سئو مین متعجب بلند شد و صندلیش روی زمین افتاد بلند گفت
سئو مین متعجب بلند شد و صندلیش روی زمین افتاد بلند گفت : تو... یعنی الان بیول برات مهم شده ؟... چطور
تهیونگ بدون جواب دادن به مزخرفات آن ها با جدیت گام برداشت قبل تر رفتنش جدی دستور مانند گفت : بیول..یعنی خانم ... بیا دیگه
دخترک میان غم و خجالت ای که کیک روی صورتش کاشته بود همراه با تهیونگ وارد اتاق مشترک شدند تهیونگ دست تو جیب چرخید سمت بیول نگاهش نه جدی بود نه هم عصبی برعکس متعجب ،
بیول آرام پلک زد نه با ذوق بلکه خجالت زده صدا محکم تهیونگ به گوشش خورد : چرا جلو اونا اینقدر ساکت هستی؟...
بیول بغض آلود پلک زد تهیونگ پوزخند زد : به این میگین غرور.. نه اصلا پس سعی کنید از خودتون دفاع کنید
فضای اتاق سنگین و خفه بود دخترک درست روبروی همسرش ایستاده اما انگار فرسنگها با او فاصله داشت
صورتش که زمانی با دقت و ظرافت آرایش شده بود حالا شبیه به یک تابلوی نقاشی آشفته بود. ریملهای ضدآب، تابِ اشکهای داغ را نیاورده و خطوطی سیاه و نامنظم را روی گونههایش حک کرده بودند درست مثل رگههای سوختگی روی یک پارچه ابریشمی
پودر صورت و کرمپودرش در اثر هقهقهای پیاپی در بخشهایی از پوستش ماسیده و حالت کیکی و تکهتکه پیدا کرده بود. رژ لبش که قرار بود لبخندش را زیباتر کند حالا از مرز لبها فراتر رفته و در گوشه دهانش پخش شده گویی فریادی خاموش در میان آشفتگی صورتش جا مانده در نهایت با صدا لرزاند گفت : معذرت خواهم ... ولی تهیونگ این دفه عصبی شد نه از جانب دیگر بلکه از این ترسو بودند دخترک
با وجود چشمانی سرخ و ورمی که پلکهایش را سنگین کرده نگاهش را مستقیم به چشمان مرد دوخته تارهای مویش به پوست خیس پیشانیاش چسبیدهاند و هر بار که نفس عمیق و لرزانی میکشد شانههایش کمی تکان میخورند تهیونگ با نفس عمیقی گفت : از من عذر نخواه از خودت بخواه
تهیونگ بدون جواب دادن به مزخرفات آن ها با جدیت گام برداشت قبل تر رفتنش جدی دستور مانند گفت : بیول..یعنی خانم ... بیا دیگه
دخترک میان غم و خجالت ای که کیک روی صورتش کاشته بود همراه با تهیونگ وارد اتاق مشترک شدند تهیونگ دست تو جیب چرخید سمت بیول نگاهش نه جدی بود نه هم عصبی برعکس متعجب ،
بیول آرام پلک زد نه با ذوق بلکه خجالت زده صدا محکم تهیونگ به گوشش خورد : چرا جلو اونا اینقدر ساکت هستی؟...
بیول بغض آلود پلک زد تهیونگ پوزخند زد : به این میگین غرور.. نه اصلا پس سعی کنید از خودتون دفاع کنید
فضای اتاق سنگین و خفه بود دخترک درست روبروی همسرش ایستاده اما انگار فرسنگها با او فاصله داشت
صورتش که زمانی با دقت و ظرافت آرایش شده بود حالا شبیه به یک تابلوی نقاشی آشفته بود. ریملهای ضدآب، تابِ اشکهای داغ را نیاورده و خطوطی سیاه و نامنظم را روی گونههایش حک کرده بودند درست مثل رگههای سوختگی روی یک پارچه ابریشمی
پودر صورت و کرمپودرش در اثر هقهقهای پیاپی در بخشهایی از پوستش ماسیده و حالت کیکی و تکهتکه پیدا کرده بود. رژ لبش که قرار بود لبخندش را زیباتر کند حالا از مرز لبها فراتر رفته و در گوشه دهانش پخش شده گویی فریادی خاموش در میان آشفتگی صورتش جا مانده در نهایت با صدا لرزاند گفت : معذرت خواهم ... ولی تهیونگ این دفه عصبی شد نه از جانب دیگر بلکه از این ترسو بودند دخترک
با وجود چشمانی سرخ و ورمی که پلکهایش را سنگین کرده نگاهش را مستقیم به چشمان مرد دوخته تارهای مویش به پوست خیس پیشانیاش چسبیدهاند و هر بار که نفس عمیق و لرزانی میکشد شانههایش کمی تکان میخورند تهیونگ با نفس عمیقی گفت : از من عذر نخواه از خودت بخواه
- ۲۴۲
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط