{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لوسیا دستش را به آرومی مشت کرد نگاهش رو مستقیم به ناظم دوخت و ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


لوسیا دستش را به آرومی مشت کرد، نگاهش رو مستقیم به ناظم دوخت و با نیشخند گفت:

_ شما هم میدونید داره تو مدرسه چه اتفاقایی میوفته مگه نه؟

سکوت ناگهان مثل پرده ای زخیم روی هر سه افتاد.
ناظم بهشون پشت کرد و گفت: نمیدونم داری در باره چی حرف میزنی، برید سر کلاستون تا با والدینتون تماس نگرفتم.

بعد با قدم های بلند ازشون دور شد.
لوسیا عصبی چنگی به موهایش زد و با تک خنده رو به آنا گفت:

_ دیدی چطور خودش رو زد به اون راه؟

آنا دستاش رو روی بازو های خود کشید و گفت: ولش کن، چاره ای نداریم باید بریم داخل.

لوسیا: باشه.


وارد ساختمان شدن، فضای سکوت آوره یکم پیش، حالا با زمزمه ها و نگاه های سنگینی پر شده بود.
لبخند های خبیثانه، پچ پچ های تمسخر آمیز، قهقهه های رو مخ.
همشون فقط یک دلیل داشت که واضح بود.
همه اون ها کفتار هایی بودن که بعد دیدن هدف جدید، نقشه‌ی شکار رو میکشیدن.

همراه آنا وارد کلاس شد، همهمه‌ ای که بر پا بود، با ورود اون ها محو شد.
بی توجه دست آنا رو گرفت و کشید سمت میزشون و نشستن.


دو ساعت از زمان کلاسی گذشت که معلم بالاخره از کلاس خارج شد، آنا از پشت انگشتش رو به لوسیا زد و گفت: پاشو بریم ناهار بخوریم.

لوسیا به آرومی « باشه» ای گفت و خواست بلند بشه اما انگار دامنش به چیزی چسبیده بود و نمیزاشت بلند بشه.

آنا متعجب گفت: چی شده؟

لوسیا: نمیدونم، انگار دامنم به صندلی چسبیده..

ناگهان خنده های ریزی گوش لوسیا رو خراشید، با نگاه تمسخر آمیزشان با خنده به لوسیا زل زده بودن.

آنا زیر لب فحشی داد و سرش رو خاروند: حالا چیکار کنیم؟

لوسیا: تو رختکن سالن ورزشی، توی کمدم شلوار ورزشیم رو برام بیار.

آنا سریع سری تکون داد و از کلاس خارج شد.
لوسیا با اخم سعی در جدا کردن دامنش بود، اما بی فایده بود. چهره‌اش رو در هم کشید و زیر لب زمزمه کرد:

_ کارهاشون خیلی بچه گونه است.

با صدایی که کنار گوشش پیچید دست از دامنش کشید و سرش رو بالا آورد.
سه دختر که با نیشخند و دست به سینه بهش چشم دوخته بودن:

_ وای چه بدشانسی!

یکی دیگه با خنده گفت: عزیزم، کمک میخوای؟

_ باید حواست بیشتر جمع اطرافت باشه، نه؟

بعد قهقهه شون بلند شد، لوسیا چشم هاش رو با صبر بست و دستاش رو با آرومی روی زانو هایش مشت کرد و چیزی نگفت، نمیخواست با بحث با همچین آدم هایی اعصاب خودش رو ضعیف تر کنه. پس سکوت کرد.

اما ناگهان موهاش از پشت با شدتی درد آور به عقب کشیده شد، قیافه اش از درد جمع شد. صدایی پسرانه زیر گوشش زمزمه شد:

_ اذیت کردن یه دختر باید خیلی جلب باشه.

لوسیا چشماش رو باز کرد و خیره به جلو، جدی گفت:

_ دستت رو بکش!

پسره خندید، سپس موهای لوسیا رو با شدت ول کرد و دست به جیب روبرویش وایساد:

_ هنوز روز اوله، بعدا با هم روبرو میشیم!

و اشاره به دخترا باهم از کلاس خارج شدن.

ادامه دارد...
به مناسبت زیاد شدنمون زود گذاشتم☺️
دیدگاه ها (۱)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨..شب، ساعت 20:00...زیر لوستر ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨فردای اون روز، لوسیا بی توجه ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨فضا به شدت متشنج شده بود، جَو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک سرش رو به عقب برد و ن...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨نفس عمیقی کشید و به میز خیره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط