مشکلات خانوادگی پارت
"مشکلات خانوادگی" پارت ⁶
[چند هفته بعد...]
آنیا: آنیا اومد خونه!
یور: خوش اومدی آنیا سان^^
لوید: خوش اومدی آنیا از مدرسه چخبر؟
بوند[سگ آنیا]: بورف!
آنیا: مدیر خبر داد که فردا از اون جلسه های نمیدونم چیچی داریم که بین دانشآموزای امپراطوری و خانوادههاشون برگزار میشه😑
لوید: (پس وقتش داره میرسه!)
آنیا: آنیا میره یکم استراحت کنه!
بوند: بورف بورف!
یور: خوب استراحت کنی آنیا سان!
لوید: آنیا بعد استراحتت بیا یکم تکالیفت رو حل کن
آنیا: (ای وای!) باشه بابایی!😩
لوید: یور تو نمیتونی بیای نه؟
یور: آه راستش من فردا باید اجباری برم سرکار! (باغبون بهم گفته فردا یه مشتری دیگه واسه کشتن دارم نمیتونم بیام🥲!!)
لوید: آه اوکی..
[توی خوابگاه]
امیل: جنگ بالشیی!! [نویسنده: مگه هنوز بچه ای؟🗿]
ایون: قودااااا !!! [😂😂]
امیل: دامیان ساما شما نمیاین؟
دامیان: نه ممنون من باید برای فردا جلسه آماده بشم..(فردا پدرم میاد باید باهاش حرف بزنم!)
ایون: اوکی👌
دامیان:(واقعا هنوز رفتار اونروز مامان رو نمیفهمم..هنوز جاش درد میکنه وقتی بهش فکر میکنم..)
[نویسنده: بچممم😭]
[دامیان بغل کردن آنیا رو به یاد میاره]
دامیان=🍅 [دوباره😂]
دامیان: (چرا آخه اون باید بیاد بغلم کنه؟! اونکه منو درک نمیکنه! وایستا نکنه ذهنم رو خوند یا یه همچین چیزی؟! نه بابا ذهن خوندن که وجود نداره چی میگم آخه)
[فردا...【این داستان ادامه دارد🗿👌】]
__________☆__________☆__________☆__________
ببخشید اگه این یکی پارت کوتاه بود منتظر پارت بعد باشید خوشگلا🎀🎀
[چند هفته بعد...]
آنیا: آنیا اومد خونه!
یور: خوش اومدی آنیا سان^^
لوید: خوش اومدی آنیا از مدرسه چخبر؟
بوند[سگ آنیا]: بورف!
آنیا: مدیر خبر داد که فردا از اون جلسه های نمیدونم چیچی داریم که بین دانشآموزای امپراطوری و خانوادههاشون برگزار میشه😑
لوید: (پس وقتش داره میرسه!)
آنیا: آنیا میره یکم استراحت کنه!
بوند: بورف بورف!
یور: خوب استراحت کنی آنیا سان!
لوید: آنیا بعد استراحتت بیا یکم تکالیفت رو حل کن
آنیا: (ای وای!) باشه بابایی!😩
لوید: یور تو نمیتونی بیای نه؟
یور: آه راستش من فردا باید اجباری برم سرکار! (باغبون بهم گفته فردا یه مشتری دیگه واسه کشتن دارم نمیتونم بیام🥲!!)
لوید: آه اوکی..
[توی خوابگاه]
امیل: جنگ بالشیی!! [نویسنده: مگه هنوز بچه ای؟🗿]
ایون: قودااااا !!! [😂😂]
امیل: دامیان ساما شما نمیاین؟
دامیان: نه ممنون من باید برای فردا جلسه آماده بشم..(فردا پدرم میاد باید باهاش حرف بزنم!)
ایون: اوکی👌
دامیان:(واقعا هنوز رفتار اونروز مامان رو نمیفهمم..هنوز جاش درد میکنه وقتی بهش فکر میکنم..)
[نویسنده: بچممم😭]
[دامیان بغل کردن آنیا رو به یاد میاره]
دامیان=🍅 [دوباره😂]
دامیان: (چرا آخه اون باید بیاد بغلم کنه؟! اونکه منو درک نمیکنه! وایستا نکنه ذهنم رو خوند یا یه همچین چیزی؟! نه بابا ذهن خوندن که وجود نداره چی میگم آخه)
[فردا...【این داستان ادامه دارد🗿👌】]
__________☆__________☆__________☆__________
ببخشید اگه این یکی پارت کوتاه بود منتظر پارت بعد باشید خوشگلا🎀🎀
- ۶.۵k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط