_____پارت¹⁴ نفرین کوچولو_____
_____پارت¹⁴ نفرین کوچولو_____
آرام از جایم بلند شدم و با قدمهایی لرزان به سمت کتاب رفتم.
کف دستانم از شدت اضطراب عرق کرده بود و بیاختیار میلرزید.
با تردید دستم را جلو بردم و کتابی را که در هوا معلق بود گرفتم.
در همان لحظهای که انگشتانم با جلدش تماس پیدا کرد، درخشش ناگهان خاموش شد و کتاب با وزنی واقعی میان دستانم افتاد.
نفسی را که نمیدانستم از چه زمانی در سینهام حبس شده بود، آهسته بیرون دادم؛ اما لرزش دستهایم هنوز بند نیامده بود.
انگشتانم را روی لبهی کتاب کشیدم و سعی کردم آن را باز کنم.
برخلاف انتظارم، این بار خیلی راحت گشوده شد.
به محض اینکه کتاب را باز کردم، صفحاتش ناگهان شروع به ورق خوردن کردند؛ بیوقفه، تند و بیآنکه دستی آنها را لمس کند.
ناگهان حرکتشان متوقف شد و روی یکی از صفحهها ایستاد.
با تعجب و ناباوری به آن صفحه خیره شدم و شروع به خواندن کردم:
《آنجا جاییست که مردم، وقتی دیگر هیچ راهی پیش رویشان نمیبینند، به آن پناه میبرند.
یک کلیسا.
در سکوت وارد میشوند، مینشینند، و آرزوهایشان را گاهی با صدای بلند، گاهی فقط در دلباز گو میکنند.
و او گوش میدهد.
اما هیچ آرزویی رایگان برآورده نمیشود.
برای هر خواسته، معاملهای در کار است؛و هیچ دو معاملهای هرگز شبیه هم نیست.
او کسی نیست جز لوسیفر.
هیولایی در لباس وقار.
کابوسی که چهرهاش، خیانتیست به ذات واقعیاش.
مردی بلندقد و خوشهیکل،با وقاری ذاتی که نیازی به نمایش ندارد.
چهرهای آراسته، نگاهی آرام،و لبخندی که نمیدانی دعوت است یا تهدید.
لباسهایش سادهاند،اما بیهیچ تلاشی، همیشه نگاهها را به خود میکشاند.
چشمهایش…
اگر جرئت کنی در آنها خیره شوی،در عمقی سرد و بیانتها فرو میروی؛جایی که بازگشت، فقط یک توهم است.
لبهایش…
گویی هرگز کلمهای را بیدلیل بر زبان نمیآورند.
لبهایی که وعده میدهند،اما هرگز حقیقتِ پشت آن وعده را آشکار نمیکنند.
لبخندش، درست همانجاست که اعتماد آغاز میشود و سقوط.
هشدار:
فریب این چهرهی آرام و دلنشین را نخورید.
او آن چیزی نیست که میبینید،و نه آن کسی که تصور میکنید.
او میتواند خطرناکتر از هر کابوسی باشدکه حتی جرئت فکر کردن به آن را ندارید.》
آرام و بهتزده کتاب را بستم و آن را کنار گذاشتم؛ اما حالا چیزی درونم آرام و بیصدا بال میزد.
یک امید.
____________ادامه دارد...
آرام از جایم بلند شدم و با قدمهایی لرزان به سمت کتاب رفتم.
کف دستانم از شدت اضطراب عرق کرده بود و بیاختیار میلرزید.
با تردید دستم را جلو بردم و کتابی را که در هوا معلق بود گرفتم.
در همان لحظهای که انگشتانم با جلدش تماس پیدا کرد، درخشش ناگهان خاموش شد و کتاب با وزنی واقعی میان دستانم افتاد.
نفسی را که نمیدانستم از چه زمانی در سینهام حبس شده بود، آهسته بیرون دادم؛ اما لرزش دستهایم هنوز بند نیامده بود.
انگشتانم را روی لبهی کتاب کشیدم و سعی کردم آن را باز کنم.
برخلاف انتظارم، این بار خیلی راحت گشوده شد.
به محض اینکه کتاب را باز کردم، صفحاتش ناگهان شروع به ورق خوردن کردند؛ بیوقفه، تند و بیآنکه دستی آنها را لمس کند.
ناگهان حرکتشان متوقف شد و روی یکی از صفحهها ایستاد.
با تعجب و ناباوری به آن صفحه خیره شدم و شروع به خواندن کردم:
《آنجا جاییست که مردم، وقتی دیگر هیچ راهی پیش رویشان نمیبینند، به آن پناه میبرند.
یک کلیسا.
در سکوت وارد میشوند، مینشینند، و آرزوهایشان را گاهی با صدای بلند، گاهی فقط در دلباز گو میکنند.
و او گوش میدهد.
اما هیچ آرزویی رایگان برآورده نمیشود.
برای هر خواسته، معاملهای در کار است؛و هیچ دو معاملهای هرگز شبیه هم نیست.
او کسی نیست جز لوسیفر.
هیولایی در لباس وقار.
کابوسی که چهرهاش، خیانتیست به ذات واقعیاش.
مردی بلندقد و خوشهیکل،با وقاری ذاتی که نیازی به نمایش ندارد.
چهرهای آراسته، نگاهی آرام،و لبخندی که نمیدانی دعوت است یا تهدید.
لباسهایش سادهاند،اما بیهیچ تلاشی، همیشه نگاهها را به خود میکشاند.
چشمهایش…
اگر جرئت کنی در آنها خیره شوی،در عمقی سرد و بیانتها فرو میروی؛جایی که بازگشت، فقط یک توهم است.
لبهایش…
گویی هرگز کلمهای را بیدلیل بر زبان نمیآورند.
لبهایی که وعده میدهند،اما هرگز حقیقتِ پشت آن وعده را آشکار نمیکنند.
لبخندش، درست همانجاست که اعتماد آغاز میشود و سقوط.
هشدار:
فریب این چهرهی آرام و دلنشین را نخورید.
او آن چیزی نیست که میبینید،و نه آن کسی که تصور میکنید.
او میتواند خطرناکتر از هر کابوسی باشدکه حتی جرئت فکر کردن به آن را ندارید.》
آرام و بهتزده کتاب را بستم و آن را کنار گذاشتم؛ اما حالا چیزی درونم آرام و بیصدا بال میزد.
یک امید.
____________ادامه دارد...
- ۱۰۰
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط