاتی و از فست فود ها برمیداشت ، بخاطر همین هم زیاد تکون میخورد.
ته یونگ با وول خوردن های کوک یکم تحریک شد و کنار گوشش زمزمه کرد .
ته یونگ : بیب اگه زیاد تکون بخوری قول نمیدم که همینجا بفاکت ندم ( پوزخند و بم )
کوک با این حرف ته یونگ سریع سینی خوراکی رو برداشت گذاشت روی پاش که زیاد تکون نخوره ، ته یونگ هم از داخل سینی روی پای کوک خوراکی برمیداشت.
کوک یه بیسکویت که بینش شکلات بود رو برداشت و گذاشت بین لبای خودش که ته یونگ سر کوک رو برگردوند سمت خودش و لبش رو گذاشت روی لبای کوک و تکه ای از بیسکویت رو از کوک دزدید و ازش جدا شد .
کوک با چشمای اشکی بهش نگاه کرد.
کوک : ت..ته تو دزد بیسکویت منی ( بغض و کیوت )
ته یونگ : کوک من فقط یه تکه ازش برداشتم چرا بغض کردی ( خنده )
کوک : من از این بیسکویتها خیلی خوشم میاد ( بغض و کیوت)
ته یونگ : باشه باشه ببخشید برات میخرم ، گریه نکن تحمل ندارم ( نگران )
یکم از اشک های کوک از چشمش فرار کرد و اومد پایین که تهیونگ با شستش پاکش کرد و بوسه ای روی چشماش گذاشت .
ته یونگ : خب حالا دیگه گریه نکن باشه ؟ ( نگران )
کوک : اوم باشه ( سرش رو به عنوان تأیید تکون داد )
دوباره به فیلمشون نگاه کردن که به صحنه آخر بوسه دو پسر عاشق داخل فیلم رسید ، همدیگه رو بوسیدن و فیلم تموم شد .
ته یونگ به کوک نگاه کرد ، داخل بغلش خوابیده بود .
ته یونگ TV رو خاموش کرد و کوک رو براید استایل بغل کرد و برد داخل اتاق و گذاشتش روی تخت و بوسه ای روی موهاش گذاشتم .
کنارش خوابید و داخل بغلش گرفتش و با نوزاش کردن موهای نرم پسرکش چشماش گرم شد و خوابید .
« صبح »
کوک با حس کردن اینکه داخل بغل یه نفر هست بیدار شد . چشماش رو باز کرد و به صورت خوش فرم و جذاب دوست پسرش نگاه کرد و آروم دستش رو روی گونه ته یونگ گذاشت و نوازش کرد .
همینطور که داشت ته یونگ رو نوازش میکرد ، چشمای تهیونگ باز شد و با دیدن بانی کوچولوش لبخند زد .
کوک : صبح بخیر ته یونگی ( لبخند )
ته یونگ : صبح بخیر بانی ، خوب خوابی ؟ ( لبخند )
کوک : اوم اره خیلی خوب بود و با پیش تو خوابیدن هم بهتر شد ( لبخند )
ته یونگ : بلند بشیم بریم برای مدرسه حاضرشیم ؟ ( لبخند )
کوک : آم حوصله ندارم ولی بخاطر تو میام ( لبخند )
ته یونگ بوسه ای روی گونه کوک گذاشت.
ته یونگ : پس بلندشو که حاضر بشیم ( لبخند )
از روی تخت بلند شدن و لباساشون رو پوشیدن و اومدن بیرون دیدن که خدمتکارا بعد دو روز استراحت اومدن و صبحونه رو حاضر کردن و گذاشتن روی میز .
یکی از خدمتکاران : ارباب صبحونه آماده هست ( لبخند و سرش پایینه )
ته یونگ : باشه الان میایم ( سرد )
ته یونگ و کوک به طرف میز رفتن و نشستند و صبحونه شون رو خوردن .
بعد چند دقیقه هردو خوردن و از خونه بیرون رفتن و سوار ماشین شدن.
وقتی رسیدن فیلیکس سریع به طرف کوک اومد و بغلش کرد .
فیلیکس : جونگکوکی سلام چطوری ؟ خوبی ؟ ( ذوق و لبخند )
کوک : سلام ممنونم تو چطوری ؟ خوبی ؟ ( لبخند )
ته یونگ همینطور که داشتن کوک و فیلیکس حرف میزدن رفت داخل مدرسه و داخل دفترش نشست .
فیلیکس : ممنونم ( لبخند ) .....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸☘️💜✨
« پارت هشتم »
همینطور که داشتن غذا میخوردن تهیونگ گفت :
ته یونگ : راستی کوک مگه تو شکمت درد نمیکرد پس چرا غذا درست کردی ؟ ( نگران )
کوک : چیزی نیست ، آخه دلم میخواست برای دوست پسرم یه بار غذای خوشمزه درست کنم ( لبخند )
ته یونگ : ممنونم ولی دیگه وقتی رابطه داشتیم و شکمت درد میکرد غذا درست نکن ، خودم سفارش میدم ( نگران و لبخند )
کوک : باشه ، دیگه نمیکنم ( لبخند )
وقتی غذاشون رو خوردن کوک گفت که فیلم ببینن .
ته یونگ : خب چه فیلمی ببینیم
کوک : آم بی ال خوبه ؟
ته یونگ : مطمئنی ؟ ( نیشخند )
کوک : آ..اره ( خجالت )
ته یونگ : باشه پس
فیلم رو گذاشتن و کوک رفت داخل آشپزخونه که خوراکی ها رو بیاره ، وقتی خوراکی ها رو آماده کرد و آورد گذاشت روی میز که تهیونگ دستش رو دور کمر کوک حلقه کرد و نشوندش روی پاش .
ته یونگ : بیب همینجا بشین
کوک : با..باشه ( خجالت )
ته یونگ : آفرین بانی ( لبخند )
کوک بعد چند دقیقه شروع شدن فیلم روی پای ته یونگ وول میخورد و از داخل سینی خوراکی بیسکویت های شکلاتی و از فست فود ها برمیداشت ، بخاطر همین هم زیاد تکون میخورد.
ته یونگ با وول خوردن های کوک یکم تحریک شد و کنار گوشش زمزمه کرد .
ته یونگ : بیب اگه زیاد تکون بخوری قول نمیدم که همینجا بفاکت ندم ( پوزخند و بم )
کوک با این حرف ته یونگ سریع سینی خوراکی رو برداشت گذاشت روی پاش که زیاد تکون نخوره ، ته یونگ هم از داخل سینی روی پای کوک خوراکی برمیداشت.
کوک یه بیسکویت که بینش شکلات بود رو برداشت و گذاشت بین لبای خودش که ته یونگ سر کوک رو برگردوند سمت خودش و لبش رو گذاشت روی لبای کوک و تکه ای از بیسکویت رو از کوک دزدید و ازش جدا شد .
کوک با چشمای اشکی بهش نگاه کرد.
کوک : ت..ته تو دزد بیسکویت منی ( بغض و کیوت )
ته یونگ : کوک من فقط یه تکه ازش برداشتم چرا بغض کردی ( خنده )
کوک : من از این بیسکویتها خیلی خوشم میاد ( بغض و کیوت)
ته یونگ : باشه باشه ببخشید برات میخرم ، گریه نکن تحمل ندارم ( نگران )
یکم از اشک های کوک از چشمش فرار کرد و اومد پایین که تهیونگ با شستش پاکش کرد و بوسه ای روی چشماش گذاشت .
ته یونگ : خب حالا دیگه گریه نکن باشه ؟ ( نگران )
کوک : اوم باشه ( سرش رو به عنوان تأیید تکون داد )
دوباره به فیلمشون نگاه کردن که به صحنه آخر بوسه دو پسر عاشق داخل فیلم رسید ، همدیگه رو بوسیدن و فیلم تموم شد .
ته یونگ به کوک نگاه کرد ، داخل بغلش خوابیده بود .
ته یونگ TV رو خاموش کرد و کوک رو براید استایل بغل کرد و برد داخل اتاق و گذاشتش روی تخت و بوسه ای روی موهاش گذاشتم .
کنارش خوابید و داخل بغلش گرفتش و با نوزاش کردن موهای نرم پسرکش چشماش گرم شد و خوابید .
« صبح »
کوک با حس کردن اینکه داخل بغل یه نفر هست بیدار شد . چشماش رو باز کرد و به صورت خوش فرم و جذاب دوست پسرش نگاه کرد و آروم دستش رو روی گونه ته یونگ گذاشت و نوازش کرد .
همینطور که داشت ته یونگ رو نوازش میکرد ، چشمای تهیونگ باز شد و با دیدن بانی کوچولوش لبخند زد .
کوک : صبح بخیر ته یونگی ( لبخند )
ته یونگ : صبح بخیر بانی ، خوب خوابی ؟ ( لبخند )
کوک : اوم اره خیلی خوب بود و با پیش تو خوابیدن هم بهتر شد ( لبخند )
ته یونگ : بلند بشیم بریم برای مدرسه حاضرشیم ؟ ( لبخند )
کوک : آم حوصله ندارم ولی بخاطر تو میام ( لبخند )
ته یونگ بوسه ای روی گونه کوک گذاشت.
ته یونگ : پس بلندشو که حاضر بشیم ( لبخند )
از روی تخت بلند شدن و لباساشون رو پوشیدن و اومدن بیرون دیدن که خدمتکارا بعد دو روز استراحت اومدن و صبحونه رو حاضر کردن و گذاشتن روی میز .
یکی از خدمتکاران : ارباب صبحونه آماده هست ( لبخند و سرش پایینه )
ته یونگ : باشه الان میایم ( سرد )
ته یونگ و کوک به طرف میز رفتن و نشستند و صبحونه شون رو خوردن .
بعد چند دقیقه هردو خوردن و از خونه بیرون رفتن و سوار ماشین شدن.
وقتی رسیدن فیلیکس سریع به طرف کوک اومد و بغلش کرد .
فیلیکس : جونگکوکی سلام چطوری ؟ خوبی ؟ ( ذوق و لبخند )
کوک : سلام ممنونم تو چطوری ؟ خوبی ؟ ( لبخند )
ته یونگ همینطور که داشتن کوک و فیلیکس حرف میزدن رفت داخل مدرسه و داخل دفترش نشست .
فیلیکس : ممنونم ( لبخند ) .....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸☘️💜✨
- ۱.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط