راهی برای نجات
راهی برای نجات ......
پارت چهارم
_________________
*قابل توجه دیگه قصد از علائم خاصی برای افراد استفاده کنم فقط آدمایی که نقش خاصی ندارن یه جور دیگه نوشته میشه علائم شون)
نگاهی به ساعت ماشینش انداخت ساعت 20:54 دقیقه شب بود مطمئن نبودم الان میتونست تهیونگ رو ببینه یا نه ولی باید امتحان میکرد...آروم ماشین رو یه کوچه پایین تر از تیمارستان پارک کرد و تا ورودی ساختمان پیاده روی کرد
بعد از حدود 3 دقیقه رسید پس با وارد شدن زدن دکمه آسانسور کمی منتظر موند کف دستش رو آروم روی لباسش مالید تا کمی از خیسی دستش که ناشی از استرسی بود که دلیلش رو نمیدونست کم کنه
با ورودش به راهرو بخش D نگهبانی سمتش اومد
@مشکلی پیس اومده که اینجا اومدید ؟
_باید کیم تهیونگ رو ببینم
@الان؟
_ مشکلی داره؟
نگهبان با کمی کمث ادامه داد:
_ خیر ...بفرمایید اگر خواب نبودن میتونید برید داخل ...
ات •اوهومی• زیر لب گفت و وارد اتاق تهیونگ شد
نگاهی به تخت کرد که پسر روش خوابیده و آرنجش رو روی پیشونیش گذاشته با فکر اینکه خوابه خواست قدمی به عقب برداره که با صدای پسر روبروش متوقف شد
_ باید دارو تزریق کنید ؟
هنوز آرنجش رو برنداشته بود پس برا همین فکر میکرد کسی که وارد اتاق شده پرستار هست
_ نه....اومدم چون سوال داشتم
تهیونگ نیم نگاهی بهش انداخت ...
_سوال ؟!
_ آره...
_ چی شده؟!
ات نفس آرومی کشید عجیب بود از آروم بودن پسر روبروش متعجب بود و شاید کمی استرس داشت؟
_ در مورد کسی به اسم جئون جونگکوکه....میشناسیش که؟!
_ نه....کسی به این اسم به یاد نمیارم
ات نفس عمیقی کشید آروم لب زد
_داری دروغ میگی؟...تو ساختمان قبلی که بستری بودی تا حالا دوبار اومده ملاقاتت ...کار خاصی قرار نیست انجام بدم که ...فقط میخوام یکم حرف بزنم تا از وضعیتت آگاه تر بشم همین...
_بهتر نیست با من در مورد وضعیت من حرف بزنی؟!
_آقای کیم، من فقط ....
_ تهیونگ...راحت ترم.
_ به هر حال آقای تهیونگ فقط یه ملاقات کوچیک باهاش میتونه کمک بزرگی بهم بکنه ...میشه؟!
_ چیزی ازش ندارم ....باید صبر کنید تا خودش اگر بخواد بیاد ...
_ شماره ندارید؟! ح،حفظ نیستی؟!
_ گوشی میخوام که ندارم ....برو باید بخوابم ...
ات تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد
تهیونگ زیر لب تکرار کرد:
_انقدر سریع نا امید میشی وقتی چیزی که میخوام و نمیتونی برام مُهیا کنی ....
پوف عمیقی کشید اون دختر واقعا عجیب بود ...
دوباره آرنجش و روز سرش گذاشت و چشماش رو بست لحظه ایی آرامش تو وجودش چرخید که هنوز کامل احساس نشده در دوباره باز شد و بوی همون عطر قبلی تو اتاق پیچید ...تهیونگ نیم نگاهی زیر چشمی بدون اینکه توجه جلب کنه کرد ...تو ذهنش فقط این میچرخید که چرا اون دختر مثل بقیه ولش نمیکنه بره ...تو افکار خودش بود که جسمی روی شکمش پرت شد و باعث شد سریع واکنش نشان بده ...وقتی نگاهی به روز شکمش کرد متوجه گوشیش شد ...
_ ا،این رو چطوری گرفتی؟
_ خب ...برای من که الان همه کارتم شاید یکم سخت باشه...مهم نیست...فقط شماره اون پسر رو بده
_ چرا انقدر پیگیرشی؟
_ میخوام باهاش حرف بزنم...
کاش میتونست اون دختر هم فقط بکشه و تمام بشه این حجم استمرار براش جالب و رو مخ بود
گوشی رو تو دستش گرفت و بعد از پیدا کردن شماره پسر اون رو برگردوند ....
_ برو بیرون ....دفعه بعدی بیای داخل از پنجره پرتت میکنم پایین بچه....
دختر روبروش چشمی چرخوند ...انگار نه انگار کسی که الان تهدیدش کرده همون کسیه که هیچکس جرعت قبول کردن پرونده شو نداره ....
تشکری زیر لب کرد و از اتاق بیرون رفت همینجوری که در حال قدم زدن بود تا به ماشین برسه نگاهی به ساعت کرد ساعت 22:06 دقیقه بود
_ الان نباید خواب باشه دیگه نه؟!
با زدن روی صفحه تماس رو برقرار کرد منتظر به بوق های پی در پی گوش سپرد ...بعد سه تا بوق صدای بم،خمار،سردی پشت گوشی پیچید
آروم رو پیشونیش زد نکنه خواب بوده و مزاحم شده؟!
افکار منفی رو کنار زد و آروم لب زد:
_س،سلام ...پارک ات هستم ...
......
نظر یادت نره رفیقم!!
#bts#army#fake#BTS#ARMY#BANGTAN#FAKE
پارت چهارم
_________________
*قابل توجه دیگه قصد از علائم خاصی برای افراد استفاده کنم فقط آدمایی که نقش خاصی ندارن یه جور دیگه نوشته میشه علائم شون)
نگاهی به ساعت ماشینش انداخت ساعت 20:54 دقیقه شب بود مطمئن نبودم الان میتونست تهیونگ رو ببینه یا نه ولی باید امتحان میکرد...آروم ماشین رو یه کوچه پایین تر از تیمارستان پارک کرد و تا ورودی ساختمان پیاده روی کرد
بعد از حدود 3 دقیقه رسید پس با وارد شدن زدن دکمه آسانسور کمی منتظر موند کف دستش رو آروم روی لباسش مالید تا کمی از خیسی دستش که ناشی از استرسی بود که دلیلش رو نمیدونست کم کنه
با ورودش به راهرو بخش D نگهبانی سمتش اومد
@مشکلی پیس اومده که اینجا اومدید ؟
_باید کیم تهیونگ رو ببینم
@الان؟
_ مشکلی داره؟
نگهبان با کمی کمث ادامه داد:
_ خیر ...بفرمایید اگر خواب نبودن میتونید برید داخل ...
ات •اوهومی• زیر لب گفت و وارد اتاق تهیونگ شد
نگاهی به تخت کرد که پسر روش خوابیده و آرنجش رو روی پیشونیش گذاشته با فکر اینکه خوابه خواست قدمی به عقب برداره که با صدای پسر روبروش متوقف شد
_ باید دارو تزریق کنید ؟
هنوز آرنجش رو برنداشته بود پس برا همین فکر میکرد کسی که وارد اتاق شده پرستار هست
_ نه....اومدم چون سوال داشتم
تهیونگ نیم نگاهی بهش انداخت ...
_سوال ؟!
_ آره...
_ چی شده؟!
ات نفس آرومی کشید عجیب بود از آروم بودن پسر روبروش متعجب بود و شاید کمی استرس داشت؟
_ در مورد کسی به اسم جئون جونگکوکه....میشناسیش که؟!
_ نه....کسی به این اسم به یاد نمیارم
ات نفس عمیقی کشید آروم لب زد
_داری دروغ میگی؟...تو ساختمان قبلی که بستری بودی تا حالا دوبار اومده ملاقاتت ...کار خاصی قرار نیست انجام بدم که ...فقط میخوام یکم حرف بزنم تا از وضعیتت آگاه تر بشم همین...
_بهتر نیست با من در مورد وضعیت من حرف بزنی؟!
_آقای کیم، من فقط ....
_ تهیونگ...راحت ترم.
_ به هر حال آقای تهیونگ فقط یه ملاقات کوچیک باهاش میتونه کمک بزرگی بهم بکنه ...میشه؟!
_ چیزی ازش ندارم ....باید صبر کنید تا خودش اگر بخواد بیاد ...
_ شماره ندارید؟! ح،حفظ نیستی؟!
_ گوشی میخوام که ندارم ....برو باید بخوابم ...
ات تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد
تهیونگ زیر لب تکرار کرد:
_انقدر سریع نا امید میشی وقتی چیزی که میخوام و نمیتونی برام مُهیا کنی ....
پوف عمیقی کشید اون دختر واقعا عجیب بود ...
دوباره آرنجش و روز سرش گذاشت و چشماش رو بست لحظه ایی آرامش تو وجودش چرخید که هنوز کامل احساس نشده در دوباره باز شد و بوی همون عطر قبلی تو اتاق پیچید ...تهیونگ نیم نگاهی زیر چشمی بدون اینکه توجه جلب کنه کرد ...تو ذهنش فقط این میچرخید که چرا اون دختر مثل بقیه ولش نمیکنه بره ...تو افکار خودش بود که جسمی روی شکمش پرت شد و باعث شد سریع واکنش نشان بده ...وقتی نگاهی به روز شکمش کرد متوجه گوشیش شد ...
_ ا،این رو چطوری گرفتی؟
_ خب ...برای من که الان همه کارتم شاید یکم سخت باشه...مهم نیست...فقط شماره اون پسر رو بده
_ چرا انقدر پیگیرشی؟
_ میخوام باهاش حرف بزنم...
کاش میتونست اون دختر هم فقط بکشه و تمام بشه این حجم استمرار براش جالب و رو مخ بود
گوشی رو تو دستش گرفت و بعد از پیدا کردن شماره پسر اون رو برگردوند ....
_ برو بیرون ....دفعه بعدی بیای داخل از پنجره پرتت میکنم پایین بچه....
دختر روبروش چشمی چرخوند ...انگار نه انگار کسی که الان تهدیدش کرده همون کسیه که هیچکس جرعت قبول کردن پرونده شو نداره ....
تشکری زیر لب کرد و از اتاق بیرون رفت همینجوری که در حال قدم زدن بود تا به ماشین برسه نگاهی به ساعت کرد ساعت 22:06 دقیقه بود
_ الان نباید خواب باشه دیگه نه؟!
با زدن روی صفحه تماس رو برقرار کرد منتظر به بوق های پی در پی گوش سپرد ...بعد سه تا بوق صدای بم،خمار،سردی پشت گوشی پیچید
آروم رو پیشونیش زد نکنه خواب بوده و مزاحم شده؟!
افکار منفی رو کنار زد و آروم لب زد:
_س،سلام ...پارک ات هستم ...
......
نظر یادت نره رفیقم!!
#bts#army#fake#BTS#ARMY#BANGTAN#FAKE
- ۳۷۲
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط