ایدهایدراعماقذهنم
#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم
#چند_پارتی
امگاورس؟!.....
Part 6
مین وقتی حس کرد کسی داره پشت سرش تعقیبش میکنه، لبخند کوچکی زد و با خودش گفت:
×فکر کردین نمیفهمم دنبالمین؟
بدون اینکه سرعتش کم بشه، مسیرش رو تغییر داد و به سمت یه قسمت مخفی جنگل رفت که قبلاً بارها اونجا بازی کرده بود و یه تلهی خاص درست کرده بود، یه تور بزرگ و محکم بین چند درخت تنیده شده بود، درست توی قسمت دور از دید بقیه
مین بیصدا از بالای یه صخره رد شد و به سمت تور نگاه کرد نفسشو کنترل کرد و آهسته گفت:
×حالا میبینیم کی زرنگتره
سه آلفای قبیلهی لی که تعقیبش میکردن، با غرور و اعتماد به نفس اومدن جلو...و درست تو همون لحظه که تور رو ندیده بودن، پاهاشون گیر کرد توی تور بزرگ
چرخیدن، کشیدن، تلاش کردن برای فرار....ولی تور محکم بود و هرچی زور زدن بیشتر خودشون رو گرفتارتر کردن
مین از بالا بهشون نگاه کرد و لبخند زد:
× حالا چی؟ فکر کردین راحت میتونین دنبالم بیاین؟
یکم بیشتر به اون آلفا ها خیره شد که اون علامت قبیله ی لی رو روی گردنشون دید کمی سرشو خم کرد و با تعجب گفت:
×شماها....شماها آلفاهای قبیله لی هستین؟ یااا چرا دنبالم راه افتادین؟ نکنه اون یونگ بوک عوضی شمارو فرستاده دنبالم اره؟
چند ساعت بعد، خبر به داخل قبیله رسید
سونگمین وقتی خبر رو شنید عصبی شد
نمیخواست افراد قبیله ته مین با دخترش درگیر بشه مین تنها فرزند سونگمین بود و اینکه ته مین با دخترش درگیر شده بود اونو عصبی میکرد
سونگمین با چند تن از آلفاهای قبیله اش و اون سه تا آلفای قبیله لی که دست و پاهاشون رو بسته بود رفتن سمت قبیله لی، مین هم از روی کنجکاوی به دنبال پدرش راه افتاد و گوشه ی شنل پشمی پدرشو گرفت درست مثل یه توله گرگ کوچولو که میترسید گم بشه
اون هم کنجکاو بود که بدونه اون آلفا هارو یونگ بوک دنبالش فرستاده یا نه و هم کنجکاو بود که قبیله مادریشو که تاحالا ندیده بود ببینه....
وقتی رسیدن نگهبانا گاردشونو بیشتر کردن اما بازم توی دلشون ترس یه گوشه قایم شده بود چون به هرحال با یه آلفای خزه قرمز قوی رو به رو شده بود که میتونست با یه حرکت کار همشونو تموم کنه
سونگمین با خونسردی و مهربونی که فقط برای همسر و دخترش بود دست مین رو از شنلش جدا کرد و بعد رفت جلو و لحن و طرز نگاهش تغییر کرد
"به لی ته مین بگین بیاد اینجا"
یکی از نگهبان ها رفت سمت کلبه ی رئیس قبیله...
یونگ بوک از کلبه اش اومد بیرون و دید در ورودی قبیله بیشتر افراد ایستادن و دارن در گوش هم صحبت میکنن و کمی نگرانن و همون موقع پدرش از جلوش رد شد و رفت سمت در ورودی قبیله که باعث شد یونگ بوک هم بره همراه پدرش
ته مین با دیدن افرادش تعجب کرد و نگاه غضب ناکی به لی هو انداخت و بعد رو به سونگمین گفت:
"از من چی میخوای کیم سونگمین؟ "
سونگمین کمی مکث کرد و گفت:
"اینو من باید از تو بپرسم.....تو چطور جرعت کردی دنبال دختر من افرادتو بفرستی؟"
ته مین نگاهی به افرادش کرد که سرشونو انداخته بودن پایین و بعد گفت:
"من اونارو نفرستادم اونا خیلی وقته از قبیله ی من طرد شدن و میخواستن این کار رو گردن من و قبیله ام بندازن"
سونگمین نگاهی گذرا به اون سه آلفا انداخت و بعد نگاهشو داد به ته مین گفت:
"پس یعنی دیگه جزء افراد قبیله ی تو حساب نمیشن درسته؟"
"درسته"
سونگمین رفت سمت اون سه آلفا و بدون هیچ تردیدی با شمشیرش سر هر سه تاشون رو با یه ضربه برید و بعد گفت:
"به هیچکس اجازه نمیدم به دخترم با چشم حقارت و کوچیکی نگاه کنه و همین قدر راحت دنبالش راه بیوفته"
سونگمین با این جمله اش هم داشت به ته مین و هم به یونگ بوک تذکر میداد
کسی حرفی نمیزد همه سکوت کرده بودن و از ترس فقط به کار ها و جمله های سونگمین دقت میکردن....
ادامه دارد....
#چند_پارتی
امگاورس؟!.....
Part 6
مین وقتی حس کرد کسی داره پشت سرش تعقیبش میکنه، لبخند کوچکی زد و با خودش گفت:
×فکر کردین نمیفهمم دنبالمین؟
بدون اینکه سرعتش کم بشه، مسیرش رو تغییر داد و به سمت یه قسمت مخفی جنگل رفت که قبلاً بارها اونجا بازی کرده بود و یه تلهی خاص درست کرده بود، یه تور بزرگ و محکم بین چند درخت تنیده شده بود، درست توی قسمت دور از دید بقیه
مین بیصدا از بالای یه صخره رد شد و به سمت تور نگاه کرد نفسشو کنترل کرد و آهسته گفت:
×حالا میبینیم کی زرنگتره
سه آلفای قبیلهی لی که تعقیبش میکردن، با غرور و اعتماد به نفس اومدن جلو...و درست تو همون لحظه که تور رو ندیده بودن، پاهاشون گیر کرد توی تور بزرگ
چرخیدن، کشیدن، تلاش کردن برای فرار....ولی تور محکم بود و هرچی زور زدن بیشتر خودشون رو گرفتارتر کردن
مین از بالا بهشون نگاه کرد و لبخند زد:
× حالا چی؟ فکر کردین راحت میتونین دنبالم بیاین؟
یکم بیشتر به اون آلفا ها خیره شد که اون علامت قبیله ی لی رو روی گردنشون دید کمی سرشو خم کرد و با تعجب گفت:
×شماها....شماها آلفاهای قبیله لی هستین؟ یااا چرا دنبالم راه افتادین؟ نکنه اون یونگ بوک عوضی شمارو فرستاده دنبالم اره؟
چند ساعت بعد، خبر به داخل قبیله رسید
سونگمین وقتی خبر رو شنید عصبی شد
نمیخواست افراد قبیله ته مین با دخترش درگیر بشه مین تنها فرزند سونگمین بود و اینکه ته مین با دخترش درگیر شده بود اونو عصبی میکرد
سونگمین با چند تن از آلفاهای قبیله اش و اون سه تا آلفای قبیله لی که دست و پاهاشون رو بسته بود رفتن سمت قبیله لی، مین هم از روی کنجکاوی به دنبال پدرش راه افتاد و گوشه ی شنل پشمی پدرشو گرفت درست مثل یه توله گرگ کوچولو که میترسید گم بشه
اون هم کنجکاو بود که بدونه اون آلفا هارو یونگ بوک دنبالش فرستاده یا نه و هم کنجکاو بود که قبیله مادریشو که تاحالا ندیده بود ببینه....
وقتی رسیدن نگهبانا گاردشونو بیشتر کردن اما بازم توی دلشون ترس یه گوشه قایم شده بود چون به هرحال با یه آلفای خزه قرمز قوی رو به رو شده بود که میتونست با یه حرکت کار همشونو تموم کنه
سونگمین با خونسردی و مهربونی که فقط برای همسر و دخترش بود دست مین رو از شنلش جدا کرد و بعد رفت جلو و لحن و طرز نگاهش تغییر کرد
"به لی ته مین بگین بیاد اینجا"
یکی از نگهبان ها رفت سمت کلبه ی رئیس قبیله...
یونگ بوک از کلبه اش اومد بیرون و دید در ورودی قبیله بیشتر افراد ایستادن و دارن در گوش هم صحبت میکنن و کمی نگرانن و همون موقع پدرش از جلوش رد شد و رفت سمت در ورودی قبیله که باعث شد یونگ بوک هم بره همراه پدرش
ته مین با دیدن افرادش تعجب کرد و نگاه غضب ناکی به لی هو انداخت و بعد رو به سونگمین گفت:
"از من چی میخوای کیم سونگمین؟ "
سونگمین کمی مکث کرد و گفت:
"اینو من باید از تو بپرسم.....تو چطور جرعت کردی دنبال دختر من افرادتو بفرستی؟"
ته مین نگاهی به افرادش کرد که سرشونو انداخته بودن پایین و بعد گفت:
"من اونارو نفرستادم اونا خیلی وقته از قبیله ی من طرد شدن و میخواستن این کار رو گردن من و قبیله ام بندازن"
سونگمین نگاهی گذرا به اون سه آلفا انداخت و بعد نگاهشو داد به ته مین گفت:
"پس یعنی دیگه جزء افراد قبیله ی تو حساب نمیشن درسته؟"
"درسته"
سونگمین رفت سمت اون سه آلفا و بدون هیچ تردیدی با شمشیرش سر هر سه تاشون رو با یه ضربه برید و بعد گفت:
"به هیچکس اجازه نمیدم به دخترم با چشم حقارت و کوچیکی نگاه کنه و همین قدر راحت دنبالش راه بیوفته"
سونگمین با این جمله اش هم داشت به ته مین و هم به یونگ بوک تذکر میداد
کسی حرفی نمیزد همه سکوت کرده بودن و از ترس فقط به کار ها و جمله های سونگمین دقت میکردن....
ادامه دارد....
- ۴۵۶
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط