{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش درد

کاش درد
آنقدر کوچک میشد
که پشت میز یک کافه ، می نشست
چای می خورد
ساعتش را نگاه می کرد
و با عجله می گفت “خــــــداحافـــــظ”
دیدگاه ها (۱)

زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز ...

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف ...

هی لعنتی! بیا باهم بازی کنیم: تو پاکت های خالی سیگارم را بشم...

دلم نوشتن می خواهد ،دلم بغض می خواهد ،دلم تنهایی می خواهد ، ...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

«کافه گفتگو» چه کانسپتی دارد؟

پارت ششم | جای خالیآن روز، لیانا نیامد.جنگکوک اول متوجه نشد....

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۶: شیرینی‌های کوچ...

White Lotus | Part 28سه روز بعد...سئول دوباره همان شهر شلوغ ...

وَیلَتَی لَیتَنِی لَم اَتَخِذ فُلَاناً خَلِیلاً (فرقان/29) م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط