خستگی اگر لباس بود، درش می آوردی و شب به شب می زدی به جال
خستگی اگر لباس بود، درش می آوردی و شب به شب می زدی به جالباسی. اگر عینک بود، درش می آوردی و میگذاشتیش روی طاقچه. اگر کفش بود، درش می آوردی و میگذاشتیش توی جا کفشی. اما خستگی چسبیده است به روح. وقتی بیاید میشود قسمتی از روح. باید دَر شود. باید یک جور (و شایدم به جور سختی) زدوده شود وگرنه می ماند. می ماند و نمی رود که نمی رود. چیزی که عجین شود به این راحتی ها نمی رود.
- ۱.۵k
- ۲۸ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط