{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ لیوان هات‌چاکلت رو به دستت داد و خودش روی تخت، درس

تهیونگ لیوان هات‌چاکلت رو به دستت داد و خودش روی تخت، درست روبه‌رویت نشست. نگاهش آرام بود، نه عجول و نه سرد.

تو (لیوان را بین انگشتانت می‌چرخانی): «همیشه فکر می‌کردم این ویارها فقط چیزای بی‌معنی باشن... ولی عجیبه، هر بار حس می‌کنم واقعاً بدنم چیزی رو می‌طلبه.»

تهیونگ: «بدن تو دیگه تنها برای تو نیست. دوتا بچه هم با تو شریک شدن.»
(چشماش برق می‌زنه وقتی کلمه‌ی "دوتا" رو می‌گه.)

تو لبخند کوتاهی می‌زنی و جرعه‌ای کوچک می‌نوشی. طعم شیرین و گرم، آرام از گلویت پایین می‌رود.
تو: «این یکی رو واقعاً دوست داشتم... هات‌چاکلت همیشه حس آرامش می‌ده.»

تهیونگ: «پس هر وقت بخوای، می‌گیرم برات. حتی نصف شب هم باشه.»

تو نگاهش می‌کنی، کمی مکث می‌کنی و با صدای آرام: «همیشه این‌قدر مطمئنی که می‌تونی همه‌چیز رو برای من فراهم کنی؟»

تهیونگ سرش را کمی کج می‌کند، انگار این سؤال برایش غیرمنتظره بوده: «آره. چون باید بتونم. چون تو و بچه‌ها دلیلشه.»

تو (به شوخی آرام): «خیلی جدی حرف می‌زنی. مثل اینکه داری با هیئت مدیره‌ی شرکتت حرف می‌زنی.»

تهیونگ لبخند کمرنگی می‌زند، دستش را روی پتو جلو می‌آورد، نزدیک انگشتانت: «نه... این‌بار جدی‌تر از هر قراردادیه که توی زندگیم بستم.»

لیوان هنوز توی دستت بود و گرمایش بین شما می‌چرخید. لحظه‌ای سکوت کوتاه نشست، اما این بار سکوت سنگین نبود؛ نرم بود، مثل موسیقی آرام.
دیدگاه ها (۱)

پارت هشت راز خون

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

چندپارتی تهیونگ

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۰۷ | «یک سورپرایز کوچک...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

سورا و رین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط