{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خستگی اگر لباس بود، درش می آوردی و شب به شب می زدی به جال

خستگی اگر لباس بود، درش می آوردی و شب به شب می زدی به جالباسی. اگر عینک بود، درش می آوردی و میگذاشتیش روی طاقچه. اگر کفش بود، درش می آوردی و میگذاشتیش توی جا کفشی. اما خستگی چسبیده است به روح. وقتی بیاید میشود قسمتی از روح. باید دَر شود. باید یک جور (و شایدم به جور سختی) زدوده شود وگرنه می ماند. می ماند و نمی رود که نمی رود. چیزی که عجین شود به این راحتی ها نمی رود.
دیدگاه ها (۱۲)

hey life! is that all you've got? .؛!؛,

بسیار سالها گذشت تا بفهمم,آن که در خیابان می گریداز آن که در...

من باختم ولی کسی جز ما نخواهد بردبوی مرا این آب و صابونها نخ...

»»» آیه ی روز :**************(ارسال شده توسط برنامه ی «قلم ق...

خسف | ویژهنامه: دویست شب

ملتی که سنگر را خالی نکردبسم الله الرحمن الرحیمدویست شب گذشت...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

پروانه جان

🖤 پارت هشتم | او نمی‌خواهد پیدا شودلانا چند ثانیه فقط به جون...

سکوتِ سنگینِ میانِ آن‌ها، مثل یک موریانه، داشت ذره‌ذره‌ی آرا...

p17

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❶_بخش اول_بله، به تو احتیاج دارم. زیرا تو تنها ک...

p27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط