{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت دهم

**نفسِ ساسوکه، گرم و لرزان، رویِ پوستِ گردنِ ناروتو می‌خورد.** مردد بود. دست‌هایش را که برای گرفتنِ مچِ ناروتو بالا آورده بود، حالا رویِ شانه‌هایِ پسرک قرار گرفتند، نه برایِ مهار، بلکه گویی برایِ اطمینان از حضورش. **ناروتو، با تمامِ وجودش، تسلیمِ لحظه بود.** نگاهش هنوز به چشمانِ سیّالِ ساسوکه دوخته شده بود، چشمانِ شب‌رنگی که حالا انعکاسِ ستاره‌هایِ سرگردان را در خود داشتند‌.

«فقط… یه کم. باشه؟»

زمزمه‌یِ ناروتو، چون آخرین نجوایِ یک پروانه‌یِ در حالِ احتضار، در سکوتِ اتاقِ ساسوکه گم شد. **خورشیدِ قلبِ او، بی‌محابا، خود را به آغوشِ ماهِ تاریکش می‌سپرد.**

**و ناگهان،** با غلبه‌یِ گرسنگیِ باستانی بر تردیدِ نوظهور، **ساسوکه، با تمامِ قدرت، ناروتو را به سمتِ تخت هل داد.**

«آآآی!»

صدایِ متعجبِ ناروتو، میانِ نرمیِ تشک‌هایِ فاخر گم شد. **قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، ساسوکه چون سایه‌ای خشن، بر او فرود آمد.** دستانِ ناروتو، همان‌هایی که شاهزاده‌یِ خورشید را به سویِ ماهِ تبعیدی‌اش کشانده بود، **حالا در دستانِ قدرتمندِ ساسوکه، به دام افتاده بودند.** مچِ دست‌هایش را محکم گرفت، طوری که انگشتانِ سردش، چون ریشه‌هایِ درختی کهن، پوستِ گرمِ ناروتو را لمس کردند.

«تکون نخور، احمق.»

غرّشِ ساسوکه، بم و آمیخته با خشمِ پنهانی بود، اما در چشم‌هایش، **چیزی فراتر از خشم دیده می‌شد؛ عطشی سوزان، هوسی که سال‌ها در دلش خفته بود.**

ناروتو، چشمانش از ترس گرد شده بود، اما **در عمقِ نگاهش، برقِ تسلیم و اشتیاقی ممنوعه می‌درخشید.** بدنش به شدت می‌لرزید، نه فقط از ترس، بلکه از هیجانی که داشت وجودش را فرا می‌گرفت. **دست‌هایش، هرچند اسیر، اما بی‌اختیار برایِ لمسِ صورتِ ساسوکه، برایِ فرو رفتن در آن سیاهیِ اسرارآمیز، تقلا می‌کردند.**

«آآآححح.... آآهههححح...»

**ساسوکه، با وحشی‌گریِ کنترل‌شده‌ای که فقط خودش بلد بود،** صورتش را پایین آورد. **دندان‌هایِ تیزش، چون تیغه‌هایِ آخته، به پوستِ لطیفِ گردنِ ناروتو نزدیک شدند.** هوایِ بینشان، سنگین و پر از الکتریسیته بود.

**«این خونِ خوشمزه‌...»**

صدایِ ساسوکه، نفس‌دار و خشن، میانِ دندان‌هایِ گشوده‌اش بیرون آمد. **«...این خورشیدِ مقدسِ لعنتی...»**

و سپس، **با حرکتی قاطع اما سوزان، دندان‌هایش را در پوستِ نرمِ ناروتو فرو برد.**

«آآآحححححححححححح!»

ناله‌یِ ناروتو، بلند و پر از دردی بود که به طرزِ عجیبی با لذتی عمیق آمیخته شده بود. **بدنش در هم پیچید،** تلاش کرد از زیرِ وزنِ ساسوکه فرار کند، اما دستانش محکم‌تر گرفته شده بودند. **تنها کاری که می‌توانست بکند، این بود که تمامِ حسش را، تمامِ وجودش را، به لمسِ دهانِ ساسوکه بسپارد.**
دیدگاه ها (۷)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️ فصل دو قسمت یازدهم...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو و ساسوکه، هر دو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط