{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب ساعت

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


..شب، ساعت 20:00...

زیر لوستر های پر زرق و برق سکوتی حاکم بود. که تنها صدای قاشق و چنگال ها به گوش میرسید، مَرد مُسنی آهسته دستمال سفید رنگ مخمل رو روی لبانش کشید و با نگاه به چاقوی میوه خوری اروم گفت:

_ نالا؟

بعد اسمی که صدا زد، زنی جوان با احترام و سر به زیر جلو اومد و گفت:

_ بله قربان.

مرد با جدیت لب زد: فردا میهمان های زیادی قراره بیان، هیچ کم و کسری نمیخوام.

خدمتکار تنها سری تکان داد و زیر لب « چشم» ی گفت و قدمی عقب کشید.

سپس نگاهش رو دوخته به پسرش گفت:

_ جونگکوک، فردا روز مهمیه، حضورت هم اجباریه.

جونگکوک با تعجب نگاهش رو برگردوند و گفت:

_ اما پدر، فردا مسابقه دارم!

مرد بی توجه نگاهی تیز بهش انداخت و گفت: برام مهم نیست، فردا حضورت رو میخوام.

سکوت دوباره افتاد، دو چشم دیگر چرخید و به پسر خیره شد.
جونگکوک بی حرف سریع از صندلی جدا شد و میز رو با قدم های بلند ترک کرد.

مادر جونگکوک با ملایمتی در صدایش روبه همسرش گفت: روبرت!

_ سوجین اینجوری نگام نکن، تقصیر توعه که لوس بار اومده.

سپس، مرد آهسته از صندلی بلند شد و با گفتن « شب خوش» از میز فاصله گرفت.

صدایی دیگر در فضا پیچید، دختر جوانی چنگالش را روی میز گذاشت و آروم گفت: منم، میرم اتاقم مادر.

مادرش سری تکون داد و رفتن دخترش رو تماشا کرد. نفس عمیقی کشید و اون هم از جاش بلند شد.
پله هارو طی کرد، که به اتاق پسرش رسید، دستش رو روی دستگیره گذاشت و بازش کرد. وارد شد و داخل چشمی چرخاند.

و به جونگکوک که در حال گیم بازی کردن بود نگاه کرد.

_ جونگکوک؟

جونگکوک بدون‌ نگاه گفت: چیه؟

مادرش سری به تاسف تکاند و نزدیک تر رفت، کنارش روی مبل نشست و دستش رو روی دست پسرش کشید:

_ میدونی که پدرت صلاحتو میخواد.

جونگکوک نیشخندی زد، انگشتاش تند و سریع دکمه های پلی استیشن رو و فشار می‌داد.
که با دیدن کلمه‌ی Game Over روی صفحه.
نگاهش رو با خونسردی سمت مادرش چرخاند و خشک گفت:

_ اون هرگز صلاح منو نخواسته، فقط به فکر اعتبار خودشه.

زن تا خواست دهانش رو باز کنه جونگکوک حرفش رو قطع کرد:

_ نگران نباشید، فردا تو مهمونی شرکت میکنم.

و دیگه حرفی برای گفتن نماند. مادرش گوشه‌ی لبش را کشاند و از کنارش فاصله گرفت، و بعد بدون حرفی از اتاق خارج شد.

پسرک نفس عمیقی کشید و به پشتی مبل تکیه داد و چشماش رو با اخم بست

ادامه دارد...
لایک و کامنت یادت نره.
دیدگاه ها (۳)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨فردای اون روز، لوسیا بی توجه ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨دست از تایپ کردن کشید و پیام ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا دستش را به آرومی مشت کر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨فضا به شدت متشنج شده بود، جَو...

شکلات تلخ من 🍫(p29)ا.ت احساس کرد میخواد بالا بیاره سریع رفت ...

Chapter:1Part:8دیار با تعجب به مادرش نگاه کردو سرشو به معنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط