{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

3 تفنگدار )

3 تفنگدار )
پارت۱۶۰

جیمین نرم دست یوری را در دستش گرفت سپس تند پشت دستش را بوسید همانند با عشق گفت ... جیمین : میخواهی کنارت بخوابم ؟
یوری نرم سری تکون داد جیمین خودش را جلو کشید سپس کفش های را پاییین تخت انداخت و در کنار یوری دراز کشید دستش را دور شانه هایش انداخت و سمت آغوشش نزدیک نمود ... یوری نرم سرش را روی سینه جیمین گذاشت و همراهش دستش را نوازش وار روبه رو صورتش گذاشت ... جیمین آروم پرسید
جیمین: عزیزم ناراحت نباش همه چی خوب میشه
یوری غمگین چشم به جیمین دوخت
یوری : سخته خیلی
جیمین : خیله خوب دیگه بهش فکر نکنیم تا وقتی که حالت خوب میشه ولی .. تا وقتی حالت خوبه میشه چون بعدش قرار میشه تو و تهیونگ حرف بزنین
یوری بیشتر اخم کرد و خودش را در آغوش جیمین پنهان نمود ... جیمین به خوبی متوجه حالا یوری شد آروم سرش را بوسید سپس بیشتر به تاج تخت تکه داد تا جای یوری راحت تر شود ..



سرش را نرم روی چهارچوب پنچره قرار گذاشته عمیق و ناراحت چشم به بیرون درد عمیقی درونش در حال رقصیدن بود نه حالش را باران توصیف میکرد نه هم طوفان بلکه هر اشکی از گوشه چشم اش سرازیر میشد به یاد کلمات بدی می‌افتاد .. نرم و غمگین زیر لبی گفت ٫ کافی نیست یعنی دیگه وجودم براش مهم نیست ... آخه چرا باید براش مهم باشه تا وقتی عشقمون زنده باشه کافیه ... مگه نه ٫ آروم دست اش را روی شکمش قرار گذاشت سپس تند اشک هایش را پاک نمود ٫ میگذره ته من ... ٫ صدا هاری باعث تند پاک کردن اشک هایش شد .. هاری تنها یک پیراهن کوتاه مشکی تک آستین به تن و موهای دم اسپی بسته شده با دیدن چهره غمگین اون سوک سمتش هجوم برد بلافاصله جلویش زانو زد و گنگ گفت
هاری : اون سوکی... لطفا ناراحت نباش
اون سوک چونش لرزید ولی سعی در آرامش گفت
اون سوک : کاش میشد .. ولی .. سخته خیلی تهیونگ فکر‌میکنه بچه از اون نیست ..
هاری مشکوک زیر لبی گفت
هاری : چرا اینجوری فکر می‌کنه مگه شما دوتا .. با هم اوهمم
اون سوک تند نگاهش کرد .. ولی چیزی را بیان نکرد سکوت را در اختیار داشت سپس سرش را به چهارچوب پنچره تیکه داد درد دور کمر هنوز هم همراهش بود سخت پلک روی هم گذاشت ... صدا در به گوشش خورد هاری تند بلند شد سپس سمت در هجوم برد
با دیدن هوا یونگ و هیوندا لبخند زد و بلند گفت
دیدگاه ها (۳)

ادامه ... هاری : اون سوک بیا هوا یونگ اینا اومدن هاری آن ها ...

˙⁠❥⁠˙⁠)معشوقه قراردادی من (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)پارت ۳۰ (⁠˙⁠❥⁠˙⁠...

( 3 تفنگدار )پارت ۱۵۹لبه پنچر ایستاد دست تو جیب سکوت با ما ش...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۵۹ (⁠♡)کردم داره فکر بدی پیش خ...

پارت هجدهم بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنج...

مافیایه عشق P:52

P⁸چراغ‌ها هنوز خاموش بودند.صدای نفس‌های سه دختر در راهرو می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط