FORCED LOVE
FORCED LOVE
Part:12
───
یک هفته از ماموریت پارک جونگ-هو گذشته بود.
زخم پام خوب شده بود. فقط یه جای کوچک مونده بود که وقتی راه میرفتم، کمی تیر میکشید. ولی بهش عادت کرده بودم.
کاپیتان لی ما رو صدا کرد. توی اتاق جلسات، یه پروندهی جدید روی میز بود.
«ماموریت جدید. سادهتر از قبلی. یه تاجر به نام جین هو-مین. ظاهراً داره اسنادِ جعلی برای یه گروه تبهکار تهیه میکنه. باید برید توی یه رستورانِ شیک، جایی که اون شام میخوره، و با یه بهانه باهاش آشنا بشید. هویتهای قبلیتون هنوز فعاله. می-سو و سوهو.»
با ناراحتی گفتم:
+«بازم نقش زن و شوهر؟»
کاپیتان لی لبخند زد.
«این بار فقط یه شامِ کوتاه. نیم ساعت. مدارک رو بردارید و برید.»
من و تهیونگ پروندهها رو برداشتیم. توی راهرو، هیچکدوم حرف نمیزدیم.
تا اینکه تهیونگ ناگهان گفت:
«میدونی چرا کاپیتان لی هنوز ما رو با هم میفرسته؟»
نگاهش کردم.
«چون به ما اعتماد داره.»
تهیونگ مکث کرد.
«نه. چون میدونه که ما باهم خوب کار میکنیم. حتی اگه از هم متنفر باشیم.»
و بدون نگاه کردن به من، جلوتر رفت.
───
رستوران گرانقیمت. شام ۸ شب.
لباسِ مشکی پوشیده بودم، با یه گردنبندِ مروارید که تهیونگ برام خریده بود. تهیونگ کتوشلوارِ خاکستری روشن پوشیده بود. توی رستوران، زیر نورِ شمع، انگار از روی مجله اومده بودیم.
جین هو-مین توی میزِ کناری نشسته بود. مردی ۴۰ ساله با عینکِ طلایی و لبخندی که خیلی مصنوعی بود.
تهیونگ به سمتم خم شد.
«الینا، امروز نقشِ زنِ عاشق رو بازی کن. نه یه مامورِ خسته.»
با ناراحتی نگاهش کردم.
«معلومه. بلدم.»
و دستش رو گرفتم. انگشتام رو لای انگشتاش حلقه کردم. تهیونگ برای یه لحظه نفسش رو حبس کرد. ولی هیچی نگفت.
شام شروع شد. جین هو-مین با یه زنِ دیگه اومده بود، ولی نگاهش بیشتر به من بود. تهیونگ حواسش رو پرت کرد:
«آقای جین، من پارک سوهو هستم. شنیدم توی حوزهی صادرات فعالید...»
جین لبخند زد.
«بله. تجارتِ کوچکی دارم. شما چطور؟»
تهیونگ شروع کرد به تعریف کردن از استارتاپِ جعلیش. ولی من حواسم به چیز دیگهای بود. جین هو-مین یه کیفِ چرمی کنار پاش داشت. و توی کیف، چیزی فلزی دیده میشد. شبیه به یه هاردِ اکسترنال.
با یه حرکتِ آروم، دستم رو از دستِ تهیونگ جدا کردم و زیر میز، دستم رو گذاشتم روی زانوش. تهیونگ یه لحظه قفل کرد. ولی به بازیش ادامه داد.
با صدای نرمی گفتم:
«عزیزم، من باید برم دستشویی.»
تهیونگ نگاهم کرد.
«باشه، می-سو. زود برگرد.»
بلند شدم. از کنار میزِ جین رد شدم. و وقتی میگذشتم، کیف رو از کنار پاش برداشتم. با یه حرکتِ سریع، هارد رو درآوردم و کیف رو سر جاش گذاشتم.
هارد رو توی جیبِ کتم گذاشتم و رفتم سمت دستشویی. توی راهرو، چند ثانیه ایستادم و گوش دادم. صدایی نبود. برگشتم سمت میز.
وقتی نشستم، تهیونگ به من نگاه کرد. و من فقط یه لبخند کوچک زدم. یعنی: «کار تمومه.»
جین هو-مین حواسش نبود. داشت با زنِ همراهِ خودش حرف میزد. تهیونگ لبخندی به من زد و دستش رو زیر میز، گذاشت روی دست من.
فشارِ انگشتاش، یه پیام بود: «آفرین.»
───
بعد از ماموریت، توی ماشین.
تهیونگ رانندگی میکرد. من هارد رو توی دستم میچرخوندم. +«ساده بود. خیلی سادهتر از قبلی.»
تهیونگ نگاهم کرد.
_«آره. ولی هنوز نقشِ زن و شوهر رو بازی میکنیم.»
سکوت. هارد رو گذاشتم توی داشبورد.
+«تهیونگ.»
_«چی؟»
+«چرا وقتی دستم رو گذاشتم روی زانوت، قفل کردی؟»
تهیونگ فرمان رو محکمتر گرفت.
_«چون انتظارش رو نداشتم.»
+«ولی ما نقش بازی میکنیم. این طبیعیه.»
تهیونگ به جاده خیره شد.
_«آره. طبیعیه.»
ولی صداش، کمی گرفته بود...
Part:12
───
یک هفته از ماموریت پارک جونگ-هو گذشته بود.
زخم پام خوب شده بود. فقط یه جای کوچک مونده بود که وقتی راه میرفتم، کمی تیر میکشید. ولی بهش عادت کرده بودم.
کاپیتان لی ما رو صدا کرد. توی اتاق جلسات، یه پروندهی جدید روی میز بود.
«ماموریت جدید. سادهتر از قبلی. یه تاجر به نام جین هو-مین. ظاهراً داره اسنادِ جعلی برای یه گروه تبهکار تهیه میکنه. باید برید توی یه رستورانِ شیک، جایی که اون شام میخوره، و با یه بهانه باهاش آشنا بشید. هویتهای قبلیتون هنوز فعاله. می-سو و سوهو.»
با ناراحتی گفتم:
+«بازم نقش زن و شوهر؟»
کاپیتان لی لبخند زد.
«این بار فقط یه شامِ کوتاه. نیم ساعت. مدارک رو بردارید و برید.»
من و تهیونگ پروندهها رو برداشتیم. توی راهرو، هیچکدوم حرف نمیزدیم.
تا اینکه تهیونگ ناگهان گفت:
«میدونی چرا کاپیتان لی هنوز ما رو با هم میفرسته؟»
نگاهش کردم.
«چون به ما اعتماد داره.»
تهیونگ مکث کرد.
«نه. چون میدونه که ما باهم خوب کار میکنیم. حتی اگه از هم متنفر باشیم.»
و بدون نگاه کردن به من، جلوتر رفت.
───
رستوران گرانقیمت. شام ۸ شب.
لباسِ مشکی پوشیده بودم، با یه گردنبندِ مروارید که تهیونگ برام خریده بود. تهیونگ کتوشلوارِ خاکستری روشن پوشیده بود. توی رستوران، زیر نورِ شمع، انگار از روی مجله اومده بودیم.
جین هو-مین توی میزِ کناری نشسته بود. مردی ۴۰ ساله با عینکِ طلایی و لبخندی که خیلی مصنوعی بود.
تهیونگ به سمتم خم شد.
«الینا، امروز نقشِ زنِ عاشق رو بازی کن. نه یه مامورِ خسته.»
با ناراحتی نگاهش کردم.
«معلومه. بلدم.»
و دستش رو گرفتم. انگشتام رو لای انگشتاش حلقه کردم. تهیونگ برای یه لحظه نفسش رو حبس کرد. ولی هیچی نگفت.
شام شروع شد. جین هو-مین با یه زنِ دیگه اومده بود، ولی نگاهش بیشتر به من بود. تهیونگ حواسش رو پرت کرد:
«آقای جین، من پارک سوهو هستم. شنیدم توی حوزهی صادرات فعالید...»
جین لبخند زد.
«بله. تجارتِ کوچکی دارم. شما چطور؟»
تهیونگ شروع کرد به تعریف کردن از استارتاپِ جعلیش. ولی من حواسم به چیز دیگهای بود. جین هو-مین یه کیفِ چرمی کنار پاش داشت. و توی کیف، چیزی فلزی دیده میشد. شبیه به یه هاردِ اکسترنال.
با یه حرکتِ آروم، دستم رو از دستِ تهیونگ جدا کردم و زیر میز، دستم رو گذاشتم روی زانوش. تهیونگ یه لحظه قفل کرد. ولی به بازیش ادامه داد.
با صدای نرمی گفتم:
«عزیزم، من باید برم دستشویی.»
تهیونگ نگاهم کرد.
«باشه، می-سو. زود برگرد.»
بلند شدم. از کنار میزِ جین رد شدم. و وقتی میگذشتم، کیف رو از کنار پاش برداشتم. با یه حرکتِ سریع، هارد رو درآوردم و کیف رو سر جاش گذاشتم.
هارد رو توی جیبِ کتم گذاشتم و رفتم سمت دستشویی. توی راهرو، چند ثانیه ایستادم و گوش دادم. صدایی نبود. برگشتم سمت میز.
وقتی نشستم، تهیونگ به من نگاه کرد. و من فقط یه لبخند کوچک زدم. یعنی: «کار تمومه.»
جین هو-مین حواسش نبود. داشت با زنِ همراهِ خودش حرف میزد. تهیونگ لبخندی به من زد و دستش رو زیر میز، گذاشت روی دست من.
فشارِ انگشتاش، یه پیام بود: «آفرین.»
───
بعد از ماموریت، توی ماشین.
تهیونگ رانندگی میکرد. من هارد رو توی دستم میچرخوندم. +«ساده بود. خیلی سادهتر از قبلی.»
تهیونگ نگاهم کرد.
_«آره. ولی هنوز نقشِ زن و شوهر رو بازی میکنیم.»
سکوت. هارد رو گذاشتم توی داشبورد.
+«تهیونگ.»
_«چی؟»
+«چرا وقتی دستم رو گذاشتم روی زانوت، قفل کردی؟»
تهیونگ فرمان رو محکمتر گرفت.
_«چون انتظارش رو نداشتم.»
+«ولی ما نقش بازی میکنیم. این طبیعیه.»
تهیونگ به جاده خیره شد.
_«آره. طبیعیه.»
ولی صداش، کمی گرفته بود...
- ۱۹۷
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط