{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازگشت عشق

🔮🎀بازگشت عشق🎀🔮

Part11

لیا:ما داریم کجا میریم اصلا ببینم چطور قرار من حافظمو بدست بیارم🤨
توانا: حافظتو بدست بیاری میفهمی
لیا :خوب چطور؟
توانا :لیا لطفاً نپرس تو خیلی لجبازی ولی نپرس لطفاً
لیا:اوففف باشه
توانا:ممنون
چاعان:رسیدیم لیا بیا اینجا
لیا رفت و چاعان گفت
چاعان:الان حافظتو بدست آوردی
لیا:نه
چاعان:چطور🤨
دید یهو دوباره مکان تعقییر کرد رفت همون جای اول
چاعان:این جاش عوض شد بر میگردیم
همه باهم با سرعت برگشتن
بلاخره رسیدن به مکان اول
لیا یهو داشت همه چیز یادش می اومد

چند سال قبل
لیا :خوب بچه ها بیاید
لیا همه رو آورد به همون جا که قدرتشو بدست آورد
لیا :سورپرایز
چاعان:😂 چخبره تولد کیه
لیا:هیچکی
توانا :پس چرا اومدیم اینجا
یاعیز :راست میگه
آردا:لیا واسه چی اومدیم اینجا 😡
یاعیز:لیا تو که می‌دونی ما وقت نداریم بگو واسه چی اومدیم
لیا:نمی دونید امروز چه روزیه
توانا:نه
چاعان:چه روزیع؟
لیا:هیچی برگردیم بریم🙂
همه برگشتن

فردا ی آن روز
همه اومدن مدرسه
یاعیز،توانا،آردا و چاعان داشتن حرف میزدم که لیا اومد
یاعیز:سلام لیا خانم
چاعان:چطوری
لیا:سلام مرسی خوبم
توانا:بچه ها امروز بریم بیرون
چاعان،آردا و یاعیز اوکی بریم
توانا:لیا توم بیا
لیا:من نمی تونم بیام
توانا:چرا
لیا:نمی تونم مهمون داریم شما برین
توانا:باشه
لیا:بچه ها من باید برم سر کلاس میبینمتون🙂
لیا رفت
توانا:اون چش بود
چاعان :بزار برم باهاش حرف بزنم
چاعان رفت تو کلاس دید لیا خوابش بره بود(دلیل لیا آنقدر گریه کرده بود کل شب بیدار بود و گریه میکرد)چاعان رفت بالا سر لیا
چاعان:لیا لیا
لیا:بله😴
.چاعان:خوبی
لیا:اره چاعان ولم کن
چاعان :باشه

مدرسه تموم شد
کل وقت رو لیا به بقیه محل نمی‌داد و باهاشون حرف نمی زد
توانا:لیا چش شده چرا اینجوری میکرد
یاعیز :اره از دیروز اینجوری شده بود
چاعان:بچه ها دیروز چندم بود؟😶
یاعیز:...
چاعان:واییی بگو چرا اینجوری شد دیروز سالگرد گروه شدنمون بود روزی بود که لیا به گروه مون عضو شد بعد گروه مون کامل شد 😦
توانا:وای حتما لیا خیلی ناراحت شده بوده
همین جوری داشتن حرف میزدن که الیف اومد(الیف دوست لیا و توانا بود)
الیف:واقعا براتون متاسفم
توانا:واسه چی
الیف:لیا دیروز با کلی زوق کلی تدارکات حاظر کرده بود ولی شما حتی یادتون نیست بعد تازه بهشم حرف زدیم که چرا شما رو اونجا برده لیا بیچاره کل شب بخاطر شما گریه کرده بود واقعا که😒
توانا:چی
همه باهم سریع رفتن پیش لیا
توانا:لیا ببخشید واقعا حواستون نبود ببخشید😢
چاعان:مارا می‌بخشی
لیا:معلومه😊

حال
لیا :همه چیز یادم اومد
لیا میخواست بچه ها رو بغل کنه که احساس کرد یکی پشتشه👤اون ....
دیدگاه ها (۰)

🔮🎀 بازگشت عشق 🎀🔮Part12یکی پشت لیا گفتاون فرد :سلام لیا خانم😈...

🔮🎀بازگشت عشق🎀🔮Part13لیا:چاعان کمرش از سمت راست زهر خورد نمی ...

🔮🎀بازگشت عشق 🎀🔮Part10لیا :چی چطورچاعان:نپرس خیلی پیچیده حالا...

🔮🎀بازگشت عشق 🎀🔮Part9توانا:چون من میخواستم افتخاره آوردن لیا ...

🔮🎀بازگشت عشق🎀🔮Part14چاعان:ببین می‌دونم شوکه شدی ولی لطفاً به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط