{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۸۶
من : به خاطر اینکه خطرناکه اومدم .
شما نباید تو خطر باشین .
بابا بغلم کرد و یه بوسه رو پیشونیم زد .
همگی از ساختمون خارج شدیم .
با یادآوری آرش رو به نیما گفتم : آرش مگه با تو نبود چرا نمی بینمش ؟
نیما : باهاش تماس گرفتن مجبور شد بره .
از من خواست حواسم به اینجا باشه ولی گیرم انداختن .
سرم رو تکون دادم و با آرش تماس گرفتم ولی مگه گوشی رو بر می داشت.
نمی دونم چرا دلم شور می زد و یه احساس بد داشتم .
آیدا هم دست کمی از من نداشت .
آیدا : من می رم تو ساختمون شاید اونجا باشه .
من : مگه نشنیدی که نیما گفت اصلا نیومده تو ساختمون .
آیدا : ولی بازم می خوام یه نگاه بندازم .
من : منم میام .
با هم وارد ساختمون شدیم ولی همه جا ساکت و آروم بود‌.
آیدا : صداش بزنیم ؟
من : نه خطرناکه بهتره آروم میش بریم شاید هنوز کسی تو ساختمون باشه.
آروم رفتیم جلو و طبقه اول رو گشتیم که هیچ خبری نبود .
جلوتر رفتیم و همه اتاقا و بررسی کردیم اما هیچکس نبود و هیچ صدایی هم شنیده نمیشد.
من : آیدا برگردیم ؟
آیدا : نمی دونم بیشتر بگردیم ؟
من : همه جا رو نگاه کردیم دیگه ؟
آیدا: ولی اون اتاق رو نگاه نکردیم .
من : پس من میرم اون اتاق رو نگاه می کنم تو همینجا منتظر باش .
سرش رو تکون داد و من رفتم تا اتاق ته راهرو رو نگاه کنم.
نزدیک اتاق که شدم صدای جیغ آیدا متوقفم کرد.
با تعجب برگشتم و نگاش کردم که دیدم یه نفر با دستمال جلوی دهنش رو گرفته و قصد بیهوش کردنش رو داره .
به خودم اومدم و با دو رفتم سمتش که یه ضربه محکم پشت سرم خورد و بعدش سیاهی مطلق.
با سردرد بدی از خواب بیدار شدم و چشام رو باز کردم .
دستام رو بردم بالا تا سرم رو ماساژ بدم که نتونستم .
دستام محکم بسته شده بودن و نمی تونستم تکونش بدم .
به اطراف نگاه انداختم و آیدا رو دست و پا بسته دیدم .
چشام رو با حرص بستم و با پام آیدا رو تکون دادم تا بیدار شه .
چند دقیقه طول کشید تا آیدا هم بیدار بشه .
آیدا : اینجا کجاست ؟
من : نمی دونم ولی احتمالا دزدیده شدیم .
آیدا : جاااان من ؟
با لبخند ژکوند گفتم : آرره جااان تووو.
آیدا : ولی آرش چی ؟
من : فک نکنم تو ساختمون بوده باشه آخه من که ندیدمش.
آیدا : اصلا چرا ما رو دزدیدن ؟
من : اگه فهمیدی به منم بگو .
آیدا نفس عمیقی کشید و به اطراف نگاه کرد .
حداقل باید یه جای درست و حسابی می بردنمون .
من : امری باشه ؟
خندید و چیزی نگفت .
ما تو یه اتاق متروکه بودیم که همه چیش قدیمی بود و من و آیدا دست و پا بسته وسط اتاق بودیم .
آیدا : فک می کنی آرشم اینجا باشه ؟
من : فقط امیدوارم اینجا نباشه ولی یه حسی بهم میگه اونم همینجاست .
آیدا خودشو به من نزدیک کرد و آروم در گوشم گفت : بیا فرار کنیم .
با چشای گشاد شده نگاش کردم و گفتم : چجورییییی ؟
دیوونه شدی ؟
....
دیدگاه ها (۱۳۹)

پارت ۸۶آیدا : فک می کنی آرشم اینجا باشه ؟من : فقط امیدوارم ا...

پارت ۸۷آیدا با لحنی مظلوم و آروم گفت : ولی من نمی تونم تو ای...

پارت ۸۵ صدای قدم هایی رو در نزدیکی گوشام حس کردم .برای برگشت...

پارت ۸۴نیما هم واسه کمک‌ به آرش خودش رو رسوند و وقتی ماجرا ر...

نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتمنمی دونی تو این روزا...

پدر خوانده عاشق پارت 3

DarkBlaze p۹:ویو مایک :جنا رو می خواستم ببرم خونم ........وی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط