{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

hi

عشق در دنیای اشتباه
پارت ❶
شاهزاده جونگ سون به تالار عروسیش نگاه با غروری کرد میزای وسط تالار کرد خدمت کارا داشتند برای بار هزارم میز هارو بررسی میکردن.. گل های رنگارنگ و سرحال.. بطری های شراب کهنه و با اصالت.. بشقاب های گرون, چنگال و باشند و چاقو های براق بدون حتی ولی ای لک از روی ایوان تالار دیده میشدن.. به زمان عروسیش هنوز دو ساعت مونده بود.. ولی تصمیم گرفت با عروسش پرنسس جولیت از کشور همسایه"نسفوری" یه سر به پدر مادرش بزنن دست عروسش زور گرفت و یه سمع اتق پدرو مادرش رفت اجازه ی ورود خواستن و وارد شدن پدرش پادشاه مین یونگی بزرگ ترین شاه تاریخ کشورش فرازن غرق در خنده بود و پیرهن سیاه سلطنتیش با طرح های زیبای طلایی و شمشیری که غلافش با لباسشه هماهنگ بود.. تیکه ی سفیدی موهاش بین موهای سیاهش.. روی پیشونیش مدل داده شده بود.. مادرش ملکه هانا اولین ملکه ی انسان سرزمین لباس سلطنتی زیبایی به رنگ لبس تیره پوشیده بود ولی بند های پشت لباس سلطنتیش باز و بد متوجه شده بود وداعش طبق معمول تو بستن بند ها یه مشکل برخورده بود و جوری گند زده بود که کاری جز خنده نمیتونستن بکنن 🐺پدر.. 🐱بیا.. جونگ سون بند های لباس مادرت رو ببند ( ادامه ی خنده )مادرش خنده اش لو کنترل کرد و گفت:برای چی اومدی اینجا پسرم تازه همسرت رو هم با خودت اوردی🐺راسیت مادر.. جولیت میخواست داستان اشنایی تو و پدر رو بدونه.. 🦋بیا اینو بیند تا برای عروسم بگم. پشت مادرش قرار گرفتن شورا کرد بند های لباس رو باز کردن تا شروع کنه دو باره گره بزنه 🦋پس فکر کنم به بیست و سه سال قبل برگردیم. بعد از بستن بند های لباس مادرش که مثل پدرش طرح هایی به رنگ زرد روی لباس ابی تیره اش بود کنارهم نشستن یونگی شروع کرد به گفتن :داستان برمیگرده به زمانی که من بیست سالم بود فلش بک به بیست و سه سال قبل. بعد از پوشیدم شلوار و پیرهن و جلیقه ی سیاهم موهام رو دادم عقب و به سمت اتاق پادشاهی رفتم تا به دربار پدرم برسم... کنار برادرام وایسادم به اپل صف دربار نگاه کردم خواهرم سوهی با پیرهن سبز تیره اش و موهای گوجه ای بسته شده اش و با یک ارایش غلیط کنار ویزیر اعظم وایساده بود بعد از اینکه پدرم به خاطر اینکه باخواهرم خوابیده بود پسر ویزیر بودجه رو کشته بود اولین باره که میبینم در دربار حضور پیدا کرده البته فقط این لو رفته بود.. من میدونستم که یا پیر جند تا از وزرای دیگه هم خوابیده بود چشم دوختم به پدرم که داشت وارد میشد تعظیم کوتاهی کردم برعکس همه که تا کمر خم میشدن.. ار بچگی عادت نداشتم.. رنک پدرم زرد تر صورتش ضعیف تر و خسته تز شده بود.نفسش بالا اومد و گفت :شاهزاده یونگی.. شاهزاده جیهوپ. برای جنگ اماده شید خون اشام ها در مرز کشورن از کشور دفاع کنید
دیدگاه ها (۹)

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وهشتم | فرارشیشه‌ها خرد شدند.جونگکوک فور...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹² صبح روز بعد...رینا تا...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۲|تاج و خونببینید چه ادمین خوبیم قدرمو بدونین تا شرط ها...

چندپارتی یونگی

free from the court (p13)

👑 پارت اول | دعوت‌نامه‌ای از قصربوسان، ساعت شش عصر.صدای پیان...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥𝟦 یقه ی پدرش رو گرفت و توی صورتش مح...

پارت ۳: اتاقِ کنترلماشینِ مشکی بی‌صدا روی سنگ‌فرش‌هایِ حیاطِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط