{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۶

پارت ۱۶

بعد از اون جمله…

رسماً نفسم بالا نمیومد.

«این دقیقاً چیزیه که داره منو میترسونه.»

جونگکوک اینو خیلی آروم گفته بود.
ولی اثرش روی قلب من…

اصلاً آروم نبود.

چند ثانیه فقط نگاش کردم.

و برای اولین بار، پشت اون نگاه سرد یه ترس واقعی دیدم.

نه ترس برای خودش.

برای من.

جی‌وو که فهمیده بود اوضاع زیادی جدی شده، این بار ساکت مونده بود.

مینهو آروم سمت در رفت و بیرونو نگاه کرد.

(/):
— رفته.

جونگکوک هنوز نگاهشو از من برنداشته بود.

انگار منتظر بود چیزی بگم.

ولی مغزم قفل کرده بود.

بالاخره خیلی آروم پرسیدم:

+:
— اون آدم… میخواست منو تهدید کنه؟

فک جونگکوک سفت شد.

-:
— نه.

اخم کردم.

+:
— دروغ نگو.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

-:
— میخواست بهم یادآوری کنه تو نباید نزدیکم باشی.

اون جمله یه جوری ته دلم فرو رفت که درد گرفت.

و بدتر از همه؟

این بود که به جای ترسیدن…

دلم شکست.

آروم خندیدم.

اون مدل خنده‌هایی که آدم برای قایم کردن حال بدش میزنه.

+:
— خب تبریک میگم، موفق شد.

جونگکوک فوراً اخماش رفت تو هم.

-:
— ا/ت—

+:
— نه واقعاً.
تو هر دو دقیقه یه بار میگی ازت فاصله بگیرم، بعد دوباره برمیگردی اینجا، بعد اون یارو میاد منو نقطه ضعفت صدا میکنه…
تو دقیقاً از من چی میخوای جونگکوک؟

سکوت.

ولی این بار سکوتش فرق داشت.

سنگین‌تر بود.

واقعی‌تر بود.

جونگکوک خیلی آروم یه قدم نزدیک‌تر شد.

اونقدر نزدیک که صدای نفساشو میشنیدم.

-:
— خودمم نمیدونم.

قلبم لرزید.

چون لحنش…
شکسته بود.

برای اولین بار اون مردی که همیشه خونسرد بود، گیج به نظر میرسید.

-:
— فقط میدونم هر بار میام اینجا…
کمتر دلم میخواد برگردم به اون زندگی.

نفس توی سینم گیر کرد.

جی‌وو خیلی آروم سرشو برگردوند اونور، انگار حس کرده بود این لحظه زیادی شخصیه.

جونگکوک نگاهشو ازم نگرفت.

-:
— و این بده.

+:
— چرا؟

خیلی آهسته گفت:

-:
— چون آدمایی مثل من نباید یه نفر رو انقدر بخوان.

قلبم رسماً داشت درد میگرفت.

چون اون جمله بیشتر از اینکه عاشقانه باشه…

غمگین بود.

انگار خودش از احساسی که داشت میترسید.

بدون اینکه بفهمم کی، یه قدم نزدیک‌تر شدم.

+:
— اگه انقدر بده…
پس چرا هر بار برمیگردی؟

جونگکوک چند ثانیه فقط نگام کرد.

بعد…

آروم دستشو آورد بالا و یه تار موی خیس کنار صورتمو عقب زد.

و همون لحظه قلبم کامل از کار افتاد.

-:
— چون تو اولین چیزی هستی که بعد مدت‌ها…
حس زنده بودن میده.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۷زمان برای چند ثانیه کامل ایستاد.دستم ناخودآگاه روی مچ...

پارت ۱۸اون شب…رسماً هیچ کاری نتونستم بکنم.نه فیلم دیدن جواب ...

پارت ۱۵کل فضای کافه یهویی سنگین شد.اون مرد غریبه هنوز همونجا...

پارت ۱۴*:— تو الان یا داری با اون یارو حرف میزنی یا تب کردی....

پارت ۸موتور جلوی ساختمون خونه‌م آروم توقف کرد.ولی من هنوز دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط