نفرت در برابر عشقی که بهت دارم
{{نفرت در برابر عشقی که بهت دارم }}
پارت 49
چشماش رو باز کرد و نگاهی به دوروبرش انداخت هوا تاریک شده بود
با شتاب روی تخت نشست
از پنجره به بیرون نگاه کرد شب شده بود یعنی چندین ساعت رو خواب بود از روی تخت بلند شد و انگار دردش بهتر شده بود اون به لطف کسی که بزرگترین درد دنيا رو بهش داده بود لباسش رو همراه با کت جونگکوک برداشت و از اتاق خارج شد
از پله ها پایین میومد که یادم دفه اولین که به این عمارت اومد بود اوفتاد اونم به انوان خدمتکار از پله ها پایین اومد و به سمت در خروجی میرفت که با صدای فردی ایستاد
جونگکوک : چرا مثل دزدا قرار میکنی
ا،ت بدون اینکه به سمتش برگرده گفت
ا،ت : میدونم چی میخواهی بگی و به من مربوط نیست کی رو میبوسی یا با کی رابطه داری
ا،ت نگاهش رو به زمين دوخت بود که جونگکوک به سمت اومد و جلوش ایستاده
جونگکوک : توی چشمام نگاه کن و بگو که هیچ حسی بهم نداری و برات مهم نیستم
ا،ت نگاهش رو از زمین گرفت و به جونگکوک داد و توي چشماش خیره شد که جونگکوک ادامه داد
جونگکوک : اگه برات مهم نیستم پس این حسی که توی چشمات میبینم دروغه
ا،ت : اگه حسی بهت داشته باشم چه فایده داری وقتی قلبم قبولت نمیکنه
بهم زمان بده با گفتن فقد عاشقتم نمیتونی همه گذشته رو پاک کنی
بعد از این حرف از عمارت خارج شد و به عمارتش برگشت بعد از دیدن مادر بزرگ اش به سمت اتاقش رفت و روی تختش دراز کشیده
با اینکه تمام روز رو خوابیده بود
اما هنوزم خوابش میآمد و با فکر به جونگکوک خوابش برد
جونگکوک توی بالکون عمارتش ایستاده بود و با نسیم ملایم باد نفس های عمیقی میکشید
حرف های اون دوختر توی ذهنش تکرار میشد
" با گفتن فقد عاشقتم نمیتونی همه گذشته رو پاک کنی "
اون کاری کرده بود که اون دوختر حس هقیر بودن بهم دست بده و الان ازش متنفر بود البته به گفته خودش اما حسی که اون توی چشمای اون دوختر میدید تنفر نبود
حسی بود که اون پسر تا عمق وجودش حسش میکرد و اون عشق بود یا نفرت اون دوختر باهوشی بود و هیچ کس نمیتونست از کارهاش سر در بياره اما این پسر مثل بقيه نبود
و به خوبی میتونست بفهمه که اون دوختر دوستش داره ولی انکار میکنه مثل کاری که خودش میکرد
جونگکوک........
بلخره به دستت میارم اینو بهت قول میدم
جوری وابستهام میشی که حتا فکرشم نمیتونی بکونی تو ماله منی
.............ادامه دارد
پارت 49
چشماش رو باز کرد و نگاهی به دوروبرش انداخت هوا تاریک شده بود
با شتاب روی تخت نشست
از پنجره به بیرون نگاه کرد شب شده بود یعنی چندین ساعت رو خواب بود از روی تخت بلند شد و انگار دردش بهتر شده بود اون به لطف کسی که بزرگترین درد دنيا رو بهش داده بود لباسش رو همراه با کت جونگکوک برداشت و از اتاق خارج شد
از پله ها پایین میومد که یادم دفه اولین که به این عمارت اومد بود اوفتاد اونم به انوان خدمتکار از پله ها پایین اومد و به سمت در خروجی میرفت که با صدای فردی ایستاد
جونگکوک : چرا مثل دزدا قرار میکنی
ا،ت بدون اینکه به سمتش برگرده گفت
ا،ت : میدونم چی میخواهی بگی و به من مربوط نیست کی رو میبوسی یا با کی رابطه داری
ا،ت نگاهش رو به زمين دوخت بود که جونگکوک به سمت اومد و جلوش ایستاده
جونگکوک : توی چشمام نگاه کن و بگو که هیچ حسی بهم نداری و برات مهم نیستم
ا،ت نگاهش رو از زمین گرفت و به جونگکوک داد و توي چشماش خیره شد که جونگکوک ادامه داد
جونگکوک : اگه برات مهم نیستم پس این حسی که توی چشمات میبینم دروغه
ا،ت : اگه حسی بهت داشته باشم چه فایده داری وقتی قلبم قبولت نمیکنه
بهم زمان بده با گفتن فقد عاشقتم نمیتونی همه گذشته رو پاک کنی
بعد از این حرف از عمارت خارج شد و به عمارتش برگشت بعد از دیدن مادر بزرگ اش به سمت اتاقش رفت و روی تختش دراز کشیده
با اینکه تمام روز رو خوابیده بود
اما هنوزم خوابش میآمد و با فکر به جونگکوک خوابش برد
جونگکوک توی بالکون عمارتش ایستاده بود و با نسیم ملایم باد نفس های عمیقی میکشید
حرف های اون دوختر توی ذهنش تکرار میشد
" با گفتن فقد عاشقتم نمیتونی همه گذشته رو پاک کنی "
اون کاری کرده بود که اون دوختر حس هقیر بودن بهم دست بده و الان ازش متنفر بود البته به گفته خودش اما حسی که اون توی چشمای اون دوختر میدید تنفر نبود
حسی بود که اون پسر تا عمق وجودش حسش میکرد و اون عشق بود یا نفرت اون دوختر باهوشی بود و هیچ کس نمیتونست از کارهاش سر در بياره اما این پسر مثل بقيه نبود
و به خوبی میتونست بفهمه که اون دوختر دوستش داره ولی انکار میکنه مثل کاری که خودش میکرد
جونگکوک........
بلخره به دستت میارم اینو بهت قول میدم
جوری وابستهام میشی که حتا فکرشم نمیتونی بکونی تو ماله منی
.............ادامه دارد
- ۱۱.۱k
- ۲۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط