🔹 #او_را.... (۱۰۱)

🔹 #او_را.... (۱۰۱)



دیوارهای صورتی اتاقش ، به همراه پرده ی سفید و یاسی و سرویس خواب سفیدش حسابی من رو به وجد آورد 😍


با ذوق دور اتاقش چرخی زدم و خوش سلیقگیش رو تحسین کردم .


بعد انگار که چیزی یادم افتاده باشه به زهرا نگاه کردم .


- راستی!! تو چرا اینقدر سن مامانت کمه؟ خیلی جوون به نظر میرسید!


- آره سنش کمه. زود ازدواج کرده.


- عه! چرا؟


-خب از نظر مامان من ، ازدواج یک وظیفست که بهتره هرچه سریعتر انجام بشه.


- وا! چه وظیفه ای؟ 😳



💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-صد-و-یکم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را... (۱۲۸)صبح با صدای زنگ گوشیم ،چشمام رو باز کردم ....

🔹 #او_را.... (۹۱)حرف‌های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم ...

🔹 #او_را ... (۲۷)چند ثانیه با تعجب فقط نگاه میکردم که کم کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط