روزی روزگاری یه دختر بود که در روستای کوچکی زندگی میکرد ا
روزی روزگاری یه دختر بود که در روستای کوچکی زندگی میکرد اون دختر خیلی پاکدل و صاف بود اما دوستانش میخواستند پاکیش رو ازش بگیرند تا زمانی رسید که یکی از دوستاش گفت من یه دوس پسر دارم اسمش صادقه این روزا همه دوس پسر دارن تعجب میکنم تو نداری منم اتش دلم روشن شد و بعد از مدرسه ها بهش گفتم من عاشق یکی از پسرای هم کلاسیم شدماونم گفت مبارکه کیه گفتم محمد اسمشه گفت باشه خودم بینتون درست میکنم خلاصه من که به خیال خودم عاشق شده بودم خونه دوستم زینب بودم که یه نقاشی نشونم داد و گفت که یکی دو از بهترین دوستات اینو کشیدن منم اعصابم تو هم ریخت و دوتای نقاشی دلقک کشیدیم و اسم دوستامونو توش نوشتیم گفت حالا بیا بدیم دست محمد منم قبول کردم و چون به محمد اعتماد داشتم نقاشی هارو دادیم دستش فردا منو زینب تو مدرسه بودیم ک زینب گفت بیا شماره هامونو بدیم به محمد اینا باهم پیام بدیم منم که خنگ بودم بازم قبول کردم اون روزا خوب پیش میرفت و منم خیال میکردم محمد عاشق منه تا یه روز از راه رسید محمد نقاشی ها رو اورده بود مدرسه ما هم نقاشی دختر مدیر رو کشیده بودیم گفتم محمد چی شده اومد شماره هامونو جلومون پاره کرد و گفت ما براتون نقشه داشتیم و رفت نقاشی هارو داد دست دوستام دوستام هم ک ما. نقاشیشونو کشیده بودیم خیلی عصبانی بودن ولی باورم نمی شد پسرای تو کلاسمون این قدر بدجنس باشن خلاصه معلم کلاس دوم من و زینب و کشوند تو دفتر و گفت....... اگه دوست دارین بقیه داستانو بگم لطفا نظر بدید تازه اولشه خیلی قشنگه داستانش دوس دارید الان نظر بدید
- ۶.۷k
- ۲۷ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط