دارد طلوع می کند از شرق لعنتی
دارد طلوع می کند از شرق لعنتی
صبحی بدون چشم تو از پشت پنجره
دستی درون سینه ی من چنگ می زند
بغضی گرفته راه گلوگاه و حنجره
رفتی دلیل اصلی این عاشقانه ها
بر شانه های دفتر من نعش می شود
هنگام گریه های من و لمس اسم تو
جوهر به روی دفتر من پخش می شود
قسمت نشد که آخر این فصل غمزده
با هم به فصل سرد زمستان سفر کنیم
فرصت نشد دوباره بمانیم پای هم
آغوش های یخ زده را شعله ور کنیم
افسوس می خورم که چرا شعر آخرم
با دست تو به قصه ی پایان نمی رسد
عمری برای از تو سرودن دویده ام
تقویم نیز بی تو به آبان نمی رسد
صبحی بدون چشم تو از پشت پنجره
دستی درون سینه ی من چنگ می زند
بغضی گرفته راه گلوگاه و حنجره
رفتی دلیل اصلی این عاشقانه ها
بر شانه های دفتر من نعش می شود
هنگام گریه های من و لمس اسم تو
جوهر به روی دفتر من پخش می شود
قسمت نشد که آخر این فصل غمزده
با هم به فصل سرد زمستان سفر کنیم
فرصت نشد دوباره بمانیم پای هم
آغوش های یخ زده را شعله ور کنیم
افسوس می خورم که چرا شعر آخرم
با دست تو به قصه ی پایان نمی رسد
عمری برای از تو سرودن دویده ام
تقویم نیز بی تو به آبان نمی رسد
- ۳.۴k
- ۲۶ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط