*گل یخ*
*گل یخ*
*محمد*
- اصلا نمی تونم ببخشمت با اون بلایی که می خواستی سر فرشته بیاری
- محمد التماس می کنم
دوتا مامور زن از رو زمین بلندش کردن وبردنش آرمین دستی به شونه ام زد وگفت: خدا رو شکر همه چی درست شد فرشته کجاست
- خونه خیلی حالش بده روانشناس براش فرستادم حرف نمی زنه
- درست میشه
- آرمین
- جونم
- جواب تست مثبت بود
خندید وگفت : یعنی ماهک دختر توه ؟!
- اره چقدر احمق بودم
- چی میشه حالا به کسی گفتی ؟
- نه
- چرا
- نمی تونم باید یکم فکر کنم
کشش نده دیگه
- فکر کنم لازمه
از آرمین خداحافظی کردم ورفتم خونه حال فرشته رو از مامان پرسیدم گفت خوب نیست رفتم دم در اتاقش ودر زدم جوابمونداد اروم رفتم داخل گوشه ای تخت نشسته بود
- حالت خوبه
نگام کرد
- هر وقت می خوابم اون صحنه ها میاد جلو چشام ...می ترسم
گریه می کرد رفتم جلو گفتم : بخاطر ماهک سعی کن آروم باشی .
- می ترسم محمد ...
هق هق گریه اش آتیشم می زد چی می تونست آرومش کنه چیکار می تونستم براش بکنم
- میای بریم بیرون
- نه
من باهاتم از چی می ترسی تو اون روز چی می خواستی به من بگی
- هیچی
- از من متنفری مگه نه
- نه...فقط تو دلم یه حس بد دارم ومی ترسم
- خوب از چی .
- از تو .
- از من ....تو هنوز از من می ترسی .
- نمی دونی .
سکوت کردم نمی خواستم بهش بگم می دونم ماهک دخترمه پس سکوت کردم وحرف نزدم کم کم آروم شد وخوابید
رفتم بیرون مامان نگام کرد وگفت: چی شد
- خوابید
- بابات می خوادباهات حرف بزنه
رفتم تو سالن نشستم مادر بزرگم بود ماهک داشت بازی می کرد بهش لبخند زدم اومد توبغلم محکم بوسیدمش وتو بغلم نگه اش داشتم
- محمد چی شد جریان این دختره
- تا اخر عمرش باید تو زندان بمونه
- دیگه خطری نیست
- نه
مادر بزرگ گفت : فقط حال فرشته خیلی نگران کننده است
- به مرور زمان حالش خوب میشه نباید تنها باشه
- تو نمی خوای تنهایاشو پر کنی .
متعجب مامان بزرگو نگاه کردم
- من نظر فرشته رو پرسیدم راضی شده
متعجب بودم یعنی چی اون منو بخشیده ؟؟؟!!!!
*محمد*
- اصلا نمی تونم ببخشمت با اون بلایی که می خواستی سر فرشته بیاری
- محمد التماس می کنم
دوتا مامور زن از رو زمین بلندش کردن وبردنش آرمین دستی به شونه ام زد وگفت: خدا رو شکر همه چی درست شد فرشته کجاست
- خونه خیلی حالش بده روانشناس براش فرستادم حرف نمی زنه
- درست میشه
- آرمین
- جونم
- جواب تست مثبت بود
خندید وگفت : یعنی ماهک دختر توه ؟!
- اره چقدر احمق بودم
- چی میشه حالا به کسی گفتی ؟
- نه
- چرا
- نمی تونم باید یکم فکر کنم
کشش نده دیگه
- فکر کنم لازمه
از آرمین خداحافظی کردم ورفتم خونه حال فرشته رو از مامان پرسیدم گفت خوب نیست رفتم دم در اتاقش ودر زدم جوابمونداد اروم رفتم داخل گوشه ای تخت نشسته بود
- حالت خوبه
نگام کرد
- هر وقت می خوابم اون صحنه ها میاد جلو چشام ...می ترسم
گریه می کرد رفتم جلو گفتم : بخاطر ماهک سعی کن آروم باشی .
- می ترسم محمد ...
هق هق گریه اش آتیشم می زد چی می تونست آرومش کنه چیکار می تونستم براش بکنم
- میای بریم بیرون
- نه
من باهاتم از چی می ترسی تو اون روز چی می خواستی به من بگی
- هیچی
- از من متنفری مگه نه
- نه...فقط تو دلم یه حس بد دارم ومی ترسم
- خوب از چی .
- از تو .
- از من ....تو هنوز از من می ترسی .
- نمی دونی .
سکوت کردم نمی خواستم بهش بگم می دونم ماهک دخترمه پس سکوت کردم وحرف نزدم کم کم آروم شد وخوابید
رفتم بیرون مامان نگام کرد وگفت: چی شد
- خوابید
- بابات می خوادباهات حرف بزنه
رفتم تو سالن نشستم مادر بزرگم بود ماهک داشت بازی می کرد بهش لبخند زدم اومد توبغلم محکم بوسیدمش وتو بغلم نگه اش داشتم
- محمد چی شد جریان این دختره
- تا اخر عمرش باید تو زندان بمونه
- دیگه خطری نیست
- نه
مادر بزرگ گفت : فقط حال فرشته خیلی نگران کننده است
- به مرور زمان حالش خوب میشه نباید تنها باشه
- تو نمی خوای تنهایاشو پر کنی .
متعجب مامان بزرگو نگاه کردم
- من نظر فرشته رو پرسیدم راضی شده
متعجب بودم یعنی چی اون منو بخشیده ؟؟؟!!!!
- ۳۴.۸k
- ۰۳ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط