اوای فنوت
اوای فنوت
Part =۲۱
[بچه ها اول پارت بالا رو بخونید جابه جا گزاشتم ابن پارتم درست کردم ببخشد]
(نیمه شب، باغ غربی قصر مدیچی)
ماه پشت ابر قایم شده بود. باغ غربی تاریکترین بخش قصر بود. درختهای انبوه، مجسمههای سنگی که توی تاریکی شبیه آدم بودن، و سکوتی که آزاردهنده بود.
ایزابل با یه شنل سیاه، بیصدا از اتاقش خارج شد. از راهروها رد شد، از نگهبانا مخفی شد، تا رسید به باغ غربی.
نفسهایش تند تند میزد. قلبش داشت میزد بیرون. کی منتظرش بود؟ دوست یا دشمن؟
همین که رسید به مجسمه مرمری وسط باغ، یه صدا از پشت درخت بلند شد:
"ملکه محترم... خوش اومدی."
ایزابل برگشت. یه زن بود با نقاب سیاه روی صورتش. قد بلند، لباس مجلل، دستکش چرمی.
"تو کی هستی؟" ایزابل پرسید.
زن نقابدار جلو اومد: "من کسی نیستم که فکر میکنی. فقط یه دوست."
"حقیقتی که میخواستی بهم بگی چیه؟"
زن نزدیکتر شد. صداش آروم و مرموز بود: "بیانکا قصد کشتن تو رو داره."
ایزابل یخ کرد. "چطور؟"
"سم. توی غذات. توی شرابت. توی گلت. هر چیزی که بهت نزدیک بشه، میتونه کشنده باشه. اون یه زهرشناس حرفهای داره توی خدمتش. یه راهب سابق به اسم برادر دومینیک."
ایزابل نفس عمیقی کشید: "چرا به من میگی اینا؟ تو کی هستی که به من کمک میکنی؟"
زن نقاب رو برداشت.
لیدی سوفیا.
ایزابل عقب رفت: "تو؟! تو که دشمن منی!"
سوفیا خندید: "نه عزیزم. من بازیگر خوبی بودم. اون حرفایی که توی کتابخانه زدم، برای این بود که بیانکا فکر کنه من طرفدارشم. ولی من ازت متنفر نیستم. من از بیانکا متنفرم."
"چرا؟"
"چون اون خواهر منو کشت. سال پیش. با سم. هیچکس نفهمید. ولی من میدونم."
ایزابل مات و مبهوت موند. سوفیا ادامه داد: "من تنها نمیتونم کاری کنم. به کمک تو نیاز دارم. باهم میتونیم بیانکا رو نابود کنیم."
ایزابل فکر کرد. بعد گفت: "باشه. ولی اگه یه ذره دروغ گفته باشی..."
سوفیا دستش رو گرفت: "به جان خواهرم قسم، راست میگم."
همون موقع، صدای پا شنیدند. یه نفر داشت میومد. سوفیا نقاب رو زد و گفت: "برو. بعداً حرف میزنیم. مواظب خودت باش."
ایزابل دوید و رفت. وقتی رسید به اتاقش، دید تهیونگ منتظرش نشسته.
"کجا بودی؟"
ایزابل دروغ گفت: "نمیتونستم بخوابم. رفتم یه قدم زدم."
تهیونگ نگاه نافذی بهش کرد. چیزی نگفت. فقط گفت: "بیا بخوابیم. فردا روز مهمیه."
ایزابل دراز کشید کنارش. ولی نتونست بخوابه. به حرفای سوفیا فکر میکرد. به بیانکا. به برادر دومینیک. و به این که چطور میتونست جلوی همه رو بگیره، بدون اینکه تهیونگ رو وارد ماجرا کنه...
---
ادامه دارد...
شرطا ۳۰لایک
۶دنبال کننده
(واسه همه پارتای جدید)
شرطا رو برسونید اگه میخوای بدونی چی میشه😊🔪🔪🔪
Part =۲۱
[بچه ها اول پارت بالا رو بخونید جابه جا گزاشتم ابن پارتم درست کردم ببخشد]
(نیمه شب، باغ غربی قصر مدیچی)
ماه پشت ابر قایم شده بود. باغ غربی تاریکترین بخش قصر بود. درختهای انبوه، مجسمههای سنگی که توی تاریکی شبیه آدم بودن، و سکوتی که آزاردهنده بود.
ایزابل با یه شنل سیاه، بیصدا از اتاقش خارج شد. از راهروها رد شد، از نگهبانا مخفی شد، تا رسید به باغ غربی.
نفسهایش تند تند میزد. قلبش داشت میزد بیرون. کی منتظرش بود؟ دوست یا دشمن؟
همین که رسید به مجسمه مرمری وسط باغ، یه صدا از پشت درخت بلند شد:
"ملکه محترم... خوش اومدی."
ایزابل برگشت. یه زن بود با نقاب سیاه روی صورتش. قد بلند، لباس مجلل، دستکش چرمی.
"تو کی هستی؟" ایزابل پرسید.
زن نقابدار جلو اومد: "من کسی نیستم که فکر میکنی. فقط یه دوست."
"حقیقتی که میخواستی بهم بگی چیه؟"
زن نزدیکتر شد. صداش آروم و مرموز بود: "بیانکا قصد کشتن تو رو داره."
ایزابل یخ کرد. "چطور؟"
"سم. توی غذات. توی شرابت. توی گلت. هر چیزی که بهت نزدیک بشه، میتونه کشنده باشه. اون یه زهرشناس حرفهای داره توی خدمتش. یه راهب سابق به اسم برادر دومینیک."
ایزابل نفس عمیقی کشید: "چرا به من میگی اینا؟ تو کی هستی که به من کمک میکنی؟"
زن نقاب رو برداشت.
لیدی سوفیا.
ایزابل عقب رفت: "تو؟! تو که دشمن منی!"
سوفیا خندید: "نه عزیزم. من بازیگر خوبی بودم. اون حرفایی که توی کتابخانه زدم، برای این بود که بیانکا فکر کنه من طرفدارشم. ولی من ازت متنفر نیستم. من از بیانکا متنفرم."
"چرا؟"
"چون اون خواهر منو کشت. سال پیش. با سم. هیچکس نفهمید. ولی من میدونم."
ایزابل مات و مبهوت موند. سوفیا ادامه داد: "من تنها نمیتونم کاری کنم. به کمک تو نیاز دارم. باهم میتونیم بیانکا رو نابود کنیم."
ایزابل فکر کرد. بعد گفت: "باشه. ولی اگه یه ذره دروغ گفته باشی..."
سوفیا دستش رو گرفت: "به جان خواهرم قسم، راست میگم."
همون موقع، صدای پا شنیدند. یه نفر داشت میومد. سوفیا نقاب رو زد و گفت: "برو. بعداً حرف میزنیم. مواظب خودت باش."
ایزابل دوید و رفت. وقتی رسید به اتاقش، دید تهیونگ منتظرش نشسته.
"کجا بودی؟"
ایزابل دروغ گفت: "نمیتونستم بخوابم. رفتم یه قدم زدم."
تهیونگ نگاه نافذی بهش کرد. چیزی نگفت. فقط گفت: "بیا بخوابیم. فردا روز مهمیه."
ایزابل دراز کشید کنارش. ولی نتونست بخوابه. به حرفای سوفیا فکر میکرد. به بیانکا. به برادر دومینیک. و به این که چطور میتونست جلوی همه رو بگیره، بدون اینکه تهیونگ رو وارد ماجرا کنه...
---
ادامه دارد...
شرطا ۳۰لایک
۶دنبال کننده
(واسه همه پارتای جدید)
شرطا رو برسونید اگه میخوای بدونی چی میشه😊🔪🔪🔪
- ۲.۹k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط