{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
دیدگاه ها (۱۳)

می ترسم... از روزی که فرزندم بپرسد :مادراز خاطرات "عاشقانه ا...

حساب عشق چرتکه ندارد!!! تو مال من بودی اگر عشقت اوراق بهادار...

jan!!!!,

دستهایم را هزاران بار می شویم، نمی دانستم در دستان نانجیبی ح...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

شخصی را ابراهیم اشتر پیش مختار آورد بنام هانی بن بعیث،مختار ...

رمان دخت من

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسمگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

مردی که در کنارم بود

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هفدهــم بیست و ســو...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره های خونی 。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط