{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کل خاندانمون نشسته بودن. داییم بهم گفت :تو خیلی دلقکی، با

کل خاندانمون نشسته بودن. داییم بهم گفت :تو خیلی دلقکی، باید بجای میمون، تو رو میفرستادند فضا،
منم یکم اندیشه کردم و گفتم :حلال زاده به داییش میره!
یه سکوته خاصی همجارو گرفت اون لحظه!!!
دیدگاه ها (۶)

با توجه به شانسم، ایمان دارم که اگه خارج به دنیا میومدم، ایر...

آقا اینم هفت سین امسال ما.قشنگه؟

تنها واژه ای که با شنیدن آن به آرامش کامل می رسم و تمامی وجو...

سلام دوستای گلم.خوبید.میخواستم بگم اگه توی این چند ماهی که ا...

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

مهمونی خطرناکپارت=7ویو ات:بعد از اینکه کوک بهم توضیح داد یکم...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: نهو بعد از اینکه همه چیو...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

P²⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط