درخواستی
#درخواستی
#تکپارتی
وقتی خواهرشی و توی بار میبینتت و.....
ا/ت توی بار در حال خوش و بش با دوستاش بود و یکی از دوستاش این وسط پسر بود و کنار ا/ت نشسته بود گهگاهی موقعی که یه بحث خنده دار از طرف ا/ت باز میشد و خنده هاشون بالا میرفت "لی مین" (همون دوستِ پسرش) دستشو میزاشت روی رون لخت ا/ت
این قطعاً یجور تجاوز به حساب میومد ا/ت کمی فاصله گرفت و بعد از لبخند ضایعی رو به لی مین نگاهی به دور و بر کرد و بین اونهمه آدم چهره ی آشنایی نظرشو جلب کرد و اون چهره ی آشنا متعلق به کسی نبود جز فلیکس
فلیکس ساعت ها بود که بهش زل زده بود و اون الان متوجه حضورش شده بود کمی لباسشو جمع و جور کرد و نگاهشو به زمین دوخت ولی ثانیه ای بعد یه جفت کفش جلوش ایستاد، آروم نگاهشو داد بالا که توی نگاه فلیکس نگاهش قفل شد
_خوش میگذره خانوم لی؟
×ا...اوپا تو اینجا چیکار میکنی؟
_اینو من باید از تو بپرسم...مامان میدونه اینجایی
ا/ت از سرجاش بلند شد و دستاش رو دور کمر فلیکس حلقه کرد و چونه اش رو به سینه ی فلیکس چسبوند
×تو که بهش نمیگی مگه نه؟
_ در عوضش چی نصیبم میشه؟
ا/ت ابرویی بالا انداخت
×حتماً باید یچیزی نصیبت بشه؟
فلیکس ا/ت رو به آرومی از خودش جدا کرد
_اینجور که معلومه با معامله به جایی نمرسیم
و بعد چند قدم از ا/ت دور شد که ا/ت سریع واکنش نشون داد و بازوی فلیکس رو برای جلوگیری از رفتنش گرفت و گفت:
×باشه باشه هرکاری که بخوای انجام میدم اوکی؟
فلیکس پوزخند پیروز مندانه ای زد
_اوکیه...حالا درخواستم اینه که همراه هیونجین (اینجا هیونجین نقش دوست فلیکس و کراش ا/ت رو داره) بری خونه
×تو میخوای چیکار کنی؟(کمی مکث کرد و نگاه شیطونی به فلیکس انداخت) نکنه میخوای من و هیونجین رو بهم برسونی؟!
فلیکس کف دستش رو گذاشت روی صورت ا/ت تا از بازوش جدا شه
_چرت و پرت نگو و سریع برو خونه
ا/ت گونه ی فلیکس رو بوسید و بعد از خداحافظی همراه هیونجین از بار خارج شدن....
فلیکس آستین های لباسش رو بالا زد و رو به لی مین گفت:
_هی تو....
لی مین: با منی؟
_اره با توام بیا اینجا
لی مین از سرجاش بلند شد و رو به روی فلیکس دست به سینه ایستاد
لی مین: من و تو همدیگه رو میشناسیم؟
_بزودی باهم آشنا میشیم
و بدون هیچ مکثی شروع به کتک زدن لی مین کرد.....
END
#تکپارتی
وقتی خواهرشی و توی بار میبینتت و.....
ا/ت توی بار در حال خوش و بش با دوستاش بود و یکی از دوستاش این وسط پسر بود و کنار ا/ت نشسته بود گهگاهی موقعی که یه بحث خنده دار از طرف ا/ت باز میشد و خنده هاشون بالا میرفت "لی مین" (همون دوستِ پسرش) دستشو میزاشت روی رون لخت ا/ت
این قطعاً یجور تجاوز به حساب میومد ا/ت کمی فاصله گرفت و بعد از لبخند ضایعی رو به لی مین نگاهی به دور و بر کرد و بین اونهمه آدم چهره ی آشنایی نظرشو جلب کرد و اون چهره ی آشنا متعلق به کسی نبود جز فلیکس
فلیکس ساعت ها بود که بهش زل زده بود و اون الان متوجه حضورش شده بود کمی لباسشو جمع و جور کرد و نگاهشو به زمین دوخت ولی ثانیه ای بعد یه جفت کفش جلوش ایستاد، آروم نگاهشو داد بالا که توی نگاه فلیکس نگاهش قفل شد
_خوش میگذره خانوم لی؟
×ا...اوپا تو اینجا چیکار میکنی؟
_اینو من باید از تو بپرسم...مامان میدونه اینجایی
ا/ت از سرجاش بلند شد و دستاش رو دور کمر فلیکس حلقه کرد و چونه اش رو به سینه ی فلیکس چسبوند
×تو که بهش نمیگی مگه نه؟
_ در عوضش چی نصیبم میشه؟
ا/ت ابرویی بالا انداخت
×حتماً باید یچیزی نصیبت بشه؟
فلیکس ا/ت رو به آرومی از خودش جدا کرد
_اینجور که معلومه با معامله به جایی نمرسیم
و بعد چند قدم از ا/ت دور شد که ا/ت سریع واکنش نشون داد و بازوی فلیکس رو برای جلوگیری از رفتنش گرفت و گفت:
×باشه باشه هرکاری که بخوای انجام میدم اوکی؟
فلیکس پوزخند پیروز مندانه ای زد
_اوکیه...حالا درخواستم اینه که همراه هیونجین (اینجا هیونجین نقش دوست فلیکس و کراش ا/ت رو داره) بری خونه
×تو میخوای چیکار کنی؟(کمی مکث کرد و نگاه شیطونی به فلیکس انداخت) نکنه میخوای من و هیونجین رو بهم برسونی؟!
فلیکس کف دستش رو گذاشت روی صورت ا/ت تا از بازوش جدا شه
_چرت و پرت نگو و سریع برو خونه
ا/ت گونه ی فلیکس رو بوسید و بعد از خداحافظی همراه هیونجین از بار خارج شدن....
فلیکس آستین های لباسش رو بالا زد و رو به لی مین گفت:
_هی تو....
لی مین: با منی؟
_اره با توام بیا اینجا
لی مین از سرجاش بلند شد و رو به روی فلیکس دست به سینه ایستاد
لی مین: من و تو همدیگه رو میشناسیم؟
_بزودی باهم آشنا میشیم
و بدون هیچ مکثی شروع به کتک زدن لی مین کرد.....
END
- ۴۰.۰k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط