#پارت_1
#پارت_1
با صدای وز وز از خواب پریدم، دست های گرمم رو روی چشم های خواب آلودم گذاشتم، که هم زمان خمیازهای صدا داری سر دادم.
به بدن خسته ام که انگار حس لرزیدن داشت، کش قوسی دادم.
و چشم دوختم به آوا که داشت، داخل اتاق راه می رفت.
چشم هایم رو محکم بستم و باز کردم، تا خوابم بپره؛ یکم از حالت خواب آلودگی ام کمتر شد؛ اما هنوز ام خوابم می آمد.
آوا همین طور غرق درس خواندن بود، و از کتاب آبی رنگ اش معلوم بود که امتحان داره.
به ساعت دیواری صورتی و سفید رنگم نگاه کردم،
وبا صدای بلندی داد زدم:
- جان!
با مکث کوتاهی ادامه دادم:
- ساعت شیش و چهل و هفت.
آوا که با چشم های گرد و متعجب اش به من نگاه می کرد، گفت:
- می خواستی این قدر نخوابی.
چشم غره ای بهش رفتم، و با کسلی از تخت نرمم جدا شدم و به طرف سرویس بهداشتی اتاقم رفتم، از تو دستشویی داد زدم:
- آوا برو صبحانه ام رو آماده کن، من الان میام.
صدای عصبانی اش به گوشم رسید، که در حال غر زدن بود.
هم زمان با آبی که روی صورتم ریختم، گفتم:
- بقیه خواهر دارند، ما هم خواهر داریم.
بعداز زدن مسواک از دستشویی خارج شدم.
لباسم رو پوشیدم، وبعد از آرایش کم رنگی که رنگ پریدگی ام رو پنهان کنه از اتاق خارج شدم، و به آشپزخانه رفتم.
آوا نصف صبحانه اش رو خورده بود.
در سکوت صبحانه ام رو خوردم، از بیرون صدای آوا می آمد که می گفت:
- می آی من و می رسونی، یا بابا رو بیدار کنم؟
پوفی کشیدم، و جواب اش رو ندادم.
کفش های اسپورت مشکی ام رو پوشیدم؛ تا خواستم برم سمت ماشین یادم آمد، سوئیچ ماشین رو یادم رفته بیارم.
می دونستم آوا بفهمه غر می زنه، بدون سر و صدا به طرف خانه قدم بر داشتم.
@roman_saramohadeseh
اینم پارت اولمون
لطفا نظر بدید
با صدای وز وز از خواب پریدم، دست های گرمم رو روی چشم های خواب آلودم گذاشتم، که هم زمان خمیازهای صدا داری سر دادم.
به بدن خسته ام که انگار حس لرزیدن داشت، کش قوسی دادم.
و چشم دوختم به آوا که داشت، داخل اتاق راه می رفت.
چشم هایم رو محکم بستم و باز کردم، تا خوابم بپره؛ یکم از حالت خواب آلودگی ام کمتر شد؛ اما هنوز ام خوابم می آمد.
آوا همین طور غرق درس خواندن بود، و از کتاب آبی رنگ اش معلوم بود که امتحان داره.
به ساعت دیواری صورتی و سفید رنگم نگاه کردم،
وبا صدای بلندی داد زدم:
- جان!
با مکث کوتاهی ادامه دادم:
- ساعت شیش و چهل و هفت.
آوا که با چشم های گرد و متعجب اش به من نگاه می کرد، گفت:
- می خواستی این قدر نخوابی.
چشم غره ای بهش رفتم، و با کسلی از تخت نرمم جدا شدم و به طرف سرویس بهداشتی اتاقم رفتم، از تو دستشویی داد زدم:
- آوا برو صبحانه ام رو آماده کن، من الان میام.
صدای عصبانی اش به گوشم رسید، که در حال غر زدن بود.
هم زمان با آبی که روی صورتم ریختم، گفتم:
- بقیه خواهر دارند، ما هم خواهر داریم.
بعداز زدن مسواک از دستشویی خارج شدم.
لباسم رو پوشیدم، وبعد از آرایش کم رنگی که رنگ پریدگی ام رو پنهان کنه از اتاق خارج شدم، و به آشپزخانه رفتم.
آوا نصف صبحانه اش رو خورده بود.
در سکوت صبحانه ام رو خوردم، از بیرون صدای آوا می آمد که می گفت:
- می آی من و می رسونی، یا بابا رو بیدار کنم؟
پوفی کشیدم، و جواب اش رو ندادم.
کفش های اسپورت مشکی ام رو پوشیدم؛ تا خواستم برم سمت ماشین یادم آمد، سوئیچ ماشین رو یادم رفته بیارم.
می دونستم آوا بفهمه غر می زنه، بدون سر و صدا به طرف خانه قدم بر داشتم.
@roman_saramohadeseh
اینم پارت اولمون
لطفا نظر بدید
- ۳.۳k
- ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط