رمانمعشوقه خیانتکار
رمان:معشوقه خیانتکار.
پارت:3
ویو تهیونگ:
کوک:واقعا فک میکنی دارم میسوزم.
نامجون:ولش کن کوک.
کوک: خفه شو. میدونی خبرنگارا ازم چی میپرسیدن؟ نه میدونی؟
جیهوپ:جواب بده ته تا قضیه بدتر نشده.
کوک:میدونی؟تهیونگ با توئم.
ته:نه، نه . چی میپرسیدن؟
کوک:میگفتن، شما از رابطه آیو و تهیونگ خبر دارین.
ته: ما هیچ رابطه ای ندار.......
جونگ کوک سیلی محکمی بهم زد. دستشو آماده کرده بود تا یکی دیگه رو بزنه که شوگا دستاشو گرفت.
شوگا: نزار حرمتا خورد بشه.
کوک با عصبانیت دستشو از دست شوگا آزاد کرد و با عصبانیت از پله ها بالا رفت.
نامجون: قضیه چیه تهیونگ؟
در حالی که دستمو از روی جایی که جونگ کوک سیلی زده بود ور میداشتم گفتم:
ته: من با آیو رابطه ندارم.
و قدم بر داشتم که برم بالا که شوگا داد زد:
شوگا:بزار عصبانیتش خالی شه بعد.
ته:خودم حالشو خوب میکنم، بلاخره باید قانعش کنم.
و سریع بدون اینکه کسی چیزی بگه رفتم بالا. در رو زدم. خوشبختانه درو قفل نکرده بود. وارد شدم. جلوی لباسشو باز کرده بود و روی تخت دراز کشیده بود.
ته: هی تو که واقعا فکر نکردی من با آیو ام؟
کوک:برو از اتاقم بیرون.
ته:اتاقم،مگه چن وقت پیش نگفتی واسه دوتامونه؟
کوک:اصاب ندارم ته. برو بیرون.
ته: ای جان، قربون ته گفتنات.
کوک:الان اومدی اینجا چیکار کنی؟
ته: اومدم مطمئنت کنم که من فقط واس خودتم.
کوک: خب مطمئن شدم، حالا برو.
ته:نه اینجوری نه، یه جور دیگه مطمئنت میکنم.
و هجوم بردم سمت جونگ کوک.
خب، جونگ کوک و تهیونگ رو با هم تنها میزاریم.
ادامه دارد........
پارت:3
ویو تهیونگ:
کوک:واقعا فک میکنی دارم میسوزم.
نامجون:ولش کن کوک.
کوک: خفه شو. میدونی خبرنگارا ازم چی میپرسیدن؟ نه میدونی؟
جیهوپ:جواب بده ته تا قضیه بدتر نشده.
کوک:میدونی؟تهیونگ با توئم.
ته:نه، نه . چی میپرسیدن؟
کوک:میگفتن، شما از رابطه آیو و تهیونگ خبر دارین.
ته: ما هیچ رابطه ای ندار.......
جونگ کوک سیلی محکمی بهم زد. دستشو آماده کرده بود تا یکی دیگه رو بزنه که شوگا دستاشو گرفت.
شوگا: نزار حرمتا خورد بشه.
کوک با عصبانیت دستشو از دست شوگا آزاد کرد و با عصبانیت از پله ها بالا رفت.
نامجون: قضیه چیه تهیونگ؟
در حالی که دستمو از روی جایی که جونگ کوک سیلی زده بود ور میداشتم گفتم:
ته: من با آیو رابطه ندارم.
و قدم بر داشتم که برم بالا که شوگا داد زد:
شوگا:بزار عصبانیتش خالی شه بعد.
ته:خودم حالشو خوب میکنم، بلاخره باید قانعش کنم.
و سریع بدون اینکه کسی چیزی بگه رفتم بالا. در رو زدم. خوشبختانه درو قفل نکرده بود. وارد شدم. جلوی لباسشو باز کرده بود و روی تخت دراز کشیده بود.
ته: هی تو که واقعا فکر نکردی من با آیو ام؟
کوک:برو از اتاقم بیرون.
ته:اتاقم،مگه چن وقت پیش نگفتی واسه دوتامونه؟
کوک:اصاب ندارم ته. برو بیرون.
ته: ای جان، قربون ته گفتنات.
کوک:الان اومدی اینجا چیکار کنی؟
ته: اومدم مطمئنت کنم که من فقط واس خودتم.
کوک: خب مطمئن شدم، حالا برو.
ته:نه اینجوری نه، یه جور دیگه مطمئنت میکنم.
و هجوم بردم سمت جونگ کوک.
خب، جونگ کوک و تهیونگ رو با هم تنها میزاریم.
ادامه دارد........
- ۷.۱k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط