{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《검은 마음》

《검은 마음》
ادامه پارت دوم.

اما برای امیلی، همان یک ثانیه کافی بود تا حس کند چیزی در درونش تکان خورده است.

صدای او، آرام و عمیق، سالن را پر کرد:

«به کلاس تحلیل رفتار جنایی خوش آمدید.»

همه بی‌حرکت شدند.

«در این درس، قرار نیست فقط یاد بگیرید مجرم‌ها چه می‌کنند. قرار است یاد بگیرید چرا این کار را می‌کنند.»

او دستش را روی میز گذاشت و ادامه داد:
«بیشتر مردم فکر می‌کنند خطرناک‌ترین آدم‌ها کسانی هستند که خشونت را نشان می‌دهند. اما واقعیت این است که خطرناک‌ترین آدم‌ها، معمولاً آن‌هایی هستند که هیچ‌کس به آن‌ها شک نمی‌کند.»

امیلی بدون اینکه متوجه شود، جمله را روی دفترش نوشت.

خطرناک‌ترین آدم‌ها...
کسانی هستند که هیچ‌کس به آن‌ها شک نمی‌کند.

جونگکوک نگاهش را از روی دانشجوها برداشت و به صفحه‌ی جلوی سن اشاره کرد. تصویری از یک پرونده‌ی قدیمی ظاهر شد.

«وقتی یک پرونده را می‌خوانید، به چیزهایی که نوشته شده توجه نکنید. به چیزهایی توجه کنید که جا افتاده‌اند.»

کلماتش مثل تیغی نرم و دقیق در ذهن امیلی نشستند.

او فقط یک استاد نبود.
چیزی در نگاهش... خیلی بیشتر از یک روان‌شناس معمولی را فاش می‌کرد.

کلاس که تمام شد، دانشجوها یکی‌یکی از سالن خارج شدند. یوری در همان حال که از کنار امیلی رد می‌شد، آهسته گفت:
«نظرت چیه؟ ترسناک نیست؟»

امیلی نگاهش را از سن برنداشت.
«ترسناک... نه. ولی عجیب بود.»

یوری لبخند کمرنگی زد، اما این‌بار لبخندش به چشمش نرسید.
«عجیب، معمولاً بدتر از ترسناکه.»

امیلی خواست چیزی بگوید که ناگهان متوجه شد برگه‌ای تاخورده روی میزِ کنار صندلی‌اش افتاده است.

او اخم کرد.
«این چیه؟»

برگه را برداشت. کاغذ معمولی نبود؛ ضخیم‌تر و کمی زبر بود، انگار از قبل آماده شده باشد. روی آن فقط یک جمله تایپ شده بود:

تو خیلی دیر رسیدی، کیم امیلی.

امیلی قلبش را در سینه حس کرد.

سرش را بلند کرد. سالن تقریباً خالی شده بود. فقط استاد هنوز روی سن بود، پشت به جمعیت، در حالی که پرونده‌ای تیره‌رنگ را در دست داشت.

امیلی خواست برود سمت او و بپرسد این برگه از کجا آمده، اما در همان لحظه، صفحه‌ی موبایلش روشن شد.

یک پیام ناشناس.

اگر می‌خواهی حقیقت را پیدا کنی، امشب ساعت ۹، کتابخانه‌ی قدیمی را فراموش نکن.
و به دکتر جونگکوک اعتماد نکن.

امیلی خشکش زد.

انگشت‌هایش یخ کرد.
چشم‌هایش آهسته بالا آمد و مستقیم به جونگکوک افتاد.

او هنوز پشت به جمعیت ایستاده بود...
اما انگار از همان‌جا هم می‌دانست امیلی پیام را خوانده است.

و درست همان لحظه، بدون اینکه برگردد، آرام گفت:

«خانم کیم...
بهتره اون پیام رو پاک کنید.»

امیلی نفسش را در سینه حبس کرد.

چطور فهمیده بود؟


خوب نظرتون چیه لطفا کامنت بزارید که پارت بعد رو بزارم. اگه حمایت نشه نمی زارم🩵
دیدگاه ها (۱۲)

https://wisgoon.com/jeon_rosha1فیک نویس فالوشه🫠

《검은 마음》پارت دوم | اولین برخوردسئول، ساعت ۷:۱۳ صبح.بارانِ ریز...

《검은 마음》ذهن سیاهژانر: مافیایی | کارآگاهی | روان‌شناختی | مع...

شرطا: 140 لایک 40 کامنت 40 بازنشر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط