+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you...........
p.7
ساعت ۲ شب بود و من تازه داشتم با کلی زور خودمو میکشیدم سمت خواب. خونه ساکت بود، چراغا کمنور، و منم دقیقاً تو مودِ این بودم که گوشی رو بذارم کنار و دیگه تا صبح به هیچچیز فکر نکنم.
که یهو دینگدنگ.
اولش فکر کردم اشتباه شنیدم. ولی نه، دوباره زنگ در خورد.
اخمهام رفت تو هم.
گفتم: الان دیگه کیه آخه؟
رفتم سمت آیفون. تصویر که اومد، دیدم لیائه.
با اون قیافهای که انگار نه انگار ساعت دو شبه، وایساده بود دم در، یه کیسه هم دستش بود.
در رو باز کردم و با همون حالت خوابآلود گفتم:
لیا... تو ساعت دو شب اومدی دم خونه من؟
لیا یه لبخند گشاد زد و گفت:
آره خب. مهمونی شبونه بگیریم دیگه!
من همونجا موندم که چی باید بگم.
گفتم: یعنی تو واقعاً ساعت دو نصفهشب یادت افتاد مهمونی بگیری؟
لیا شونه بالا انداخت و کیسه رو تکون داد:
خب دیگه، آدم بعضی وقتا یهو دلش میخواد از اون حال و هوای خشکِ کاری بیاد بیرون. منم گفتم بهترین گزینه تویی.
بعد بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، خودش رفت توی خونه و کیسه رو گذاشت روی میز.
تو کیسه هرچیزی که فکرشو بکنی بود؛ چیپس، شکلات، نوشیدنی، یه بسته پفک عجیبغریب که معلوم نبود از کجا پیداش کرده.
من هم خندم گرفته بود هم حرصم.
گفتم: تو دیوونهای. من فردا صبح جلسه دارم.
لیا خیلی خونسرد جواب داد:
خب؟ منم دارم. ولی امشب رو داری میسوزونی اگه با من مهمونی نگرفتی.
بعدم زد روی مبل کنار خودش.
لیا: بیا بشین. امشب نه مدیر داریم، نه جلسه، نه فروش، نه هیچی. فقط خودمونیم.
من یه نگاه به ساعت کردم، یه نگاه به قیافهی پرانرژیِ لیا، بعدم بالاخره تسلیم شدم.
گفتم: خیلی خب... ولی اگه فردا صبح وسط جلسه خوابم برد، مقصر تویی.
لیا خندید:
قبوله. ولی فعلاً بیا زندگی کنیم.
و همونجوری شد که نصفهشبِ خونهی من، تبدیل شد به یه مهمونی کوچیکِ دونفره؛
نه از اون مهمونیای شلوغ و پرزرقوبرق،
از اون مهمونیا که فقط دو نفرن، ولی حس میکنی یه چیزی توی دلت سبک شده............
ادامه دارد...........
-I shouldn't fall in love with you...........
p.7
ساعت ۲ شب بود و من تازه داشتم با کلی زور خودمو میکشیدم سمت خواب. خونه ساکت بود، چراغا کمنور، و منم دقیقاً تو مودِ این بودم که گوشی رو بذارم کنار و دیگه تا صبح به هیچچیز فکر نکنم.
که یهو دینگدنگ.
اولش فکر کردم اشتباه شنیدم. ولی نه، دوباره زنگ در خورد.
اخمهام رفت تو هم.
گفتم: الان دیگه کیه آخه؟
رفتم سمت آیفون. تصویر که اومد، دیدم لیائه.
با اون قیافهای که انگار نه انگار ساعت دو شبه، وایساده بود دم در، یه کیسه هم دستش بود.
در رو باز کردم و با همون حالت خوابآلود گفتم:
لیا... تو ساعت دو شب اومدی دم خونه من؟
لیا یه لبخند گشاد زد و گفت:
آره خب. مهمونی شبونه بگیریم دیگه!
من همونجا موندم که چی باید بگم.
گفتم: یعنی تو واقعاً ساعت دو نصفهشب یادت افتاد مهمونی بگیری؟
لیا شونه بالا انداخت و کیسه رو تکون داد:
خب دیگه، آدم بعضی وقتا یهو دلش میخواد از اون حال و هوای خشکِ کاری بیاد بیرون. منم گفتم بهترین گزینه تویی.
بعد بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، خودش رفت توی خونه و کیسه رو گذاشت روی میز.
تو کیسه هرچیزی که فکرشو بکنی بود؛ چیپس، شکلات، نوشیدنی، یه بسته پفک عجیبغریب که معلوم نبود از کجا پیداش کرده.
من هم خندم گرفته بود هم حرصم.
گفتم: تو دیوونهای. من فردا صبح جلسه دارم.
لیا خیلی خونسرد جواب داد:
خب؟ منم دارم. ولی امشب رو داری میسوزونی اگه با من مهمونی نگرفتی.
بعدم زد روی مبل کنار خودش.
لیا: بیا بشین. امشب نه مدیر داریم، نه جلسه، نه فروش، نه هیچی. فقط خودمونیم.
من یه نگاه به ساعت کردم، یه نگاه به قیافهی پرانرژیِ لیا، بعدم بالاخره تسلیم شدم.
گفتم: خیلی خب... ولی اگه فردا صبح وسط جلسه خوابم برد، مقصر تویی.
لیا خندید:
قبوله. ولی فعلاً بیا زندگی کنیم.
و همونجوری شد که نصفهشبِ خونهی من، تبدیل شد به یه مهمونی کوچیکِ دونفره؛
نه از اون مهمونیای شلوغ و پرزرقوبرق،
از اون مهمونیا که فقط دو نفرن، ولی حس میکنی یه چیزی توی دلت سبک شده............
ادامه دارد...........
- ۸۳۰
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط