{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《검은 마음》

《검은 마음》

پارت دوم | اولین برخورد

سئول، ساعت ۷:۱۳ صبح.

بارانِ ریزی از شیشه‌های بلندِ ساختمان‌های شهر پایین می‌لغزید و خیابان‌ها را مثل آینه‌ای تار و لرزان نشان می‌داد. سئول همیشه همین‌طور بود؛ زیبا، سرد، و کمی ترسناک. شهری که اگرچه هر روز بیدار می‌شد، اما انگار هیچ‌وقت واقعاً از خواب نمی‌پرید.

امیلی با یک چتر مشکی از ایستگاه مترو بیرون آمد، کیفش را محکم‌تر روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و برای چند ثانیه ایستاد. روبه‌رویش، ساختمان عظیم و شیشه‌ای دانشگاه سئول با آن ستون‌های بلند و فضای رسمی‌اش مثل یک قلعه‌ی مدرن قد علم کرده بود.

امروز اولین روز او بود.

نه فقط اولین روز ترم جدید...
بلکه اولین روزی که قرار بود وارد مسیری شود که از قبل برایش نوشته شده بود، بی‌آنکه خودش بداند.

امیلی نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
«فقط آروم باش... فقط آروم باش.»

او همیشه وقتی مضطرب می‌شد، همین جمله را برای خودش تکرار می‌کرد. اما اضطراب، مثل سایه‌ای سمج، همیشه یک قدم پشت سرش می‌آمد.

در را که باز کرد، موجی از صدای دانشجوها، قدم‌ها، خنده‌های کوتاه و بوی کاغذ و قهوه به استقبالش آمد. لابی دانشگاه شلوغ بود. بعضی‌ها با عجله به سمت کلاس‌ها می‌رفتند، بعضی‌ها جلوی تابلو اعلانات ایستاده بودند، و بعضی‌ها هنوز هم در حال گرفتن عکس سلفی بودند.

امیلی نگاهی به اطراف انداخت و مسیر اتاق آموزش را پیدا کرد.

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدایی پشت سرش بلند شد.

«اوه... ببخشید!»

امیلی برگشت. دختری با موهای کوتاه و لبخند پرانرژی، در حالی که چند تا کتاب از بغلش در حال سر خوردن بودند، تقریباً به او خورده بود.

«خوبی؟» امیلی سریع پرسید و کتاب‌ها را از زمین برداشت.

دختر خندید.
«آره، من همیشه این‌طوری شروع می‌کنم! انگار روز اولِ من بدون صحنه‌ی سقوط کامل نمی‌شه.»

امیلی هم لبخند کم‌رنگی زد.
«تو هم دانشجویی؟»

«آره. هان یوری. خبرنگاری می‌خونم.»
بعد با شیطنت به امیلی نگاه کرد.
«تو هم تازه‌واردی، نه؟ معلومه از اون چهره‌های جدیِ ترم اولی هستی.»

امیلی خنده‌اش گرفت.
«این‌قدر هم جدی نیستم.»

یوری ابرو بالا انداخت.
«هستـی. ولی خب اشکال نداره. سئول به آدم‌های جدی هم نیاز داره.»

این جمله را طوری گفت که انگار معنای بیشتری پشتش پنهان بود، اما قبل از اینکه امیلی سؤال کند، زنگ کلاس از بلندگوها پخش شد.

یوری کتاب‌ها را از بغلش گرفت و گفت:
«اگه گم شدی، از من بپرس. و اگه خواستی، بعد کلاس با هم قهوه می‌خوریم.»

امیلی سری تکان داد.
«باشه. ممنون.»

یوری با همان لبخند رفت و در شلوغی محو شد.

امیلی دوباره راهش را ادامه داد، اما نمی‌دانست چرا از همان برخورد کوتاه، حس عجیبی در دلش افتاده بود. انگار آدمی که تازه دیده بودش، چیزی بیشتر از یک دانشجوی معمولی بود.

کمی بعد، به اتاق آموزش رسید. پشت میز، مردی میانسال با عینک نقره‌ای و چهره‌ای خسته، پرونده‌ها را ورق می‌زد.

«اسم؟» بدون اینکه سرش را بالا بیاورد پرسید.

«کیم امیلی.»

مرد سر بلند کرد و نگاهی به او انداخت.
«رشته جرم‌شناسی؟»

«بله.»

او چیزی روی برگه نوشت و کلید کوچکی به سمتش هل داد.
«کلاس 3B. طبقه‌ی دوم. و...»

مکث کرد.
«استادِ مهمان امروز یادت نره. حضورش برای همه‌ی دانشجوها اجباریه.»

امیلی با کنجکاوی پرسید:
«اسمش؟»

مرد برای یک لحظه سکوت کرد، طوری که انگار اسم را باید با احتیاط ادا می‌کرد.
«دکتر جئون جونگکوک.»

امیلی آن لحظه فقط یک نام شنید.
اما چیزی در لحن آن مرد باعث شد همان نام ساده، مثل جرقه‌ای سرد در ذهنش بماند.

---

طبقه‌ی دوم، سالن همایش کوچک دانشگاه.

صندلی‌ها پر شده بودند. همهمه‌ی دانشجوها مثل موجی آرام در فضا می‌چرخید. روی دیوارِ پشت سن، پرده‌ای سفید آویزان بود و کنار آن، لوح دیجیتالیِ برنامه‌ی امروز روشن بود:

تحلیل رفتار جنایی در پرونده‌های پیچیده

امیلی آرام در ردیف وسط نشست. دفتر یادداشتش را باز کرد و قلمش را روی صفحه گذاشت. چند بار به اطراف نگاه کرد، اما هنوز استاد نیامده بود.

یوری که دو ردیف آن‌طرف‌تر نشسته بود، بی‌صدا برایش دست تکان داد و لبخند زد.

دقایقی بعد، درِ سالن باز شد.

همه‌چیز یک‌دفعه ساکت شد.

مردی وارد شد با کت و شلوار تیره، قدم‌های آرام، و حضوری که بیشتر از آنچه دیده می‌شد، حس می‌شد. موهای تیره‌اش کمی نامرتب بود، اما آن بی‌نظمی، به‌جای اینکه از جدیتش کم کند، او را مرموزتر نشان می‌داد. صورتش آرام بود. بیش از حد آرام.

او مستقیم به سمت سن رفت، بدون اینکه حتی لحظه‌ای به جمعیت نگاه کند. انگار از قبل می‌دانست همه‌ی نگاه‌ها روی اوست.

امیلی ناخودآگاه قلمش را محکم‌تر گرفت.

مرد پشت تریبون ایستاد. نگاهش کوتاه و دقیق از روی جمعیت عبور کرد و در یک ثانیه، برای لحظه‌ای کوتاه، روی امیلی مکث کرد.

فقط یک ثانیه.
دیدگاه ها (۰)

《검은 마음》ادامه پارت دوم.اما برای امیلی، همان یک ثانیه کافی بود...

https://wisgoon.com/jeon_rosha1فیک نویس فالوشه🫠

《검은 마음》ذهن سیاهژانر: مافیایی | کارآگاهی | روان‌شناختی | مع...

سلام عشقای من امیدوارم حالتون خوب باشه من دوباره آمدم به اسر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط