{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دعوامون شد...

دعوامون شد...

گفتم:
دیگه نه من نه تو...!
گفت:
میخامت دیووونه...!
گفتم:
ولی من نمیخامت ،
فقط هرچی داریو بردار و برو...!
اومد سمتم،
بغلم کرد انداختم رو شونشو راه افتاد بره...!
گفتم:
دیوونه چیکار میکنی؟
منو بزار زمیییییین...!!!!
گفت:
مگه نگفتی همه چیتوبردارو برو؟
منم همینکارو کردم!!!
دیدگاه ها (۲)

عههههههههه

دخترونه؛)

مادر:)

- سلامتی روزی که....مامانم میاد تو اتاقم میگه ... پاشو دیگه ...

____[The Forbidden Crossing]____

Art under the shadow of =زیر سایه ی هنرPart:31که یهو ا.ت:"صب...

فیک تهیونگ

#دوست_پسر_شطون_من Part:7با کای و روکا یه شام مفصل خوردیم و گ...

اسم رمان : ماهِ لورنزو 🌙🥀درخواستی .ژانر : مافیایی ، دارک روم...

رومان عشق مافیا پارت 33از زبان ا/تگفت : تو الان بری نمیتونی ...

فیک مافیاها پارت ۳۱ته: زود باش بانی بلند شوکوک: اههه بزار بخ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁴ویو: جونگ‌کوکچند ساعت گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط