مادر یونجی از اول تا آخر این صحنه فقط با چشمای گشاد شده نگاه ...
"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕²⁸"
مادر یونجی از اول تا آخر این صحنه فقط با چشمای گشاد شده نگاه میکرد.
دستش جلوی دهنش بود و هیچ کلمهای نمیتونست بگه.
اون گربهی سفید و مظلوم…
الآن یه پسر قد بلند و جذاب بود که جلوی چشماش، با عصبانیت داشت از یونجی دفاع میکرد.
یونجی که هنوز توی بغل جونگ کوک بود، با نگرانی به مادرش نگاه کرد.
مادر یونجی با چهرهی شوکه، بالاخره به سختی تونست یه کلمه بگه:
"این… این… یعنی…"
جونگ کوک آروم دستاشو از دور یونجی باز کرد و یه قدم جلو رفت.
به مادر یونجی نگاه کرد،
یه نفس عمیق کشید و با صدای آروم و محکم گفت:
"درست شنیدین. من… شدوام."
مادر یونجی با چهرهی پر از تعجب گفت:
"تو… شدویی؟"
جونگ کوک با لبخند محو سرشو تکون داد و گفت:
"آره… اون گربهای که شما همیشه نوازشش میکردین… اون گربهای که هر وقت یونجی ناراحت بود، کنار تختش میخوابید… من بودم."
مادر یونجی یه قدم به عقب برداشت.
باورش نمیشد.
"چطور… چطور ممکنه؟!"
یونجی که هنوز استرس توی چهرهش بود، با صدای آروم گفت:
"مامان… گوش کن… جونگ کوک… یعنی شدو… هیچوقت نمیخواست چیزی رو ازت پنهون کنه. فقط… فقط موقعیتش اینجوری بود."
جونگ کوک یه قدم جلوتر رفت،
مستقیم توی چشمای مادر یونجی نگاه کرد و با صدای آروم ولی قاطع گفت:
"من هیچوقت نمیخواستم شما رو ناراحت کنم.
من از اول کنارش بودم…
وقتی خوشحال بود، وقتی ناراحت بود، وقتی گریه میکرد…
من همیشه کنار یونجی بودم."
مادر یونجی با صدای لرزون گفت:
"اما… چطور؟ تو… چطور به گربه تبدیل شدی؟"
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و گفت:
"این یه داستان طولانیه… ولی مهمترین چیزی که باید بدونین اینه که…
من عاشق یونجیام.
و تنها دلیل اینکه اینجا موندم… اینه که هیچکس، هیچوقت نتونه به یونجی آسیب بزنه."
یونجی که از شنیدن این جمله نفسش بند اومده بود، به مادرش نگاه کرد.
مادر یونجی که هنوز چشماش پر از تعجب بود،
آروم لبخند زد و با صدای آروم گفت:
"پس… تو به خاطر یونجی اینجا بودی؟"
جونگ کوک لبخند محوی زد و گفت:
"همیشه… از اول… تا آخر."
مادر یونجی یه نفس عمیق کشید و لبخند محوی زد.
آروم به سمت یونجی و جونگ کوک رفت.
دستشو روی شونهی جونگ کوک گذاشت و با لبخند مادرانه گفت:
"پس… خوشحالم که یونجی کسی رو داره که اینقدر عاشقشه."
یونجی با تعجب به مادرش نگاه کرد.
"یعنی… قبولش داری؟"
مادر یونجی لبخند زد و گفت:
"چطور میتونم کسی که اینقدر عاشق دخترمه، قبول نداشته باشم؟"
جونگ کوک لبخند زد،
دست یونجی رو گرفت و با چشمای پر از عشق به مادر یونجی نگاه کرد و گفت:
"قول میدم هیچوقت اجازه ندم کسی بهش آسیب بزنه."
مادر یونجی لبخند زد
ادامه دارد...!؟
مادر یونجی از اول تا آخر این صحنه فقط با چشمای گشاد شده نگاه میکرد.
دستش جلوی دهنش بود و هیچ کلمهای نمیتونست بگه.
اون گربهی سفید و مظلوم…
الآن یه پسر قد بلند و جذاب بود که جلوی چشماش، با عصبانیت داشت از یونجی دفاع میکرد.
یونجی که هنوز توی بغل جونگ کوک بود، با نگرانی به مادرش نگاه کرد.
مادر یونجی با چهرهی شوکه، بالاخره به سختی تونست یه کلمه بگه:
"این… این… یعنی…"
جونگ کوک آروم دستاشو از دور یونجی باز کرد و یه قدم جلو رفت.
به مادر یونجی نگاه کرد،
یه نفس عمیق کشید و با صدای آروم و محکم گفت:
"درست شنیدین. من… شدوام."
مادر یونجی با چهرهی پر از تعجب گفت:
"تو… شدویی؟"
جونگ کوک با لبخند محو سرشو تکون داد و گفت:
"آره… اون گربهای که شما همیشه نوازشش میکردین… اون گربهای که هر وقت یونجی ناراحت بود، کنار تختش میخوابید… من بودم."
مادر یونجی یه قدم به عقب برداشت.
باورش نمیشد.
"چطور… چطور ممکنه؟!"
یونجی که هنوز استرس توی چهرهش بود، با صدای آروم گفت:
"مامان… گوش کن… جونگ کوک… یعنی شدو… هیچوقت نمیخواست چیزی رو ازت پنهون کنه. فقط… فقط موقعیتش اینجوری بود."
جونگ کوک یه قدم جلوتر رفت،
مستقیم توی چشمای مادر یونجی نگاه کرد و با صدای آروم ولی قاطع گفت:
"من هیچوقت نمیخواستم شما رو ناراحت کنم.
من از اول کنارش بودم…
وقتی خوشحال بود، وقتی ناراحت بود، وقتی گریه میکرد…
من همیشه کنار یونجی بودم."
مادر یونجی با صدای لرزون گفت:
"اما… چطور؟ تو… چطور به گربه تبدیل شدی؟"
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و گفت:
"این یه داستان طولانیه… ولی مهمترین چیزی که باید بدونین اینه که…
من عاشق یونجیام.
و تنها دلیل اینکه اینجا موندم… اینه که هیچکس، هیچوقت نتونه به یونجی آسیب بزنه."
یونجی که از شنیدن این جمله نفسش بند اومده بود، به مادرش نگاه کرد.
مادر یونجی که هنوز چشماش پر از تعجب بود،
آروم لبخند زد و با صدای آروم گفت:
"پس… تو به خاطر یونجی اینجا بودی؟"
جونگ کوک لبخند محوی زد و گفت:
"همیشه… از اول… تا آخر."
مادر یونجی یه نفس عمیق کشید و لبخند محوی زد.
آروم به سمت یونجی و جونگ کوک رفت.
دستشو روی شونهی جونگ کوک گذاشت و با لبخند مادرانه گفت:
"پس… خوشحالم که یونجی کسی رو داره که اینقدر عاشقشه."
یونجی با تعجب به مادرش نگاه کرد.
"یعنی… قبولش داری؟"
مادر یونجی لبخند زد و گفت:
"چطور میتونم کسی که اینقدر عاشق دخترمه، قبول نداشته باشم؟"
جونگ کوک لبخند زد،
دست یونجی رو گرفت و با چشمای پر از عشق به مادر یونجی نگاه کرد و گفت:
"قول میدم هیچوقت اجازه ندم کسی بهش آسیب بزنه."
مادر یونجی لبخند زد
ادامه دارد...!؟
- ۳.۳k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط