« مافیای عاشق »
« مافیای عاشق »
« پارت هفدهم »
در همین حین هوسوک به تهیونگ زنگ زد و گفت که هیونجین رو پیدا کرده و داخل یک هتل هست .
هردو سوار ماشیناشون شدن و به طرف هتل رفتن .
وقتی رسیدن پیاده شدن و وارد هتل شدن .
تهیونگ به طرف میز یکی از کسایی رفت که اونجا کار میکرد .
تهیونگ : کسی به نام هوانگ هیونجین اینجا اومده ؟ ( جدی و سرد )
مرد : متاسفم نمیتونم اطلاعات مشتری ها رو بهتون بگم ( لبخند )
تهیونگ کلتش رو درآورد و روی سر مرد گذاشت .
مرد ترسید و سریع به تهیونگ شماره اتاق رو گفت .
تهیونگ به سمت اتاق رفت ولی وقتی در رو باز کرد یک زن و مرد درحال عشق بازی بودن .
تفنگ کمریش رو در آورد و به سر هردو شلیک کرد .
تهیونگ حسابی عصبی بود .
نه از اینکه این دوتا رو دیده بود ، از این بود که هیونجین اینجا نبود .
تهیونگ داد زد .
تهیونگ : پس این هیونجین کثافت کجاست ؟ ( دادددددددددددد )
کوک : تهیونگ آروم باش ، لازم نیست همین الان جوش بیاری
تهیونگ : آخه کوک چجوری جوش میارم وقتی بعد این همه دردسر هنوز این کثافت رو پیدا نکردم ( داد و عصبی ولی وقتی با کوک حرف میزد ، لحنش آروم بود )
کوک : پیداش میکنیم ، مطمئن باش ( لبخند )
با لبخند کوک تهیونگ هم آروم شد و لبخند زد .
تهیونگ : راست میگی ، اون ارزشش رو نداره که انقدر بخاطرش عصبی بشم ( لبخند )
تهیونگ : ولی من باید همه اینایی که اینجا هستن رو بکشم ، یکیشون هم زنده نمیزارم ( عصبی )
کوک : اوکی
هردو برگشتن به در جلویی هتل که ازش داخل اومده بودن .
تهیونگ با عصبانیت شروع به حرف زدن کرد .
تهیونگ : هیچکس اجازه ندارم از این هتل بره بیرون ( داد و عصبی )
همه ترسیدن ، زن ها بچه هاشون رو بغل کردن و مرد ها سپر زن ها شدن و جلوی اونا وایسادن .
یه نفر از بین همه گفت : لطفا بزارین ما بریم ، شما دنبال یه نفر دیگه هستین چرا ما رو میخواین بکشین ؟ ( ترسسسسسسسس )
تهیونگ : هه میدونی چرا ؟ چون شما همه تون به مشت به درد نخورین ( پوزخند از عصبانیت )
همون دختره که بار اول حرف زده بود ، دوباره شروع به حرف زدن کرد .
دختره : من اجازه نمیدم شما همینجوری ما رو بکشین مگه ما عروسک های شما مافیا ها هستیم ؟ ( عصبی )
تهیونگ نیشخند زد و بهش نزدیک شد .
خیلی بهش نزدیک بود ، داخل صورتش خم شد و گفت :
تهیونگ : کوچولو خیلی جرعت داری که برای دوتا مافیا زبون درازی میکنی ( نیشخند ولی بیشتر مثل پوزخنده )
دختره یه قدم عقب رفت .
بعد با لکنت گفت :
دختره : ا..اره جرعت دارم نمیخوام به دست دوتا مافیا بمیرم
تهیونگ : باشه پس نمیکشمت ( نیشخند )
کوک به طرف تهیونگ اومد و عقب کشیدش ، کوک تا همین حالا هم زیاد تحمل کرده بود که تهیونگ به دختره نزدیک شده بود داشت از عصبانیت سرخ میشد .
کوک وقتی تهیونگ رو عقب کشید بعد موی یکم بلند پشت گردن تهیونگ رو گرفت و بردش پشت یه دیوار که داخل هتل بود .
کوک : کیم میخوای چیکار کنی ؟ اصلا بیخیال نمیخواد بگی ، میشه بهش نزدیک نشی ؟ ( عصبی و جدی )
تهیونگ نیشخند زد و به کوک نزدیک شد و یهو دستش رو گرفت .
کشیدش و به همون دیواری چسبوندش که خودش بهش تکیه داده بود .
دستش رو دور کمر باریکش حلقه کرد و بیشتر به خودش چسبوندش .
کنار گوشش شروع به صحبت کردن با صدای بمش کرد .
تهیونگ : مثل اینکه بیبی بانی حسابی حسادت کرده ( نیشخند )
کوک سعی میکرد تهیونگ رو به عقب هُل بده ولی زورش زیاد نبود .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
« شرمنده که دیر شد » 🙂↕️💜💫
« پارت هفدهم »
در همین حین هوسوک به تهیونگ زنگ زد و گفت که هیونجین رو پیدا کرده و داخل یک هتل هست .
هردو سوار ماشیناشون شدن و به طرف هتل رفتن .
وقتی رسیدن پیاده شدن و وارد هتل شدن .
تهیونگ به طرف میز یکی از کسایی رفت که اونجا کار میکرد .
تهیونگ : کسی به نام هوانگ هیونجین اینجا اومده ؟ ( جدی و سرد )
مرد : متاسفم نمیتونم اطلاعات مشتری ها رو بهتون بگم ( لبخند )
تهیونگ کلتش رو درآورد و روی سر مرد گذاشت .
مرد ترسید و سریع به تهیونگ شماره اتاق رو گفت .
تهیونگ به سمت اتاق رفت ولی وقتی در رو باز کرد یک زن و مرد درحال عشق بازی بودن .
تفنگ کمریش رو در آورد و به سر هردو شلیک کرد .
تهیونگ حسابی عصبی بود .
نه از اینکه این دوتا رو دیده بود ، از این بود که هیونجین اینجا نبود .
تهیونگ داد زد .
تهیونگ : پس این هیونجین کثافت کجاست ؟ ( دادددددددددددد )
کوک : تهیونگ آروم باش ، لازم نیست همین الان جوش بیاری
تهیونگ : آخه کوک چجوری جوش میارم وقتی بعد این همه دردسر هنوز این کثافت رو پیدا نکردم ( داد و عصبی ولی وقتی با کوک حرف میزد ، لحنش آروم بود )
کوک : پیداش میکنیم ، مطمئن باش ( لبخند )
با لبخند کوک تهیونگ هم آروم شد و لبخند زد .
تهیونگ : راست میگی ، اون ارزشش رو نداره که انقدر بخاطرش عصبی بشم ( لبخند )
تهیونگ : ولی من باید همه اینایی که اینجا هستن رو بکشم ، یکیشون هم زنده نمیزارم ( عصبی )
کوک : اوکی
هردو برگشتن به در جلویی هتل که ازش داخل اومده بودن .
تهیونگ با عصبانیت شروع به حرف زدن کرد .
تهیونگ : هیچکس اجازه ندارم از این هتل بره بیرون ( داد و عصبی )
همه ترسیدن ، زن ها بچه هاشون رو بغل کردن و مرد ها سپر زن ها شدن و جلوی اونا وایسادن .
یه نفر از بین همه گفت : لطفا بزارین ما بریم ، شما دنبال یه نفر دیگه هستین چرا ما رو میخواین بکشین ؟ ( ترسسسسسسسس )
تهیونگ : هه میدونی چرا ؟ چون شما همه تون به مشت به درد نخورین ( پوزخند از عصبانیت )
همون دختره که بار اول حرف زده بود ، دوباره شروع به حرف زدن کرد .
دختره : من اجازه نمیدم شما همینجوری ما رو بکشین مگه ما عروسک های شما مافیا ها هستیم ؟ ( عصبی )
تهیونگ نیشخند زد و بهش نزدیک شد .
خیلی بهش نزدیک بود ، داخل صورتش خم شد و گفت :
تهیونگ : کوچولو خیلی جرعت داری که برای دوتا مافیا زبون درازی میکنی ( نیشخند ولی بیشتر مثل پوزخنده )
دختره یه قدم عقب رفت .
بعد با لکنت گفت :
دختره : ا..اره جرعت دارم نمیخوام به دست دوتا مافیا بمیرم
تهیونگ : باشه پس نمیکشمت ( نیشخند )
کوک به طرف تهیونگ اومد و عقب کشیدش ، کوک تا همین حالا هم زیاد تحمل کرده بود که تهیونگ به دختره نزدیک شده بود داشت از عصبانیت سرخ میشد .
کوک وقتی تهیونگ رو عقب کشید بعد موی یکم بلند پشت گردن تهیونگ رو گرفت و بردش پشت یه دیوار که داخل هتل بود .
کوک : کیم میخوای چیکار کنی ؟ اصلا بیخیال نمیخواد بگی ، میشه بهش نزدیک نشی ؟ ( عصبی و جدی )
تهیونگ نیشخند زد و به کوک نزدیک شد و یهو دستش رو گرفت .
کشیدش و به همون دیواری چسبوندش که خودش بهش تکیه داده بود .
دستش رو دور کمر باریکش حلقه کرد و بیشتر به خودش چسبوندش .
کنار گوشش شروع به صحبت کردن با صدای بمش کرد .
تهیونگ : مثل اینکه بیبی بانی حسابی حسادت کرده ( نیشخند )
کوک سعی میکرد تهیونگ رو به عقب هُل بده ولی زورش زیاد نبود .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
« شرمنده که دیر شد » 🙂↕️💜💫
- ۸۵۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط