رمان part
رمان ،~~، part {9}
#دازایی
چوویا پوزخند تحویلم داد: من قدرت ماوراءالطبیعه داروومممم
دازایی: درست میگیییی
که دوتامون زدیم زیر خنده
#چوویا
از لباسی که دازایی بهم داده بود خیلی خوشم اومده بود که نه....عاشقش شده بودم سبز و مخملی بود...رفتم سمت آشپزخونه که یه لیوان آب بخورم که یچیزیو پشت سرم حس کردم ، سرمو چرخوندم که دیدم دازایی از پشت بغلم کرده بود و سرشو برده بود تو گردنم
چوویا: چیکار میکنی تمههه؟
دازایی سفت تر بغلم کرد: بوی خوبی میدی
خندم گرفت: هومممم واقعااااا؟
دازایی: عاشق این بوئم
چرخیدم و زل زدم تو چشماش که صورتشو نزدیک کرد ولی من دستو گذاشتم رو دهنشو با یه لبخند گشااادددد نگاه چشماش کردم....چیزای زیادی رو میشد اون تو دید ، یه دنیای بی پایان بود ، دلم میخواست کل عمرم بهشون نگاه کنم تو نگاهش یه شهوت خاص بود که منو جذب خودش کرده بود
#دازایی
آاااا....دوباره دارم تو چشاش غرق میشم...اون دریا و موج هایی که بدون رحم هرچیزی رو به سمت خودشون میکشن...من....نمیتونستم قبول کنم که....عاشقش شدم...این حس ناشناخته ای بود که تاحالا تجربه ـش نکرده بودم
از میون انگشتاش گفتم: چرا لبخند کوزکشتنه میزنی؟
چوویا:ها؟😂😂
دستشو از رو دهنم برداشت و از آپزخونه رفت بیرون
چوویا: دازایییییییییییی
دازایی: هااااااااا؟
چوویا: خوابم میاااااااداااااا
عه...من هنوز تو آشپزخونم🤦 رفتم رو به روی چوویا
دازایی: پیش هم بخوابیم؟
چوویا: امر دیگه؟
دازایی: یه لیوان شربتم برام بیار🥸
چوویا: به روی چشم=_=
خندم گرفت ، دستشو گرفتمو بردمش تو اتاق
دازایی: میدونی که یه اتاق دیگه ـم هس مگه نه؟
چوویا: بعله
دازایی: خب...
چوویا: خب؟؟
دازایی: میری یا میمونی؟
چوویا رفت سمت تخت و یدونه بالشت برداشت و رفت....هوفففففف...چرا همش در میره؟ رو تخت دراز کشیدم و گوشامو اندازه خرگون دراز کردم که دیدم صدای تخت اونیکی اتاق اومد و مطمئنم شدم که رفته بخوابه و چشام سنگین شد...
#چوویا
هرچی خواستم بخوابم نشد منم رفتم تو گوشیم که یکدفعه صدای....
(نویسنده اوسکولتووونننن: چوویا خواس بخوابههه صدا موشک اسرائیل گف بووووومممم چوویا ترسید با دازایی رفتن تو کوچههه همه داشتنننن........تخمه آفتابگردون میخوردننننن😂😂🤣🤣🤣)
یکدفعه صدای در شنیدم ، پاشدم و بیرون اتاق یه سرک کشیدم .... فکر کردم دازایی رفته بیرون پس واسه اینکه مطمئن بشم رفتم تو اتاقش که دیدم خوابیده خواستم برگردم که دوباره صدای در اومد منم سریع رفتم رو تخت پیش دازایی و پتو کشیدم رو خودم چند لحضه بعد دازایی بغلم کرد
دازایی: چیشد اومدی پیش من؟
چوویا: صدا در که اومد ترسیدم وگرنه پیشت نمیومدم ، تو هم صدا رو شنیدی؟
....
#دازایی
چوویا پوزخند تحویلم داد: من قدرت ماوراءالطبیعه داروومممم
دازایی: درست میگیییی
که دوتامون زدیم زیر خنده
#چوویا
از لباسی که دازایی بهم داده بود خیلی خوشم اومده بود که نه....عاشقش شده بودم سبز و مخملی بود...رفتم سمت آشپزخونه که یه لیوان آب بخورم که یچیزیو پشت سرم حس کردم ، سرمو چرخوندم که دیدم دازایی از پشت بغلم کرده بود و سرشو برده بود تو گردنم
چوویا: چیکار میکنی تمههه؟
دازایی سفت تر بغلم کرد: بوی خوبی میدی
خندم گرفت: هومممم واقعااااا؟
دازایی: عاشق این بوئم
چرخیدم و زل زدم تو چشماش که صورتشو نزدیک کرد ولی من دستو گذاشتم رو دهنشو با یه لبخند گشااادددد نگاه چشماش کردم....چیزای زیادی رو میشد اون تو دید ، یه دنیای بی پایان بود ، دلم میخواست کل عمرم بهشون نگاه کنم تو نگاهش یه شهوت خاص بود که منو جذب خودش کرده بود
#دازایی
آاااا....دوباره دارم تو چشاش غرق میشم...اون دریا و موج هایی که بدون رحم هرچیزی رو به سمت خودشون میکشن...من....نمیتونستم قبول کنم که....عاشقش شدم...این حس ناشناخته ای بود که تاحالا تجربه ـش نکرده بودم
از میون انگشتاش گفتم: چرا لبخند کوزکشتنه میزنی؟
چوویا:ها؟😂😂
دستشو از رو دهنم برداشت و از آپزخونه رفت بیرون
چوویا: دازایییییییییییی
دازایی: هااااااااا؟
چوویا: خوابم میاااااااداااااا
عه...من هنوز تو آشپزخونم🤦 رفتم رو به روی چوویا
دازایی: پیش هم بخوابیم؟
چوویا: امر دیگه؟
دازایی: یه لیوان شربتم برام بیار🥸
چوویا: به روی چشم=_=
خندم گرفت ، دستشو گرفتمو بردمش تو اتاق
دازایی: میدونی که یه اتاق دیگه ـم هس مگه نه؟
چوویا: بعله
دازایی: خب...
چوویا: خب؟؟
دازایی: میری یا میمونی؟
چوویا رفت سمت تخت و یدونه بالشت برداشت و رفت....هوفففففف...چرا همش در میره؟ رو تخت دراز کشیدم و گوشامو اندازه خرگون دراز کردم که دیدم صدای تخت اونیکی اتاق اومد و مطمئنم شدم که رفته بخوابه و چشام سنگین شد...
#چوویا
هرچی خواستم بخوابم نشد منم رفتم تو گوشیم که یکدفعه صدای....
(نویسنده اوسکولتووونننن: چوویا خواس بخوابههه صدا موشک اسرائیل گف بووووومممم چوویا ترسید با دازایی رفتن تو کوچههه همه داشتنننن........تخمه آفتابگردون میخوردننننن😂😂🤣🤣🤣)
یکدفعه صدای در شنیدم ، پاشدم و بیرون اتاق یه سرک کشیدم .... فکر کردم دازایی رفته بیرون پس واسه اینکه مطمئن بشم رفتم تو اتاقش که دیدم خوابیده خواستم برگردم که دوباره صدای در اومد منم سریع رفتم رو تخت پیش دازایی و پتو کشیدم رو خودم چند لحضه بعد دازایی بغلم کرد
دازایی: چیشد اومدی پیش من؟
چوویا: صدا در که اومد ترسیدم وگرنه پیشت نمیومدم ، تو هم صدا رو شنیدی؟
....
- ۱.۹k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط